تبليغاتX
پردیس

سلام دوستان

توي فصل اول كتاب "سري كه درد ... مي كند" سيد مهدي شجاعي اين جمله رو خوندم :

كسي كه سبيلِ ماستي شو با آستر پاي كتش پاك مي كنه ‌،‌ لوطي نيست ،‌جاهله . لوطي بايد تو همه كار مرام داشته باشه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:22  توسط حسین   | 

ما حصل يه مسافرت 17 ساعته به پايتخت سياسي :

  • شركت توي مصاحبه كارشناسان رسمي نظام مهندسي
  • براي هزارمين بار افتادن گوشي ام و رفتن رنگ صفحه اش
  • گم چرخيدن  چند ساعته توي ترافيك  
  • گشتي در ترمينال مسافربري آزادي
  • خسته و كوفته برگشتن اون هم با اتوبوس نور آباد

روز جمعه كجا بودم و شنبه كجا ؟‌

براي ديدن عكسهاي منطقه" كاوانسرا "تشريف ببرين ادامه مطلب :‌

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:8  توسط حسین   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 9:37  توسط حسین   | 

سالن پر از مطب دكتر و البته صندلي هاي انتظار و صد البته منشي هاي بد اخلاق و مريض هاي منتظر است . مرد جوان با گرمكن و پيرهن مشكي طول سالن را تا جلوي ميز  منشي سونوگرافي رفت . دفترچه و شماره نوبنتي كه صبح گرفته بود روي ميز گذاشت ، ‌منشي بي توجه فقط گفت :  بنشينين تا صداتون كنم .

كمي بعد زني ميانسال با پسري 10 -12 ساله با منشي بحث ميكرد :

·         خانوم گفتم كه نميشه  .

·         تو رو خدا ،‌ببينين دكتر نوشته اورژانسي .

·         اين همه آدم منتظرن بايد صبح ميومدين و  نوبت مي گرفتين .

·         من صبح از كجا مي دونستم كه بعد از ظهر بچه ام مريض ميشه .

·         اجازه بده از خود دكتر خواهش كنم .

·         نميشه خانوم .

مرد مشكي پوش جلو رفت و با همون بد اخلاقي منشي بهش گفت : خانوم نوبت منو به اين خانوم بدين ، من فردا دوباره ميام .

قبل از اينكه زن ميانسال بفهمه و تشكر كنه ،‌ مرد مشكي پوش انتهاي سالن بود .

تصاویری از بهشت "رِوِشت" ( Revesht) در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:21  توسط حسین   | 

سلام دوستان

پريروز رفته بوديم ميدان نقش جهان . كمي توي بازار قيصريه چرخيديم و چشم ام به يه جفت گليم پشمي افتاد  .

قبل از عيد توي بازار اراك يه جفت گليم پشم شتر ديده بودم 150 تومن . با اينكه خيلي دلم بود بگيرمشون ولي دندون رو جيگر گذاشتم .

داشتم طرح گليم ها رو نگاه مي كردم كه مرد دستفروش برام توضيح داد كه گليم پشم گوسفنده و يه ماه بافتنش كار مي بره ،‌ بافت اش محكمه و ... خلاصه جفت اش 30 تومن .

اول خواستم بگيرم و بعد به خاطر قيمت پايين اونها شك كردم و پشيمون شدم ،‌گفتم شايد چيني باشه و ...

خلاصه كمي با خودم كلنجار رفتم كه بالاخره در گليم و پشم بودنش كه شك نيست و برگشتم و با تخفيف خريدمشون .

كمي بيرون تر از درب ورودي قيصريه دو تا پير زن افغان نشسته بودن و چند تايي از همين گليم ها در ابعاد و رنگ هاي مختلف و البته ارزونتر جلوشون بود .

چون طرح و رنگ قبلي رو پسنديده بودم از خير پس دادن شون گذشتم ولي دليل ارزوني اش رو فهميدم و ياد فصل " بلاكش هندوكش " كتاب امير خاني افتادم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:24  توسط حسین   |