ساعت سه و نيم بيدار شديم ،‌ نماز صبح و غسل و آماده حركت . مدير كاروان يه ميني بوس و يه ون گرفته بود و ما و دوستان به تعداد 11 نفر ، سوار ون هيوندا شديم. صندلي آخر هم به خانواده ما اختصاص پيدا كرد . راننده ، جوان مودب و مهرباني بود و ماشين هم نو ، ولي تميز نبود . تازه فهمديم كه فاصله بين كربلا تا بغداد فقط 85 كيلومتره و علي رغم اين كه سرعت ماشين گاهي به 140 كيلومتر در ساعت هم مي رسيد ،‌حدود دو ساعت طول كشيد تا به بغداد برسيم و دليل هم جاده خراب و ايست بازرسي هاي مكرر بود . ساعت 9 رسيديم ،‌ از دور برج آجري و قديمي سامراء‌معلوم بود و من براي دوستان توضيح دادم كه در اصل نام اين شهر" سر من رءا "بوده يعني شهري كه هر كس آنرا ببيند خوشحال مي شود . ولي در حال حاضر كه خيلي خراب و نا امن بود . پشت وانت نشستيم تا به ورودي حرم برسيم ،‌تونلي از بلوك هاي سيماني با ارتفاع 4 متر بين خانه ها و مسير زوار بود تا احتمال درگيري كم بشه و چند بار هم ايست بازرسي . ما اولين كارواني بوديم كه رسيديم ، هنوز حرم خلوت  بود و تنها كارگران مشغول ساخت گنبد و مناره ها بودند. دستشويي ، وضو و اذن دخولي كه يكي از دوستان خواند .

من هيچ وقت عادت ندارم كه درب حرم و ديوار رو ببوسم يا حتي دست بكشم ، ولي ورودي حرم سامرا درب نداشت و ديوار ها هم خراب و آجري ،‌ مي دونستم كه اين حرم در واقع خونه امام هادي و امام عسگري بوده و اونها توي خونه خودشون زنداني در يه منطقه نظامي بودند ، امام زمان اينجا به دنيا اومده و امام هادي و امام عسگري و مادر و عمه امام زمان اينجا مدفون هستند ، حالا اين خونه و حرم نه در داشت و نه ديوار ،‌ خودم رو به خاكها ي ديوارهاي حرم مي ماليدم و جلو مي رفتم و جاي درب خونه رو مي بوسيدم . ضريحي در كار نبود ،‌چهار ديواري از چوب كه روش يه پارچه سبز كشيده بودند ، هر چي تا حالا خودم رو نگه داشته بودم ،‌ در درونم منفجر شد ، ‌بلند بلند و بي مهابا گريه مي كردم ، سر روي ضريح چوبي و روكش پارچه اي گذاشتم ، ‌دلم آروم نشد ،‌سرم رو وي سنگ كف گذاشتم و با هم نوايي يكي از دوستان ، صداي ناله بقيه هم در اومد ، كمي بعد كه بقيه كاروان ها رسيدن ،‌ به مكافات خودمون رو جمع و جور كرديم هر كدوم يه گوشه نماز و زيارت نامه خونديم . من مشتاق رفتن به سرداب بودم . بيرون اومدم و مسير رو تا ورودي سرداب رفتم ،‌ پله ها رو پايين رفتم و نالون اسم آقام رو زمزمه كردم . متولي مودب اونجا برا ي تازه وارد ها توضيح مي داد كه زيارت كنن و كنار تر نماز بخونن . بيرون اومدم و رفتم تا دوستان رو راهنمايي كنم تا برن سرداب . وقت رو به پايان بود ، ‌فسقل رو گرفتم تا عيال هم بتونه بره سرداب ، خودم هم روبروي اون ضريح نشستم و براي پدر و مادرم نماز خوندم . غبار حرم رو روي سر خودم و دوستان ماليدم تا با خودمون از اين جا غباري برده باشيم . خدام حرم توي حياط از زوار با چاي عربي و بيسكويت پذيرايي مي كردند ،‌خورديم و راهي شديم . قبل از سوار وانت شدن براي عيال و خودم آب ميوه خريدم ، به راننده كه رسيديم از تاخير ما گله كرد كه راه طولاني است و مقصد بعدي حرم سيد محمد بن امام هادي . اين آقا كه در بين اعراب به ابوالفضل ثاني معروفه ، كرامات زيادي داره و من شنيده بودم كه افراد حزب بعث فقط در حرم حضرت ابوالفضل و ابوالفضل ثاني رعايت ادب و احترام مي كردند . با ورود به راه فرعي و طي 20 كيلومتر رسيديم .  كلي سر ظهر پياده رفتيم تا رسيديم و بعد از رسوندن عيال و فسقل برگشتم تا به بقيه كمك كنم . يكي از پير زنهاي كاروان گرما زده شده بود ، دويدم و از بيرون براش آب معدني خنك خريدم . حالش رو كه پرسيدم گفت :‌ دارم ميميرم . من هم به شوخي گفتم جا براي مردن بهتر از اينجا گير نمياري . گفت : نگو ،‌دختر هام گناه دارن . گفتم : اتفاقا داماد هات هم از دستت راحت مي شن .

بعد از نماز قرار شد نهار رو در يكي از شبستان هاي  اطراف بخوريم ، با فسقل رفتيم سراغ گوسفندي كه براي قرباني آورده بودند . جوجه نپخته اي خورديم و با عجله و در گرماي شديد برگشتيم سمت ماشين . سوار كه شديم ،‌يادم افتاد كه موبايل رو از امانات پس نگرفتم ، ‌دوباره برگشتم ، چون هوا گرم بود و نمي خواستم ديگران اذيت بشن همه مسير رو دويدم . براي عيال از دفتر پزشكي كنار امانت ، آنتي بيوتيك گرفتم تا قبل از شديد شدن عفونت گلو ،‌بخوره .

بعد از ظهر گرمي بود و من هم به خاطر تنگي جا و البته رعايت عيال و فسقل خوابم نبرد و بيشتر سرگرم ديدن اطراف شدم و سعي كردم زندگي مردم عراق رو بيشتر و بهتر ببينم . مسير به سمت بغداد بود و پر از ايست بازرسي ، ‌اين كشور با اين همه خرابي و اين همه مردم آواره و زجر كشيده  ،‌اين همه ايست بازرسي و نظامي كه شايد يك پنجم مردم اين كشور باشن . كشوري بدون در آمد ، كه زماني اولين توليد كننده خرما و سومين صادر كننده نفت بود . توقف ها زياد بود و ترافيك اطراف بغداد شديد . روي ديوار ها شعار هايي نوشته شده بود كه بيشتر شامل  اتحاد و همدلي و ساخت كشور عراق بود . از كنار گورستان ماشين و خونه هاي خرابه گذشتيم . در نهايت ساعت نزديك 5 بود كه به كربلا رسيديم . چند بار ايست و تفتيش و بالاخره ساعت 6 هتل بوديم . با كمي استراحت و خوردن چاي و حمام توان رفتن  به حرم رو پيدا كرديم .  غافل كه شب جمعه ، كربلا مقصد خيلي از زائرين عراقي بود و حرم آنچنان شلوغ كه وصف نا شدني . قبل از ورود ، فسقل آب خواست و بيش از 20 مغازه رو براي خريد آب معدني كوچك ، توي اون شلوغي و ازدحام جمعيت گشتم ، آخر سر هم از يه مغازه بستني فروشي يه ظرف بستني گرفتم و از سقا خونه بهش آْب دادم . به مكافات نماز خونديم و بعد رفتيم بين الحرمين  . يه كاروان ايراني ،  از حرم حضرت ابوالفضل سينه زنان به سمت حرم امام حسين مي اومدن و همون دو دمه معروف رو نجوا مي كردن :‌"اي اهل مير و علمدار نيامد     سقاي حسين سرور و سالار نيامد" . برگشتيم هتل و چون آخرين فرصت خريد سوغاتي بود ، چند تا عروسك خريديم و من هم پيراهن و خودكار و مهر . بعد از شام زود وسايل رو جمع كرديم ، باقيمانده سهم ميوه و نوشابه و ماست هايي كه از رستوران با خودمون به اتاق برده بوديم ، بين خانواده هاي عربي كه توي پارك نزديك ، نشسته بودند تا شام بخورند تقسيم كردم . ساك رو بستيم و زود خوابيديم تا سحر جمعه به حرم بريم .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 7:47  توسط حسین   | 

قرار بود ساعت 4 حركت كنيم ،‌پس ساعت سه و نيم همه دوستان رو بيدار كردم ،‌چايي درست كرديم و صبحانه اندكي ،‌شامل كمي عسل و نون به همراه چاي و خرما خورديم ،‌نماز خونديم و كلي هم معطل شديم تا دوستان ديگر هم آماده بشن . ساعت سه و نيم كه براي دستشويي ،‌بيرون رفتم ،‌آسمون صاف بود و مهتاب و ستاره ها به خوبي ديده ميشدند  و هر چه به حركت نزديك تر مي شديم ،‌باد بيشتر و آسمون ابري تر مي شد . قله هم پشت مه غليظي مخفي شد . لباس پوشيديم و چون ارتاعات بالاتر سردتر بود ،‌حتي الامكان كلاه و بادگير رو براي ارتفاع بالا نگه داشتيم . بالاخره ساعت پنج و نيم گروه به راه افتاد . هوا سرد و تاريك بود و هر چه بالاتر مي رفتيم ،‌مه غليظ تر و سرما بيشتر مي شد . ما از روي يال پيش مي رفتيم و دو طرفمون يخچال هاي بزرگي بود با برفهاي كله قندي كه شكل رشته كوه بودند .

باد سردي مي اومد و باعث شد تا بسياري از گروههايي كه قبل از ما حركت كرده بودند ، ‌برگردند ،‌معمولا هواي قله هاي بزرگ تا قبل از ظهر آرومه و هواشناسي هم اون روز رو صاف و حداقل دما رو در ارتفاع 5 هزار متري 5- اعلام كرده بود ،‌ولي مطمئنا اشتباه بود چون اوضاع خيلي خراب تر بود .

مه اينقدر غليظ بود كه آبشار يخي رو نديديم و سرما اينقدر كه رو لباس ، ‌مو و كوله همنوردان به خاطر مه ،‌سرما و وزش باد ،‌گل يخ تشكيل شده بود . هر ساعت يكبار در حدود 5 دقيقه استراحت مي كرديم ،‌مي نشستيم و براي اينكه خستگي پايمان كمتر شود ،‌پاهارو مي كشيديم . بايستي انرژي از دست رفته رو با ريزه خواري جبران كنيم ،‌كمي آجيل و بيسكويت و آب مي خورديم ، ‌مكيدن ليمو ترش تازه هم ذائقه مون رو عوض مي كرد و هم حالت تهوع رو كم .

از ارتفاع 4800 متر مه بود و بخبندان شديد . به ارتفاع 5000 متري رسيديم ،‌به دوستان گفتم :‌توي اين ارتفاع ،‌بالاتر از همه قله هاي ايران هستيم و چون دومين قله ايران ،‌علم كوه با ارتفاع 4850 متره ،‌هر كس تا اينجا اومده ،‌همه قله هاي ايران رو فتح كرده. بيشتر از اين به خودتون فشار نياريد ،‌اگه اذيت ميشيد ،‌برگرديد . كوهنورد بايد انرژي بدني و جيره همراه خودش رو به سه قسمت كنه : يك سوم براي صعود ،‌يك سوم براي نزول و يك سوم هم براي مسائل پيش بيني نشده و خطرات احتمالي .

بعد از ارتفاع 5200 متري و با رسيدن به تپه گوگردي ،‌برف كمتر شد و به جاي اون خاك گوگردي با اون بوي بد كه تا توي ريه هامون نفوذ مي كرد ،‌زير پامون بود . حركتمون ديگه كاملا شبيه آفتاب پرست ،‌ شده بود . يه پا با يه دست به باطوم با هم و به كندي و البته با درنگ حركت مي كرد . به سختي نفس مي كشيديم . هرچي اكسيژن كم بود ،‌گوگرد زياد مي شد ،‌نزديك قله بوديم و شيب كمي ملايم تر ،‌ ولي به اون خاك گوگردي ،‌حفره هاي خروج گاز گوگرد هم اضافه شد و گاز گوگرد رو تا 10 متر به آسمون مي پاشيد و باد اون رو به سر و صورت ما مي ماليد . چشمهامون بد جوري مي سوخت . بالاخره ساعت يك به قله رسيديم ،‌چند تا عكس گرفتيم . جالب بز كوهي بود كه اونجا مرده و خشك شده بود و به خاطر سرما و گوگرد زياد و اكسيژن كم ،‌بعد از گذشت سالها هنوز نپوسيده بود .

جالب تر تشت آتشفشاني دماوند بود ،‌خاموش و با يخچالي در يك گوشه ،‌به اندازه يه سالن ورزشي كه وسط اون گود باشه . چون توقف طولاني در قله خطرناك بود و  تغيير شرايط آب و هوايي زياد و همچنين احتمال داشت بر اثر فشار زياد خون ،‌ و افزايش آب ميان بافتي ،‌دچار ادم مغزي يا ريوي بشيم ،‌ گوگرد هم حلق و چشم و بيني مون رو داغون كرده بود ،‌خيلي سريع كاهش ارتفاع داديم ،‌ افسوس خوردم كه مه شديد نگذاشت تا از بلنداي دماوند ،‌اطراف و رشته كوه البرز رو ببينم .

به لطف شن اسكي خوبي كه بود با سرعت كاهش ارتفاع داديم ، چون  چشمهام خيلي مي سوخت ،‌اونها رو بسته بودم و توي شن اسكي به سمت پايين مي دويدم  ،‌چند باري زمين خوردم تا بعد از تموم شدن گوگرد ،‌ايستادم و با دستمال صورت و چشمهام رو تميز كردم . كمي از مسير رو هم روي يخچال پايين اومدم ،‌كمي ليز خوردم و كمي هم پاكوبه .  معمولا بيشتر اتفاقات در هنگام نزول مي افته و چون 10 رو زقبل تاندوم مچ پاي راستم ، ‌براي چندمين بار كشيده شده بود و يك ضربه ممكن بود باعث پارگي اون بشه ،‌خيلي آهسته پايين اومدم . ساعت 3 بود كه به قرارگاه رسيدم ،‌اول صورتمو شستم و با اين كار سوزش چشمم چند برابر شد ،‌چون تمام صورت ،‌مژه ها ،‌پلك ها و دستهام گوگردي بود . ‌چاي آماده كرديم و هر كدوم از دوستان كه از راه مي رسيدند ،‌كمك مي كردم تا لباس كم كنند . بعد از شستن صورت ،‌بهشون چاي و كمپوت مي داديم ،‌تا انرژي از دست رفته شون جبران بشه .

براي نهار كنسرو كشك و بادمجون باز كرديم ،‌تا هم تامين انرژي بشه و هم تغيير ذائقه .  وسايل رو جمع كرديم و آماده برگشت به پايين شديم . ساعت شش و نيم با قرار گاه سوم ، ارتفاع 4200 متري و قله زيباي دماوند كه حالا ديگه نه ابر داشت و نه مه ،‌خداحافظي كرديم . هميشه موقع برگشت از قله ،‌حالم دگرگون ميشه ،‌خدا رو شاكرم كه تني سالم بهم داده كه به قله برم و هميشه اين احتمال رو مي دم كه بار آخرم باشه ، عمرم كفاف نده يا سلامتي ام از دست بره يا هزار و يك علت ديگه .

توي گرگ و ميش هوا و بعد از كلي سختي و خستگي ،‌ ساعت 9 به گوسفند سرا رسيديم ،‌آبي خورديم و سوار نيسان وانت شديم تا به قرار گاه اول برسيم . توي مهتاب شب نيمه شعبان ،‌دماوند به خوبي ديده ميشد و بر خلاف شب گذشته ،‌نه ابري بود و نه مه .

اولين كار ، ‌شستن كامل دست و صورت بود و بلافاصله حمام رفتن ،‌تمام بدنم بوي گوگرد مي داد ،‌همه لباس ها رو عوض كردم و با آب گرم بدنم رو شستم تا هم خستگي عضلات كم بشه و هم بوي گوگرد . به كمك قطره شستشوي چشم ،‌سوزش چشمم كمتر شد . شام استامبولي بود و ماست كيسه شده با موسير ،‌هنوز بعضي از دوستان احساس تهوع و كم اشتهايي داشتند ، ولي من تلافي دو روز فقر غذايي رو در آوردم و بعد شام هم چند تا ليوان چاي .

بالاخره تونستيم بالاي بام ايران بريم ، ‌با خودم فكر كردم كه من دو ساله كوهنوردي مي كنم ،‌سال گذشته كه سال اول من بود ،‌دومين قله ايران يعني علم كوه با ارتفاع  4850 متر در بالاي كلاردشت رو به كمك خدا و همراهي دوستان رفتيم و سال دوم تونستم بلندترين قله خاور ميانه ،‌يعني دماوند زيبا با ارتفاع 5671 متري رو فتح كنم . دماوند توي البرز مركزي يه تك قله اتشفشاني و منحصره ،‌با اين كه البرز بيش از 170 قله بالاي 4000 متري داره ولي همه اونها تا كمر دماوند مي رسند . دماوند آتشفشاني ،‌مخروطي و تك قله است و جز در يال غربي و شرقي ، شيب اون زياده و به هيچ كوه ديگري متصل نيست .

پی نوشت : راستی دوست خوبم علی شریفی زحمت کشیده و عکسها و فیلم صعود رو توی وبلاگ کوهستان گذاشته . می تونید ببینید . منم توی عکس بالای قله هستم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۸ساعت 9:46  توسط حسین   | 

به نام حضرت دوست

قصدم نوشتن يه گزارش صرف از صعود به دماوند نيست و هر كجا بسته به موقعيت ،‌ تجربه خودم و دوستان پيشكسوت رو هم ذكر ميكنم ، تا اطلاعات تخصصي هم در حين خاطرات سفر ذكر شده باشد .

صبح روز سه شنبه ،‌ بعد از جمع شدن دوستان به راه افتاديم ،‌صبحانه رو توي راه خورديم و اوج گرماي روز از كوير قم رد شديم . بعد از تهران وارد جاده هراز شديم ،‌براي من اين جاده يادآور خاطرات دوران دانشجويي بود ،‌هر چند كه توي اين چند سال كلي تغيير كرده ،‌بعد از سرازيري امامزاده هاشم ،‌و درست توي اولين شهر ،‌يعني پلور به فرعي مي پيچيم . اينجا قرارگاه اول فدراسيون كوهنوردي است ،‌پياده مي شويم تا نهار بخوريم . به توصيه مسئول قرارگاه تصميم مي گيريم تا شب رو همونجا بخوابيم چون قرارگاه دوم شلوغه و به لحاظ امكانات استقرار و بهداشتي مناسب نيست .

بعد از كمي استراحت بيرون ميايم تا قدمي بزنيم ،‌ هوا كلي تغيير كرده ،‌ آسمون ابريه و باد مياد و كمي هم خنكه . شايد با دماي اراك 20 درجه اي اختلاف داشته باشه . لباس گرم مختصري مي پوشيم و به قصد قدم زني توي تپه هاي اطراف ميريم . زمين كاملا سبزه و جالب رويش زياد خشخاش وحشي و مرزنجوشه بود كه كلي چيديم . بهتر بود سريعتر شامي پر انرژي بخوريم و بخوابيم ،‌آ‌شپز خوبمون ، ماكاروني خوشمزه اي پخته بود . بايد وسايل اضافي رو همونجا مي گذاشتيم و كوله پشتي رو براي حركت فردا آماده مي كرديم . مهمترين اصل سبك بار بودنه و وزن كوله نبايد از يك سوم وزن بدن كوهنورد بيشتر باشه . چون چند روزي از امكانات به دورخواهيم بود ،‌حمام رفتم و براي كاهش عرق سوز شدن ، لباس زير رو تعويض كردم . چون دوستان از شعر و سينما و عرفان حرفها داشتند ،‌خوابيدنمون به تعويق افتاد ،‌كمي بعد از خوابيدن هم با صداي شديد رگبار ،‌روي سقف شيرواني قرارگاه بيدار شديم و دلهره بارش باران در روز و شب آينده .

ساعت هفت سوار وانت نيسان شديم و به سمت قرارگاه دوم به راه افتاديم ،‌اول به سمت رينه پيچيديم و بعد فرعي خاكي ،‌يك ساعتي طول كشيد تا به گوسفند سرا يا مسجد صاحب الزمان برسيم . كثيف و شلوغ بود . گوشه اي نشستيم ،‌صبحانه مختصري شامل كره و مرباي آلبالو و هر نفر نصف نان لواش خورديم و كمي چاي ،‌دستشويي رفتيم و آب برداشتيم . از پايين قله دماوند در بالاي سرمان پوشيده از مه بود و لكه لكه برف سفيد خودنمايي مي كرد ،‌قرار گاه سوم در كمر كوه به خوبي ديده مي شد . ارتفاع قرارگاه دوم 330 متر و قرارگاه سوم 4200 متر از سطح درياست پس در روز اول بايستي بيش از 1000 متر افزايش ارتفاع  رو تحمل كنيم . ساعت 8 راه افتاديم و كمي جلوتر چون تعداد گروههاي كوهنورد زياد بود و ممكن بود براي گروه محل چادر زدن مناسب گير نيايد ،‌چند نفر تيز پا تر به راه افتاديم تا سريعتر به قرارگاه سوم برويم و براي بقيه جا بگيريم . وزن كوله من زياد بود ،‌چون وسايل غير حرفه اي من بيش از حد وزن داشت و معمولا هم بيش از نياز تجهيزات به همرا دارم تا در صورت لزوم استفاده شود و اين بار هم بايستي چادري 8 نفره رو تا قرارگاه ببرم . اين باعث مي شد تا انرژي ام در روز اول كم بشه ، پس هر از گاهي آبي مي نوشيدم و براي جذب انرژي خرما و شكلات مي خوردم .

هر چه بالاتر مي رفتيم پوشش گياهي تنك تر مي شد ، خستگي بيشتر و تاثير ارتفاع هم حس مي شد . بالاخره ساعت يازده و نيم به همراه يكي از دوستان به قرار گاه سوم رسيديم . خوشبختانه در سالهاي اخير به خاطر اقبال زياد به كوهنوردي و البته توجه فدراسيون ،‌كنار قرارگاه قبلي ،‌محل هاي مناسبي براي بر پا كردن چادر درست شده و كمي بالاتر هم قرارگاهي بزرگ ،‌دو طبقه و با امكانات .

بعد از اينكه جاي چادر مناسبي ، كنار تخته سنگي بزرگ گرفتيم تا چادر  ها كمتر در معرض وزش باد باشند ، به سمت قرارگاه نوساز رفتم . چون عرق كرده بودم و باد مي اومد ، لازم بود تا لباس زيرم رو تعويض كنم ، با اين كار بدنم خشك شد و احتمال سرماخوردگي كمتر . چون تختهاي پناهگاه از قبل رزرو شده بود ، توي سالن جايي گرفتم و كوله ام رو به همراه باطوم ها گذاشتم و پايينتر سراغ دوستان اومدم .

در ارتفاع بالاتر از 3500متري ،‌بر اثر كاهش فشار و كاهش اكسيژن ،‌تاثيرات عجيبي در بدن بوجود مي آيد ،‌بارزترين مسئله ،‌افزايش فشار داخلي بدن و فشار خون است كه به صورت سردرد و احساس نبض در شقيقه ها به خوبي احساس مي شود . كمتر بودن اكسيژن هوا ،‌ نياز بدن به تنفس رو چند برابر مي كنه و لازمه مدام و با سرعت تنفس كني و حتي الامكان واكنش هاي بدن و حركات رو كم و كند كني . چون تمام خون موجود در بدن ،‌براي رساندن اكسيژن به عضلات استفاده مي شود ،‌خون كمي اطراف دستگاه گوارش گردش مي كنه و بدن به طور طبيعي ، غذاي اضافه اي كه نمي تونه هضم كنه ،‌پس مي زنه و اين يعني تهوع كوهنورد . مسئله بعدي كه با اون درگير بوديم ،‌آب نامناسبي اونجا بود كه از ذوب شدن برفها مي اومد و پر از شن و البته اسهال آور . كمي به اطراف سر چرخوندم ، يكي از بارزترين گونه هاي پوششي منطقه بومادران بود : همون گياهي كه براي پماد پاشنه آشيل استفاده شده و بهترين كاهنده فشار خون ،‌يك داروي فوق العاده براي مسموميت غذايي و تهوع و اسهال .

چون از قبل شنيده بودم كه مريضي هر منطقه اي با گياهان همون منطقه قابل معالجه است ،‌پس كمي از بومادران هاي زيباي اطراف چيدم . كم كم دوستان رسيدند ،‌جاگير شديم ،‌نهار كنسرو فسنجون خورديم ، چون انرژي از دست رفته مسير صعود و حمل كوله رو جايگزين مي كرد . البته با آبليموي تازه تا كمتر دچار تهوع بشيم .‌بعد از نهار بابونه رو توي فلاكس انداختم ،‌كمي استراحت كرديم ولي چون سر و صدا زياد بود خوابمون نبرد . نكته جالب حضور خارجي ها و همچنين خانم هاي ايراني بود . راستي ،‌ براي تهوع قرص ويتامين ب شش و براي كاهش فشار قرص استازولايد مفيده .

چون ارتفاع ،‌ با افزايش فشار خون ، ‌سردرد و احساس تهوع توي بدنمون تاثير كرده بود ،‌تصميم گرفتيم براي هم هوايي بيرون بريم ،‌لباس گرم كمي پوشيديم تا با هواي خنك منطقه سازگار بشيم ،‌حدود 200 متر از محل قرارگاه افزايش ارتفاع گرفتيم ،‌با اومدن به ارتفاع بالاتر و برگشت به ارتفاع قبلي ،‌تاثير ارتفاع توي بدن كمتر ميشه . از زير مه آبشار يخي معلوم بود ،‌قبل از غروب برگشتيم .

براي شام سوپ داشتيم ،‌سوپ آماده كه هر بسته رو  براي سه نفر در نظر گرفتيم و البته براي خوشمزه شدن به اون كنسرو مرغ و همچنين آبليمو زديم ،‌ با آرامش و خوب جويدن غذا ،‌شام خورديم . لامپ قرارگاه تا ساعت 10 روشن بود ، وسايل لازم براي صعود رو آماده كرديم ، آب ،‌شربت با شيريني كم و كمي ترش مزه ،‌آجيل ،‌چراغ قوه ،‌لباس گرم و بادگير .‌كمي آب هم آورديم تا براي صبح ته نشين شده باشه .

بايد توي كيسه خواب مي خوابيديم و سر و صداي اطرافيان هم زياد بود . لازم بود تا شب صعود ، خواب خوبي داشته باشيم ،‌تموم سعي خودمو كردم تا بدون توجه به اطراف و خوب و زياد بخوابم . البته يكي دو بار هم به خاطر سر و صداي همنورداني كه براي صعود آماده حركت ميشدن ،‌بيدار شدم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۸ساعت 14:3  توسط حسین   | 

قصد داشتيم تا براي نماز صبح بريم حرم .خواب آلوده و خسته رفتيم و برگشتيم . قبل از صبحانه ،‌پول ها رو شمردم تا براي تحويل به مدير كاروان آماده باشه و به همراه دوستي كه رشته اش حسابداريه ، ‌به مدير كاروان دادم تا حساب و كتاب كنه و يكي از دوستان هم قرار شد با مدير كاروان تا بعثه بره كه مطمئن بشيم . تازه فهميدم كه چه كلاهي سرم رفته ، شب نيمه رجب و احياء اون توي حرم امام حسين رو از دست داده بودم . احتمال اينكه دوباره بتونم بيام عراق و شب نيمه رجب ، كربلا  باشم به لحاظ رياضي قابل محاسبه نبود . و اين فرصت بندگي از دست رفت و افسوس .

بعد از صبحانه رفتيم بين الحرمين و پا برهنه تا حرم ابوالفضل . آفتاب هميشه از پشت حرم حضرت ابوالفضل طلوع مي كنه و پشت حرم امام حسين غروب . ياد بين الحرمين مدينه افتادم كه طلوع از مسجد النبي و غروب در بقيع بود . وارد حياط شديم ،‌خلوت تر بود و البته منظم تر . زيارت حضرت رو توي حياط خوندم و عيال و كوثر رفتن تو . من مردد بودم كه برم توي حرم ، ‌فضا برام سنگين بود و درك و تحملش از توان من خارج . كم كم و خيلي آهسته پا به حرم گذاشتم ،‌مي ترسيدم ، ‌دلهره داشتم يا جو منو گرفته بود ،‌نمي دونم ،‌نمي تونستم جلو برم . ‌پس دم در نشستم ،‌ به ديوار تكيه زدم ، فقط تونستم ضريح رو نگاه كنم ،‌بالاي سرم داربست بود و مشغول تعمير آينه كاري سقف بودند ،‌كمي خاك رو پاهام ريخت ، اون رو جمع كردم و توي جيبم ريختم . كمي بعد يه تكه از آينه كاري سقف با خاك افتاد درست جلوي پاي من و خورد شد . خورده هاي آينه رو جمع كردم و آروم كنار اومدم تا خدام خورده هاي شيشه رو جمه كنن . تازه فهميدم كه پام زخم شده ،‌رفتم از حرم بيرون و احساس كردم كه به حرم رهم نداند . از عقب با حضرت حرف زدم و بعد از شستن خون پام وارد شدم ،‌ ضريح و حرم فضاي سنگيني داشت و آدم رو مجبور به رعايت ادب مي كرد . خيلي مرتب و منظم رفتم و برگشتم . رفتم دفتر نذورات حرم و جالب بود كه هم خاك تعمير حرم بود و هم در ازاي نذري قبض و هديه مي دادن . چون قرار بود با كاروان بريم دوره كربلا ،‌ برگشتيم هتل . كاروان كه جمع شد ، روحاني توضيح داد كه معمولا كاروان ها براي ديدن خيمه گاه ،‌تل زينبيه ،‌كف العباس ،‌مقام علي اكبر و علي اصغر و امام زمان و فرات مي رن . در اصل اين نقاط بوده ولي محل هايي كه براي اين مقام ها ساخته شده خيلي مستند نيست و در واقع تبديل به راه درآمدي براي عده اي به خصوص شده و بهتر اينه كه نريم و يا اگه كسي رفت ، زيارت نكنه و نذري هم نده . مقام امام زمان رو مي ريم . ما به خاطر گرماي هوا نرفتيم و بيشتر مشتاق حرم بوديم . از بدو ورود فسقل بناي ناسازگاري گذاشت و نق زد ، ‌من با خودم بردمش ،‌توي حرم و روبروي مقام شهدا جا باز شد و تا من نماز بخونم ،‌مرد عرب زيارت نامه رو از دست كوثر گرفت و اون هم دادي سر داد كه مجبور شدم بيارمش بيرون و كلي بگرديم تا آروم بشه . موقع نماز ظهر يه گوشه نشستيم و فسقل رفت كنار پرده بين زنها و مردها و باز تا يكي بهش دست زد گريه كرد و نماز من آشفته شد . به خاطر اين كج خلقي و لوس بازي دعواش كردم و آرزو مي كردم كه : همچين كشيده بهش مي زدم كه اين كارها تا آخرز عمر از سرش بپره ، ‌ولي احترام حرم واجب بود و دست من بسته .

برگشتيم هتل و ناهار و استراحت ، به بدترين قسمت سفر نزديك شديم  :‌خريد سوغاتي ، كه من هميشه ازش رنج مي برم ، چون بايد وقت محدودت رو براي خريد از دست بدي و براي هر كس چيزي بخري كه آيا خوشش بياد يا نه ؟ هيچ وقت هم همه راضي نخواهند شد . كمي چرخيديم ، ولي تنها چيزي كه خريديم دو تا كفن بود كه براي تبرك با خودم بردم . قبل از غروب آقتاب تونستم توي حرم زيارت مخصوص امام حسين در نيمه رجب رو بخونم و بعد از نماز و تبرك كفن ها و دادن نذري دوستان به دفتر نذورات ،‌ قبض و غبار حرم گرفتم ، دوباره رفتيم بين الحرمين و زيارت ابوالفضل . از دفتر نذورات يكي از كاشي هاي حرم رو گرفتيم و پول هاي نذري دوستان كه موقع اومدن داده بودند تحويل داديم و قبض و پارچه گرفتم . اين طوري مي تونستم براي دوستان قبض ها رو به يادگار ببرم .

برگشتيم هتل و چون شام طبق معمول مرغ بود و فسقل نخورد ، با هزار مكافات براش خوراك لوبيايي كه از ايران  برده بوديم گرم كردم كه لطف كرد و نخورد . با دوستان قرار داشتيم كه براي خريد بريم و آدرس "سنتر مول"  رو از دفتر هتل گرفتيم ، با كمي پياده روي و آدرس پرسيدن ، رسيديم . و بعد از كلي خنديدن ، تنها چيزي كه خريديم يه شلوار براي من بود . اون طرف خيابون يه سوپر ماكت بود ، رفتيم اونجا و من آدامس و يكي از دوستان بستني خريد . بعد هم كلي سر زنهامون غر زديم كه قدر ما رو نمي دونين كه آورديمتون سوپر ماركت خارجي .

شهر اينقدر امن بود كه مردم كربلا تا ساعت 11 بيرون بودند ، تا رسيديم وسايل مورد نياز براي حركت به سمت سامراء رو جمع كرديم و خوابيديم .

امروز ، جواب سوال ديروز خودمو گرفتم و علت اون كار عجيب امام حسين و آوردن زن و بچه توي سرزميني پر از بلا و جلوي يه سپاه مسلح رو فهميدم . سالهاي اول رشد اسلام در مدينه ، بين پيامبر و بزرگان يهود ، قرار مباهله گذاشته شد تا روبروي هم بشينن و همديگه رو نفرين كنن ، تا معلوم بشه كدوم طرف بر حقه . وقتي بزرگان يهود ديدند كه پيامبر عزيز ترين كسان و خانواده خودش رو براي مباهله آورده ، ‌متوجه شدند كه به حقانيت خودش اعتماد داره و قرار رو به هم زدند . امام حسين هم براي مباهله ، ‌همه دار و ندارش ، ‌همه خانواده اش رو ، با خودش به اينجا آورد و هزينه كرد . نتيجه اون هزينه اين شد كه الان و بعد از اين همه سال :

‌تنها جايي كه دعا مستجابه زير قبه  امام حسينه

و تنها خاكي كه خوردنش شفاست ،‌تربت امام حسينه

و تنها دري كه به روي همه بازه ، ‌روضه امام حسينه .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۸ساعت 9:48  توسط حسین   | 

يكي از دوستان دعوت كرده تا نامه اي به امام زمان بنويسم و چون حرفهاي خودموني من با آقا خيلي لوسه و به يه مرد سي ساله با 184 سانتيمتر قد و 85 كيلو وزن كه اتفاقا كلي هم عصباني و بد اخلاقه ، ‌نمي خوره ،‌ هر چي توي ذهنم اومد نوشتم . شايد بيشتر جواب مشغوليت هاي فكري ام باشه تا درد دل :

سلام بر همه سرمايه زندگيم .

يه روز از نيمه شعبان گذشته و من توي خونه تنها هستم ،‌ اين زندگي تنها ،‌ در دوران متاهلي برام مثل يه زنگ تفريحه تا بيشتر ياد خودم بيفتم . ‌امروز بيشتر از همه در نقاهت برگشت از دماوند بودم و هنوز با اراك هم هوا نشدم . از اينكه احياء‌شب نيمه شعبان رو از دست دادم ناراحتم ،‌نزديك نيمه شبه و همون نوار مولوديه قديمي كه همه اش رو حفظم توي ضبط گذاشتم تا برات نامه بنويسم .

هر سال شب نيمه شعبان براي تمام سال و حتي عمرم از شما عيدي گرفتم :  تحصيل ،‌ ازدواج ، ‌كار ، ‌زندگي ،‌ بچه ، ‌مكه ، ‌كربلا و ... همه عيدي نيمه شعبان بوده و ‌حالا كه تنهام باز دلم هواي درد دل با شما رو داره ،‌درست مثل هر شب نيمه شعبان و درست مثل هر بار كه اومدم جمكران و توي اون كاج هاي بعد از مسجد زير آسمون خدا و روي سيمان كف نشستم و انگار كه سرم روي پاي شماست و دستت رو شقيقه ام .

آقاجون ، ‌بر خلاف همه كه دعا مي كنند تا زمان ظهور باشن ، ‌براي من مهم اينه كه كه : من باشم يا نباشم بيايي و تكيه به ديوار كعبه كني ، ‌اعلام كني كه وعده خدا محقق شده و باقيمانده از ذخاير الهي اومده و شمشير منتقم رسيده . بيايي تا بالاخره دنيا  ،‌ يه حكومت الهي كامل رو تجربه كنه ، ‌عدلي كه همه ازش راضي هستن و ثروتي كه بين همه طوري تقسيم بشه كه همه بي نياز بشن .

مي دونم آقا كه زجري كه شما در آخر الزمان مي كشي از همه ائمه بيشتره و عجيب كه بيشترين زجر رو از مسلمونهاي مسجدي مي بيني ، ‌همونها كه تو رو به خاطر آوردن ديني جديد ، انكار مي كنن . الان هم مظلومي و اين همه دروغ و بدعت در مورد غيبت وارادت به تو و  ظهورت هست  ،‌چقدر از اسمت سوء‌استفاده مي شه ؟ بماند آقا .

ياد گرفتم كه هر وقت گرفتارم و گره كور به كارم افتاده براي فرج دعا كنم .  چرا كه يقينا فرج شما ،‌گشايش در كار و مشكل همه ما و جهانه . شاه كليد من خوندن دو ركعت نماز براي مادرت حضرت نرجس خاتونه . آقا دوباره ياد سامراء‌ و اون حرم غريب و خونه مظلوم افتادم . همون خونه اي اونجا دنيا اومدي و همون سردابي كه اونجا غايب شدي .

توي تموم اين چراغوني ها و جشن ها سرگرم و سردرگم مي شم و آخرش مات كه :‌

آقا سرِ ما رو به اين چيز ها گرم نكن ،‌

خودت كجايي ؟

‌از كدوم اين كارها راضي هستي ؟

‌به كيا با مهربوني نگاه ميكني ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۸۸ساعت 12:30  توسط حسین   | 

ساعت دو و ربع بود كه بيدار شديم و اين يعني كمتر از دو ساعت خوابيدن . قرار بود  اتوبوس ساعت دو و نيم بياد و ما هم به شوق زودتر رسيدن به كربلا قبل از اون ساعت آماده بوديم . كوثر به خاطر سر و صداي زياد توي لابي هتل ،  بيدار شد . اتوبوس ما نيومد و كاروان ديگه اي كه توي هتل بودن براي ساعت سه رفتند و ما همچنان توي خماري و خواب . بالاخره ساعت سه و نيم ماشين اومد سراسيمه نمازي خوندم و رفتم سمت ماشين كه مثل ديروز كثيف بود  و راننده هم كه انگار با ما از قبل پدر گشتگي داره و مدير كاروان هم كه انگار ازش مي ترسيد . بعد از غر زدن و اخم و تخم به راننده ، با بقيه جوون ها ساك ها رو بار زديم و از نجف خدا حافظي كرديم و كمي بعد هم از كوفه . خدا مي دونه دوباره اينجا ميام يا نه ؟‌

راننده كولر ماشين رو روشن نكرد ، دريچه هاي سقفي رو باز كرديم و اين يعني سر و صداي زياد و هر از گاهي بوي گند بيرون . توي ماشين صبحانه خورديم . مسير به سمت شهر بغداد بود ، شهر هزار و يك شب و علي بابا ،‌شهري كه كه روزگاري زيباترين شهر خاور ميانه بود و توي اين چند سال بيشترين انفجار ها رو داشته  و مثل بقيه شهر ها و شايد هم بيشتر ايست و تفتيش. كاظمين در حاشيه بغداد قرار داره و ما هم زائر اون . اول بغداد كه براي تفتيش پياده  مي شديم راننده سر چند تا از زنهاي كاروان داد زد و من  هم كه ظرفيت اين شوخي ها رو ندارم رفتم تو شكمش ، چون عيال هم نبود تا از لات بازي ام ممانعت كنه حسابي از خجالت آقاي راننده در اومدم و با چند تا داد و بيداد بهش فهموندم كه خيال نكنه علي آباد خرابه هم شهريه .

بالاخره به كاظمين رسيديم . دوباره تفتيش و پياده روي طولاني و البته كمي برگشت من تا كفشهاي كوثر رو بيارم . خيابون منتهي به حرم تميز بود و وسطش بلوار داشت و البته گوشه گوشه ، بوي گند فاضلاب مي اومد . بعد از دستشويي و وضو وارد حرم شدم نسبتا تميز بود . چون فسقل صبحانه نخورده بود تا عيال توي حياط به اون غذا بده من رفتم حرم و البته يه بار اشتباه و پشت به قبله و رو به ضريح نماز خوندم . خادم هاي حرم خيلي مرتب و كت و شلوار يه رنگ پوشيده بودن و با احترام راهنمايي مي كردن . بيرون اومدم هوا گرم تر بود و غبار هم بيشتر . تا عيال زيارت كنه با فسقل كمي از غذاهاي اضافه  اش رو به بچه هاي عرب داديم و البته سه تا دختر بچه عرب كه مثل آفريقايي ها بودن و فكر كنم شير به شير بزرگ شده بودن . فسقل رو بردم زيارت و با هم نماز خونديم . سر موعد بيرون منظر عيال مونديم . تا كاروان جمع بشه كلي معطل شديم . بيرون كه اومدم عيال براي گرفتن كفشش تاخير كرد . من و فسقل كنار يه باغچه و توي سايه درخت ها نشستيم : ‌تنها جايي بود كه گل باغچه اي ديدم داوودي و جعفري كه  البته خيلي بي نظم كاشته بودند و آرزو كردم كه اي كاش موقع كاشتن بودم تا كمك كنم . بماند ، تاخير عيال زياد شد و وقتي جلو رفتم معلوم شد كه دمپايي اش رو موقع ورود با بقيه و به صورت سطلي به امانت داد ه  و حالا كاروان رفته و عيال بي دمپايي مانده . گشتن هم بي فايده بود . چون دوست نداشتم تاخير كنيم ، دمپايي ام رو بهش دادم و پا برهنه راه افتاديم و جلوتر براي عيال دمپايي خريدم . به قول خودش باز از يه چيزي خوشش اومد و اون رو از دست داد. گفتم :تو رو خدا از من خوشت نياد ها .

خوشبختانه خيلي دير نرسيديم . دوستان براي اذيت كردن من سر و صدا كردن كه كلي ما رو علاف كردي و من هم از همه عذر خواهي كردم و شرح ما وقع . ماشين گرم بود و كولر خيلي ضعيف و بي جون . راه به سمت كربلا و باز هم پر از نظامي و توقف . جاده خراب و راننده هم كه  بد رانندگي ميكرد . جالب ديدن كاروان نظاميان آمريكايي بود كه به سمت پادگان هاي خارج از شهر مي رفتن و گذر از كنار پادگان آمريكايي ها كه با ديوارهاي بتني چند لايه محافظت مي شد . باز هم توي ماشين نهار خورديم و گرماي شديد همه رو كلافه كرد ،‌ مجبور شديم لباس كوثر رو در بياريم و مدام بادش بزنيم. بالاخره بعد از غذا ، سر و صداي ما در اومد اول به راننده و بعد هم به مدير كاروان .

قرعه به نام  اوليور توييست بود تا اعتراض كنه :‌ درسته از پشت كوه اومديم ولي خيلي وقته به شهر رسيديم . كولر ماشين ديروز خنك بود و امروز خراب شده ،‌ماشين قبلا تميز بود و حالا كثيف . درسته ما زائر كربلا هستيم و براي رسيدن به اين شهر بايد سختي بكشيم ، ‌ولي قرار نيست كسي از اين مرام ما سوء استفاده كنه و يا بخاد ما رو هالو فرض كنه . يه راننده حق نداره با ما اينجوري برخورد كنه . ما ميريم بعثه ، ‌نا اصلا اولين توقف گاه پياده مي شيم و ديگه سوار نمي شيم تا تكليف ما معلوم بشه .

مدير كاروان هم يكي به نعل زد و يكي به ميخ كه : من ازش خواهش كردم ولي ميگه ماشين خرابه و من هم معترض هستم ،‌ ولي امكانات كشور عراق در همين حده و  كلي حرف كه هيچ كدوم برا ي فاطي تمبون بشو نبود . من هم از خجالتش در اومدم كه : اين حرفهاي شما شايد درست باشه ولي حتما بي فايده است چون اون آقا ما رو پيدا كرده و به ريش نداشته مون مي خنده . كولر اين ماشين ديروز كه سالم بود و خلاصه تهديد كه من و خانواده ام طفلان مسلم پياده ميشم .

براي زيارت و البته نماز ، طفلان مسلم كه در چند كيلومتري شهر كربلا قرار داره پياده شديم . جالب حضور كاوان هاي ايراني بود و برگزاري هم زمان سه نماز جماعت ، و دوستان جو گير ما كه چرا روحاني هاي كاروان احترام همديگه و البته ايراني ها رو نگه نمي دارن و به هم اقتدا نمي كنن ؟

خواستم خرما بخرم كه عيال گفت : كي مي خواد تا ايران اينو بشكه ولش كن . ديدم بي راه نمي گه . چند قدم جلوتر پير زن كاروان رو ديدم كه دو تا بسته خرما خريده و حتما خيالش راحت بود كه جوان هاي كاروان كمكش مي كنن . لات بازي نتيجه داده بود و راننده ماشين رو تميز كرده بود و پرده ها رو كشيده بود و كولر هم خنك تر بود . و براي توجيه خودش و ترس از تهديدي هاي ما به بازرس هاي شركت عراقي هم زنگ زده بود كه كمي جلوتر و توي راه رسيدن و وارد اوتوبوس شدن . و باز هم من سخنگو بودم و شرح ما وقع ، كه البته از صورت هاي سرخ و عرق كرده ما گوياتر نبود و قول آقاي بازرس كه ماشين تعويض خواهد شد .

نزديك كربلا شديم . روحاني از اين شهر گفت و من در افكار خودم غرق كه : به گواهي تاريخ همه بزرگاني كه وارد اين شهر شدند سختي و مرارت كشيدند و ياد كار عجيب امام حسين افتادم و با امروز خودم مقايسه كردم . سالها پيش  مردي از مدينه با تمام خانواده بيرون اومد و  با علم به اينكه مردم كوفه وفا ندارند و دريافت خبري مبني بركشته شدن نماينده اش به اينجا رسيد توي اين سرزمين بار انداخت . تصور كردم كه يه كاروان زن و بچه توي اون اوضاع به اينجا رسيدن . چه كار عجيبي آقا كرده ؟ من براي كمي گرماي هوا و بد خلقي راننده چه قشقرقي به پا كردم و  حالا از خودم خجالت مي كشيدم .

چون براي  ورود به كربلا بايد از  تفتيش هاي زيادي بگذري و در عين حال ، هتل ها نزديك حرم و  محدوديت هاي ترافيكي زياد ، با اتوبوس و راننده توي گاراژ خداحافظي كرديم . بارها با گاري و خودمون با مو تور هاي سه چرخه راهي شديم . كمي بعد پشت يه ديوار بتني پياده شديم و بايد ده دقيقه اي تا هتل راه مي رفتيم . كوثر توي بقل عيال  خواب بود . كوله پشتي رو بستم و فسقل رو بقل كردم و چفيه خيس انداختم رو صورتش و به سرعت راه افتادم . با اينكه از همه دير تر حركت كردم ولي از همه زودتر به هتل رسيدم . هتل شلوغ بود و چند تا كاروان منتظر گرفتن اتاق .

بالاخره با كلي تاخير كليد اتاق رو گرفتيم . وارد كه شديم ياد بدترين مسافر خانه هاي ايران افتادم و آدمهايي كه توي فيلم ها قاچاقي از مرز رد مي شن . سوسك از در و ديوار كثيف اتاق بالا مي رفت . كمي بعد دوستان كه حالا ديگه همه لات شده بودند در عقبه بني ساعده ( اتاق روبروي ما )‌ جمع شدند تا براي اين وضع چاره اي كنيم . قرار شد چند نفري بريم بعثه . پرسون پرسون به اونجا رسيديم و شرح ما وقع رو با پير مرد اصفهاني حاضر گفتند و نا گفته معلوم كه همه چي ماست مالي شد كه : ماشين عوض ميشه ولي امكانات اينجا كمه و سوسك كش خريديم ولي توي مرز گير گرده و به بازرس هتل ها زنگ مي زنم . ما كه با خوندن در و ديوار فهميديم اوضاع از چه قراره ، قبول كرديم كه با شرايط بسازيم ولي قول سامرا رو گرفتيم . برگشتيم هتل . عيال و فسقل استراحت كرده بودند و من دوش گرفتم و براي نماز عصر راهي حرم شديم . خوشبختانه فاصله هتل تا باب قبله حرم امام حسين كمتر از 500 متر بود . از پله هاي ورودي حياط كه پايين مي اومدم فقط ضريح رو ميديدم و از همون دور احساس سبكي و آرامش كه وارد تك تك سلول هام شه بود و من مات كه فقط به سمت ضريح مي رفتم . نظم حرم خوب بود و شرطه ها و خدام مودب و خوش برخورد . براي من ورود به حرم و رسيدن به زير قبه خيلي سبك و روحاني بود و با اينكه خيلي ميگفتن زير قبه نميشه گريه كرد ،‌ تمام صورتم خيس شد . بعد از نماز كوثر رو گرفتم تا عيال زيارت كنه و نتونستم مقاومت كنم تا به سمت بين الحرمين نرم . با ديدن بين الحرمين و گنبد حرم  ابوالفضل طوري گريه كردم كه كوثر مبهوت شد و من براي اينكه مراعات اون رو كنم خودم رو جمع و جور كردم . بايد بر ميگشتم تا به قرار با عيال برسم . يكي از شرطه ها به شوخي گفت :‌حاجي ، ‌بچه ، ‌امانت . من هم با خنده كوثر رو توي بقلش انداختم كه پيش شما تا من برگردم .

برگشتيم هتل و چون مدير كاروان مي خواست درد سر خودشو كم كنه و به سامراء نره و حرف از خطر و سختي ميزد ، ‌من جلو افتادم و براي رفتن ثبت نام كردم و تا 12 شب ده بار در هر اتاقي رفتم تا پول ها رو جمع كنم و مدير كاروان موند توي عمل انجام شده و البته بعد از اون همه سر و صدا ، ديگه توان مقاومت هم نداشت . اتاق گرم بود و تمام بدن من هم از خستگي درد مي كرد . از درد و خستگي خوابم نمي برد ولي به همين دليل از حال رفتم .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 14:56  توسط حسین   | 

سلام اسم خداست پس سلام بر همه دوستان

من با صعود غرور آفرین به قله دماوند و به سلامت برگشتم هم به خونه و هم به وبلاگ . امسال ما همه اش به قر و گشتیم و ناچار که نتیجه اونها رو بنویسم هم برای شما دوستان عزیز تا با من همسفر باشین و هم برای خودم تا بعدا اگه به قول دکتر نظری (وبلاگ یاد باد آن روزگاران یاد باد) آلزایمر گرفتم بدونم کی بودم  چه کارها کردم . باید سفر نامه کربلا رو تموم کنم . از صعود به دماوند بنویسم . توصیه های ایمنی برای کوهنوردی رو بنویسم و به لطف و دعوت جینا خانوم با امام زمان درد دل کنم .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 12:48  توسط حسین   | 

سلام بر همه دوستان

با دوستان مي ريم بام ايران : دماوند . برگشتم براتون از اونجا مي نويسم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 13:19  توسط حسین   | 

اول صبح دوشنبه بيدار شديم و بعد از خوردن صبحانه ،‌آماده حركت به سمت مسجد كوفه شديم . فاصله نجف تا كوفه كمه و كمتر از 20 دقيقه رسيديم . كوفه شهري است كه براي سازمان دهي لشكر اسلام ساخته شده ، ‌يه شهر كه از اول نظامي بوده و بعدا خانواده هاي نظاميان اونجا اومدن. شايد نفرين شده باشه ، چون نه سابقه تاريخي خوبي نداره كه الان هم يه شهر خراب و داغون بود . با مردمي تند خو. با خودم فكر مي كردم اين مردم كه توي قرن 21 و بعد از اين همه تغيير در دنيا  ، به خاطر كوچكترين مسئله اي اينجوري توي سر و صورت بچه خودشون مي زدن ، 14 – 15 قرن قبل چه جوري بودند . بماند .

اتوبوس توي پاركينگ توقف كرد و ما به سمت حرم ميثم تمار رفتيم : يار خرما فروش علي . همون كه خرماهاي خوب و بد رو جدا كرده بود و به دو قيمت مي فروخت و حضرت علي ازش ناراحت شد كه با اين كار مردم رو به دو دسته تقسيم كردي و به قول شريعتي اين يعني مساوات در مصرف . نمي دونم اين تفكر با اين همه سورتينگ و تنوع محصول امروز چه جوري ،‌ جور ميشه .

پياده رفتيم تا به خونه حضرت علي رسيديم . اين خونه در اصل متعلق به خواهر حضرت بوده و بعد از اومدن حضرت از مدينه به اينجا و استقرار پايگاه حكومت اسلام در اين شهر ، اين خونه هم در واقع مقر زمامدار بوده . خونه اي آجري با چند تا حجره و اتاق و يه چاه . البته خنك و با صفا .

پياده رفتيم تا به مسجد كوفه رسيديم . مسجدي با 1200 متر مربع مساحت ، اطراف شبستان و وسط حياطي كه معلوم بود به تازگي سنگ فرش شده و ما كه بايد 12 تا مقام رو نماز مي خونديم . اون هم با عجله و توي گرما . من جمله اون مقام ها "بيت التشت" بود كه حضرت علي در اونجا مشكل يه خانواده رو حل كرده بود : دختري باكره كه به ظاهر باردار شده بود و حضرت دستور مي دن توي تشتي بشينه و در نهايت زالويي كه در رحم دختر خونه كرده بود از بدنش بيرون مياد .

تعدد مقام ها ، شلوغي و گرما خسته كننده بود . هر وقت ميشد به كوثر آب يا آبميوه مي دادم و مقام هاي آخر كه كلافه شده بود ، عروسك گربه اي كه ديشب براش خريده بودم و رو كردم. خلاصه تا آخر دوام آورد ولي بعضي دوستان خسته شدند و رفتند . حرم مسلم و هاني كنار مسجد بود . رفتم دستشويي و آبي به سر و صورزت زدم تا حالم بهتر بشه ، كوثر پيش مامانش خوابيده بود و براي نماز جماعت ظهر رفتيم داخل مسجد كوفه اصلي كه هم خنك بود و هم نماز اونجا كامل خونده ميشه . فسقل رو يه گوشه خوابوندم و رفتم تا محرابي كه حضرت شهيد شده . بعد مناجات حضرت امير در مسجد كوفه رو زمزمه كردم . روز  تولد مولا بود و مسجد شلوغ و خيلي از اعراب هم از نقاط مختلف عراق براي زيارت اومده بودند . كوثر تا بين دو نماز خواب بود . چند تا بچه شيطون ايراني از روش رد شدند و يكي شون اونو بيدار كرد و با مكافات تا آخر نماز ساكت موند . توي ازدحام جمعيت و گرماي ظهر به سمت اوتوبوس راه افتاديم و چفيه خيس رو روي فسقل انداختم . ماشين هم زير آفتاب گرم بود و آب خنك هم نداشت و راننده كه انگار ارث پدر طلب داشت . بالاخره به هتل رسيديم و نهار و استراحت .

قرار بعد از ظهر رفتن به قبرستان وادي السلام بود ، يه قبرستان بزرگ 30 هكتاري كه قبرهاش به صورت سردابه و خيلي پيامبران و بزرگان اونجا دفن هستند و به روايتي يكي از درهاي بهشت اونجا باز ميشه و روح مومنان از اونجا به بهشت مي رن . چون بارها از كنارش رد شده بوديم و در عين حال به خاطر گرما و كثيفي اونجا ، رفتن با كوثر كار درستي نبود ، ما هم نرفتيم .

در عوض رفتيم به سمت حرم و البته سر راه بازار ، قصد خريد نداشتيم ، ولي كمي توي بازار اصلي نجف راه رفتيم ، چند جايي هم هلهله و جشن بود . رفتيم سمت حرم . بعد از تفتيش ، كلي طول كشيد تا عيال بياد و معلوم شد كه زنهاي عرب و حتي خود نگهبانها ، توي محل تفتيش مي رقصيدن و اين باعث تاخير شده و من هم كوثر رو انداختم گردن عيال تا كمي هم فارغ باشم و قبل از رفتن از نجف يه زيارت راحت و دل بچسب برم . رفتم توي حرم و بعد از خوندن نماز و زيارت جام رو به ديگران دادم و اومدم توي حياط ،‌ عيال هم نبود . همون جا نشستم . نزديك نماز بود و يه شرطه با چند تا پير زن ايراني مشغول بحث بود ، نزديك شدم ، من حرف پير زنها رو كه با لهجه غليظ اصفهاني حرف مي زدن به زور متوجه شدم كه : اينجا با بچه مون وعده كرديم . توضيح دادم كه چون اول صف نماز جماعته، بايد پا شن و بيرون از صف بشينن. رو سكوي كنار حياط نشسته بودم ،‌ پير زن عرب از من تربت خواست و اشاره كه كرد فهميدم منظورش مهره و كمي بعد زيارت نامه خواست ، گشتم تا پيدا كردم و از زن عربي كه جام رو بهش دادم تا بچه اش رو اونجا بذاره هم خواست تا براش زيارت نامه رو بخونه . حرم و اطرافش از ديشب شلوغ تر بود ما با عجله رفتيم هتل تا شام بخوريم ، كمي استراحت كرديم و براي زيارت وداع برگشتيم . با رفيق همراه ،‌ توي حرم زيارت امين ا... رو همنوايي كرديم . توي راه برگشت ،‌ عرب ها مشغول جشن و هلهله بودند و ديگ غذا به پا كرده بودند . رسيديم هتل ، ‌با خستگي زياد، وسايل رو جمع كرديم چون بايد ساعت 2 بيدار مي شديم و دو و نيم راه مي افتاديم، به سمت كربلا .

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 14:25  توسط حسین   | 

چون خيلي خسته بوديم، قيد براي نماز صبح به حرم رفتن رو زديم . البته با وجود كوثر و فاصله ما از حرم هم عملي نبود . تا صبح خوابيديم و اولين صبحانه رو در نجف خورديم . چون سرويس براي حرم ساعت 9 حركت مي كرد و ما هم مشتاق بوديم . منتظر نمونديم و با يه زوج ديگه از كاروان اومديم بيرون و دم در هتل به اولين ماشيني كه نگه داشت گفتيم حرم و اون هم اشاره كرد كه سوار بشيم . اول اينكه خيلي طول كشيد و دوم اينكه مسير ديشب رو نرفتيم . به راننده گفتم حرم امير المونين و تازه معلوم شد كه ما بايد مي رفتيم اون طرف خيابون و راننده هم تصور حرم ميثم تمار رو كرده و ما رو تا كوفه برده بود . يكي از سرنشينان كمي فارسي بلد بود و راهنمايي كرد تا ايستگاه پياده بشيم و ما رو تا ايستگاه نجف رسوند و علي رغم اصرار زياد من كرايه ما چهار نفر تا نجف رو حساب كرد هزار دينار عراق .

به ترمينال نجف رسيديم . شلوغ و كثيف و پر از تردد ، كوثر هم از گرما كلافه بود و هم نمي خواست ماسك بزنه . به ميني بوس هاي حرم راهنمايي شديم و كنار ما دوتا زن عرب با چند تا بچه بودند . بچه هايي كه همه كوتاه قد بودند و تپل و نه چاق و البته چشم قشنگ .  از خوراكي هاي كوثر كه همراهمون بود بهشون دادم و فسقل با اونها سرگرم شد تا برسيم .

وقت بود تا توي روشنايي روز اطراف حرم رو بهتر ببينيم . همه جا كثيف بود و بوي فاضلاب مي اومد . اطراف حرم هم شديدا شلوغ بود . بعد از انجام مراحل تفتيش و كفش داري وارد شديم و توي حياط همون جاي ديشبي يعني مشرف به ايوان طلا نشستيم . خواسته هام رو از حضرت مرور كردم و براي اونها كه قول داده بودم دعا كردم . با كوثر رفتيم زيارت ،‌يه زن ويلچري هندي جلومون بود و بعد از اينكه رفت جا براي ما كنج ديوار ضريح باز شد و يه چند دقيقه اي با هم اونجا وايساديم و كوثرمثل مرد عنكبوتي از ضريح بال اومد و از انداختن پول توي حرم لذت برد .

كمي عقب تر هم يه جا پيدا كردم و نماز و زيارت نامه خوندم و براي خانواده و دوستان و رفقا دعا كردم . كم كم حرم شلوغ شد و ما بيرون اومديم . بيرون گرم و غبار گرفته بود ، رفتيم دستشويي و برگشتيم . توي حياط چرخيديم و براي علمايي كه مقبره هاشون اونجا بود فاتحه خونديم . اتاقي كه مقبره آيت ا.. خويي بود نزديك پاتوق ما بود و از قضا هم تميز و جادار بود و هم خنك و بدون غبار . خودمون كه جاگير شديم بقيه دوستان رو هم صدا زدم و تقريبا اونجا رو قرق كرديم . متولي اونجا تذكر داد كه براي نماز بايد بيرون بريم و كلي اسپره ليمو توي سرمون پاشيد . خيلي عجيب بود كه توي حياط حرم نماز جماعت واحد و درستي برگزار نشد و هر گروهي براي خودشون و مستقلا نماز خوندند . برگشتيم هتل و غذاي نه چندان جالبي خورديم با خودمون ليمو برده بوديم و با خيار گوجه اي كه مي دادند سالاد درست كردم . بعد از اون غذا كمي استراحت كرديم .

ساعت 4 ، قرار حركت به سمت مسجد سهله بود . توي راه روحاني توضيح داد كه بزرگترين مسجد قديمي جهان اسلامه و همه پيامبران اينجا اومدن و اينكه هفت تا مقام داره و هر مقامي هم اعمال خودش رو .

از دستفروشهاي كنار مسجد سهله يه چفيه بزرگ عربي گرفتم و با آب معدني هاي همراهمون كه گرم بود خيسش كردم و رو سر كوثر انداختم تا گرماي بعد از ظهر اذيتش نكنه .

دور حياط خاكي مسجد شبستان هايي بود و مقام ها توي حياط يا بين شبستان بود . ترس من از نا آرومي كوثر بود و به خاطر تعداد مقام ها و شلوغي كاروان ها ، مقابل هر مقامي ، نماز مي خونديم و دعا و حركت به سمت مقام بعدي . كوثر هم با اسباب بازي جديدي كه براش خريده بودم مشغول بود و گاهي هم با ما نماز مي خوند . خلاصه اذيت نكرد. تنها مقامي كه بسته بود و خنك، مقام امام زمان بود . دوستان از دستفروشهاي كنار مسجد خريد كردند و به قول خودشون به مستحبات سفر پرداختند .

دم غروب رفتيم حرم كميل بن زياد و زيارت و البته خريد دوستان . نكته جالب اين بود كه يكي از پير زنهاي همراهمون كه يقينا حتي خودش رو هم نمي تونست بكشه ، 12 تا پتو خريد و جابه جايي اون ها گردن جوونها بود .

برگشتيم هتل و حمام رفتيم و بعد از شام چون شب سيزده رجب و تولد مولي علي بود رفتيم حرم . دم در هتل و منتظر ميني بوس بوديم كه دو تا ماشين عروس اومدن جلوي هتل و جالب عروسها بودند كه روي لباس عروس، چادر مشكي پوشيده بودند و جالب تر اينكه اونها رفتن تو و مردها دم در هتل ، رقص عربي كردند . اطراف حرم شلوغ بود و يكي از مداحهاي معروف عراق "جاسم كربلايي" مي خوند ، من و كوثر هم چند دقيقه اي قاطي اونها هلهله كرديم . توي حياط نشستيم و با كوثر به دوستان شكلات تعارف كرديم . كوثر رو همراهي كردم تا به همه بچه هايي كه رد مي شدن شكلات تعارف كنه . بعد از خريد يه اسباب بازي ديگه براي كوثر و كلي معطلي تا سرويس بياد ، ‌خسته و كوفته و البته با كوثر كه توي بقل من خواب بود و بعد از نيمه شب رسيديم هتل .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۸۸ساعت 13:33  توسط حسین   | 

اولين صبح سفر رو ، توي مهران از خواب بيدار شدم . با اينكه قرار بود تا ساعت 9 بخوابيم ولي مثل همه روز از خواب بيدارشدم و نهايتا تا ساعت 8 بيشتر دوام نياوردم و از جا پا شدم . كمي بعد بقيه هم بيدار شدند و بساط صبحانه به راه افتاد . موقع نماز صبح زير كتري رو روشن كرده بودم و حالا چايي هم درست شد و جالب ، زوج هاي جوان كاروان بودند كه تحمل يك شب دوري از هم براشون سخت بود و حالا به جاي صبحانه خوردن كنار هم بودند .و ما هم در تبادل كوثر ، كه يا اين ور بود و يا اون ور . بعد از صبحانه هم براي اين كه كمي راه رفته باشه ، توي كوچه افتاديم دنبال مرغ و خروس هاي همسايه ها و چون ازهمون اول صبح گرم بود و غبار زياد، اومديم تو و كم كم مهياي رفتن شديم .

من وسايل رو تا اتوبوس كه توي صف و دورتر از زائرسرا وايساده بود بردم و دوباره دويدم تا توي كلمن كوچكي كه همراه داشتيم يخ بندازم و البته آبميوه كه كوثر بتونه بخوره .

توي ترافيك و كم كم به سمت خروجي شهر رفتيم و بعد از عبور از چند تا ايست ،‌به مرز رسيديم . نكته جالب توجه تعداد زياد كاميون هاي حامل سوخت بود . دوستان ناراحت بودند كه توي كشور بنزين سهميه بنديه و ما خودمون وارد كننده ولي به عراق صادر مي كنيم . ولي من برعكس اعتقاد داشتم كه خيلي خوبه كه ما اين بازار رو توي رقابت جهاني از دست نديم . چون كشورهاي حاشيه خليج بيشترين وارد كنندگان دنيا هستند و ايران با وجود داشتن محصول ،‌ از اين بازار خوب جا مونده . پس خيلي خوبه كه حداقل بازار عراق رو از دست نديم .

بالاخره به مرز مهران رسيديم و بايد منتظر مي مونديم تا نوبتمون بشه . سايه بانهاي آهني و گرماي هوا و غبار زياد ، ‌منو مجبور كرد كه فكري براي كوثر كنم و بعد از كمي گشتن ،‌گيت ورود به خاك ايران رو كشف كردم كه هم خلوت بود و هم كسي كاري نداشت كه اونجا كنار كولر گازي وايسي . هم اينكه دستگاه اشعه كه ساكها از توش رد مي شدن براي كوثر با اون غلطك هاي چرخانش تبديل به سرگرمي شد و ديگه بهونه نگرفت .

 توي اوج شلوغي و گرماي ظهر از خاك ايران خارج شديم و منطقه بين مرزي و البته تونل وحشت كه كثيف و غبار گرفته بود و در انتهاي اون سربازان آمريكاي وايساده بودند . ساك ها كه جلوتر رفتند . صف زن و مرد ها از هم جدا شد . و همه جوونهاي كاروان رو ميون كش كردند و براي عكس برداري از چهره و چشم توي يه صف ديگه بردند . سربازهاي  آمريكاي جوون بودند و من توي فكر پوتين هاشون كه براي كوهنوردي خيلي خوبه . نكته جالب وجود يه جوان ايراني بود كه با لهجه داش مشتي ، براي ما توضيح داد كه مواظب باشيم تا آمريكايي ها بهمون توهين نكنند . وايسيم تا نوبتمون بشه ،‌بعد بازرسي بدني و بريم داخل كيوسك  ،‌وسايلمون رو نبريم و بعد هم جا نذاريم و راستي يادش اومد كه اگه نعشه جات همراهمونه بندازيم چون 5 سال زنداني داره .آخر سر هم گفت  : "حله ،‌ يا علي" . بعدا فهيميدم كه اگه بخواهي گرين كارت بگيري با خدمت توي عراق و افغانستان كار راحت تر ميشه . به هر حال همين كه بود و كمك كرد تا كسي توهين نشنوه خوب بود . بعد از ما سراغ جوون هاي كاروان هندي ها رفت و اون ها رو براي ورود به كيوسك نظم داد .

توي اتاقك خيلي خنك بود . سه نفر پشت ميز نشسته بودند و بعد از اسكن گذر نامه ، ‌از صورت عكس مي گرفتن . بعد اثر انگشت ديجيتالي از همه انگشتها و در نهايت عكس چشم  . با هم حرف مي زدن و مي خنديدند و ما هم با دوستان پچ پچ مي كرديم . يكي از اونها كه اسم روي لباسش مايكل بود رفت و از اتاق پشتي كه ورود ممنوع بود ساندويچ آورد و جالب اين كه هر وقت مي خواست گاز بزنه ، سرش رو توي اتاق پشتي مي برد تا رعايت ادب كرده باشه .

با خودم فكر مي كردم كه عراقي ها چقدر بيچاره اند كه از يه كشور ديگه اومدن  براي ورود به كشور اونها بهشون  امر ونهي مي كنن . بالاخره از اتاقك اومدم بيرون . چون زن و فرزند تنها بودند ، خيلي زود وسايلم رو برداشتم و به سمت اونها دويدم . اينجا گيت ورود به خاك عراق بود . سايه باني آهني و صندلي هاي پلاستيكي و غبار و گرما . كوثر توي بقل عيال خواب بود . توي گيت ايران بهش كيك داده بودم و پارچه اي رو خيس رو صورتش انداخته بوديم تا هم خنكش بشه و هم اينكه كمتر غبار بخوره . آب و راني خنك بود . گرفتم و خورديم و دنبال يه محل خنك ، به سمت داخل گيت عراق رفتم . يكي از سربازها تا منو بچه بقل ديد اشاره كرد و در رو باز كرد و وقتي داخل شدم ،‌گفت : خيلي جلو نرم و برام پنكه آورد كمي بعد هم صندلي تا بشينم . نوبتم كه شد بعد از بررسي گذر نامه و عكس از صورت و مهر گذر نامه ،‌رسما وارد خاك عراق شديم . موقع گرفتن عكس از كوثر ، بيدارشد و بلافاصله به سمت اتوبوس ها به راه افتاديم . اتوبوس رو پيدا كرديم . داخل اتوبوس خنك بود و آب خنك هم موجود . من بعد از سوار كردن عيال و فسقل ،‌برگشتم تا هم ساكها رو بار بزنيم و هم اينكه كمك كنم تا بقيه هم اتوبوس رو پيدا كنن.

كمي توي اتوبوس هم معطل شديم تا نيروهاي امنيتي برسن . يه ماشين مسلح جلو مي رفت و كارواني از چند اتوبوس به همراهش .  كمي تنقلات خورديم  تا به الكوت برسيم . براي نهار و نماز . مسير خراب بود و رانندگي عرب ها هم بد و همراه با تكان هاي شديد و البته بوق زدن هاي مكرر كه باعث شد نتونيم يه چرت بزنيم .

الكوت براي دستشويي و نماز وايساديم و غذا رو تحويل گرفتن و راه افتاديم . چون امنيت كم بود ، غذا رو توي ماشين خورديم . اون هم از نوع چيكاي مرغ و با سختي فراوان . جاده ها خراب بود و هر چند كيلومتر ايست بازرسي . بعد از كلي خستگي و بعد از غروب به نجف رسيديم . روحاني توضيح داد كه ني جف به معناي شهر پر از ني بوده و كم كم به نجف تغيير كرده و از كرامات اين شهر و قدمتش گفت و جاهايي كه خواهيم رفت . من فقط منتظر ديد ن ايوان طلا بودم  و بس . به هتل رسيديم . ظاهرش بد نبود ولي از حرم خيلي فاصله داشت . وسايل رو توي اتاق گذاشتيم . دوش گرفتيم و شام خورديم و راهي حرم شديم . براي اولين بار به سمت حرم علي مي رفتيم و دل توي دلم نبود . كلي راه هم پياده رفتيم و سه بار تفتيش شديم تا به حرم برسيم و از درب روبروي ايوان طلا وارد شديم . باورش برام سخت بود . ورود به حرم بزرگ مردي كه با ذره اي از عظمت هاش توي كتاب "علي" دكترشريعتي آشنا شده بودم . ورود به حرم برام سخت بود . پس به بهانه نگه داشتن كوثر كه دوباره خواب بود ، توي حياط نشستم . نماز خوندم و زل زدم به ايوان طلا . بهت داشتم و ترس از ورد به حرم ،‌ همراه با اشتياقي كه باعث شده بود همه سختي هاي روز گذشته رو به جون بخرم .

بالاخره وارد حرم شدم ، آروم آروم ،‌ شيرين و جذاب بود و در عين حال براي من سنگين . يه زيارت مختصر كردم و چون ساعت 11 حرم بسته مي شد اومدم بيرون . بالاخره از حرم دل كنديم و به سمت هتل راهي شديم . اطراف حرم خيلي كثيف و آشفته بود . چون روزي چند ساعت بيشتر برق شهري نبود ، و بقيه ساعات از موتور برق استفاده مي كردن، همون چند ساعت كولر روشن بود و بقيه روز بايستي گرما رو با پنكه سقفي تحمل كنيم . چون توي خونه كولر روشن نكرده بوديم ، به گرما عادت داشتيم و خستگي فراوانمون باعث شد بلا فاصله بخوابيم .  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد ۱۳۸۸ساعت 14:24  توسط حسین   |