سلام دوستان

5 شنبه ها روز تعطیلی و تنبلی منه و تا هر وقت که بشه می خوابم .

5 شنبه ها من و فسقل خونه ایم و عیال میره کلاس تا خلوت پدر و دختری داشته باشیم .

5 شنبه ها کارهای عقب افتاده و مورد علاقه ام رو انجام میدم ، مثلا پختن دیزی برای ناهار توی دوگوله .

 5 شنبه این بار قصدم خوندن کتاب تازه "رضا امیر خانی "بود : جانستان کابلستان ( سفرنامه افغانستان )

5 شنبه ای بعد از نماز صبح نخوابیدم و روی تخت و توی خلوت و خنکای صبح با امیر خانی همراه شدم که درست تابستان 88 که ما برای فتح دماوند  رفتیم اون هم بعد از چند صعود ناموفق، فاتح بام ایران شده و این یعنی همزاد پنداری با نویسنده .

بعد هم ، سفر در مهر ماه بدون برنامه قبلی به کشور افغانستان به همراه همسر و البته پسر یک و نیم ساله اش که درست شبیه سفر همون تابستان من و عیال و فسقل به عراق بود و مرد یه خانواده مسافر به یه کشور جنگ زده چه حسی می تونه داشته باشه و باز هم ...

امیر خانی داره از هرات و شباهت اش با اصفهان می نویسه که فسقل بیدار میشه واز من سراغ عکس اش رو میگیره . دیدارهای ادبی با اساتید دانشگاه رو می خونم و فسقل جوجه رنگی اش رو آورده توی تخت و براش جا می اندازه و می خوابوندش .

رسیدم به برنامه ریزی برای رفتن به مزار شریف و برای خوردن صبحانه برنامه ریزی می کنم . فسقل می دونه که من در خوردن تمام صبحانه اش قاطع هستم و تا من ظرفها رو بشورم همه نون قندی و پنیرش رو می خوره .

هوای بهاری بعد از بارون به هوس ام میندازه تا بریم توی حیاط تا هم من آزادانه با نوشته ها همراه بشم و هم فسقل و جوجه ها گشتی توی حیاط بزنن .

دارم از سفر زمینی کابل به مزار می خونم  و سختی هاش ، که فسقل مدام  میاد و از کنار من که روی پله های آهنی نشستم به سختی رد میشه .  

جام رو عوض می کنم و روی یونولیت تخم ماهی قزل آلای فرانسوی میشینم و غرق در بررسی امیر خانی از نظریه هایی در مورد مزار شریف و قبر علی ابن ابی طالب در افغانستان هستم که روی زمین می افتم و صدای خنده فسقل که منو روی یونولیت های خرد شده نگاه می کنه .

توی میدان هوایی ( فرودگاه ) مزار شریف مشکلاتی هست و سفر هواپیمایی مزار به هرات و پیش خانواده رو برای  امیر خانی غیر ممکن می کنه و همسایه هم توی حیاط اومده و از مشکلات دیشب و گوسفند سر بریدنشون جلوی پای حاجی میگه و از من که توی پوست کندن و خرد کردن کمک پیرمرد قصاب کردم تشکر می کنه .

حالا نویسنده سفر نامه به کابل برگشته و عیال هم به خونه بر می گرده و من از خدا خواسته فسقل رو به اون می سپارم و میرم روی تخت و از گشت و گذار توی کابل می خونم .

دارم بررسی چهار انتخابات سال 88 در ایران ، افغانستان ، عراق و لبنان رو می خونم که عیال میاد و چیزهایی میگه و من منگ در این ارتباطات سیاسی و اجتماعی ام و نمی فهمم چی میگه و من چی جواب اش میدم .

رسیدم به کشورهای بریک ( برزیل ، روسیه ، هند و چین ) جمعیت و تولید و همچینی ارتباط اونها با هم و با اقتصاد جهانی که عیال یاد آوری می کنه برای آبگوشت ناهار باید نون سنگک تازه و سبزی خوردن بگیرم .

لباس می پوشم نشئه از هوای بهاری وارتباط زبانی مون با کشورهای فارسی زبان و جواب جالب امیرخانی به دو تاجر فرانسوی که گفته بود من بین ایران و افغانستان "لغت " تجارت می کنم ، پشت دوچرخه نشستم و رکاب می زنم . توی نانوایی سنگکی سفارش دو تا نون سبوسدار و سه تا نون کنجد دار میدم و روی نیمکت می نشینم و کلمات و محاورات افغانی رو با فارسی مقایسه و تکرار می کنم که اونها از ما سی سال عقب ترن و ما با سیر نزولی مون پنج ساله به اونها خواهیم رسید .

سبزی خوردن به دست بر می گردم خونه و اول از همه دنبه و پیاز توی آبگوشت رو می کوبم و بهش رب می زنم . تا عیال سبزی پاک  کنه و بشوره من همراه امیرخانی به ایران برگشتم و درست اذان ظهر رو که میشنوم ، امیر خانی به گنبد طلایی امام رضا رسیده و داره برای اونهایی که توی سفر همراهی و یاری اش کردن دعا می کنه .

پی نوشت : اعتراف  می کنم ، کاملا جوگیر ادبیات داستان هستم .

سرمایه محبت زهراست دین من     من دین خویش را به دو دونیا نمی دهم

گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا    یک ذره از محبت زهرا نمی دهم

امرزو بزم ماتم زهرا بهشت ماست    این نقد را به نسیه فردا نمی دهم

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 8:36  توسط حسین   |