این بارون ،‌ بارون عشق خداست .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 8:28  توسط حسین   | 

سلام دوستان

ديروز بعد از ظهر چهلم پدر دوستم بود و ساعت دو و نيم  بود كه چند تا غذايي كه از ناهار اضافه اومده بود به من دادن تا ببرم .

تا برسم اونجا ساعت سه بود . بعد از ظهر جمعه است و مردم يا به تفريح ان يا  خواب هستن . اما مطمئن هستم كه "آقاي كاظمي"همه زندگي خودش رو صرف اين كار مي كنه . با كمي خجالت از اين وقت نشناسي زنگ مي زنم و تا تصويرمو توي آيفن ميبينه درو باز مي كنه و من معطل نمي كنم و پلاستيك ها رو توي حياط مي چينم . همزمان يه وانت هم ميرسه و ميگه يه تخت و ميز تلوزيون و قالی دست دوم دارن . ميگم حاج آقا ميخواد غذاها رو جابه جا كنم ؟  ميخنده كه نه الان زنگ ميزنم تا بيان و ببرن .

 بعد از تموم شدن مراسم و جمع و جور كردن وسايل ،‌ميوه هاي خورده نشده و اضافي رو جمع ميكنم و دوباره راهي ميشم ساعت 6 بعد از ظهره و  قبل از من يه وانت رسيده و داره همون تخت و ميز و قالي رو بار ميزنه . كمك مي كنم و آخرين بسته غذاهايي كه ظهر آوردم رو مي بينم كه نصيب اين خانواده شده كه از همين وسايل دست دوم براي جهيزيه يه عروس سيده استفاده مي كنن . ميوه ها رو توي حياط ميگذارم و از حاج قا ميخوام كه كنار ميزش بايسته تا ازش عكسي بگيرم و مي خنده و با لحن خودش ميگه "بيا و عكسهاي جووني ام رو ببين" . توي زير زمين خونه كه يه انبار بزرگ از وسايل دست دوم از لباس تا حبوباته ميريم و قاب عكس جووني اش توي گود زور خونه رو نشونم ميده و ميگه : زورخونه همه اش دعا ميكرديم و من ديدم دعا كردن تنها فايده نداره بايد برا مردم كاري كنم و ...   

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 8:58  توسط حسین   | 

سلام دوستان

ايام فاطميه سال 91 رسيد و

           بهونه اي هست براي رفتن در خونه خدا

           مسيري هست براي رفتن به سمت خدا

           و راه ميانبري هست براي رسيدن به خدا

خدايا تو كه خودت اختيار دار مايي ،

اگه تا حالا مي گفتم "‌ من اشتباه كردم و تو ناديده بگير." بيا و اين چند روز اگه من خواستم  اشتباه كنم تو نخواه و نگذار و اصلا بزن توي دهن ام .

                 شايد كه اينطوري بتونم

                                        حرمت اين چند روز رو نگه دارم .  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 11:25  توسط حسین   | 

سلام دوستان

فسقل از خواب بیدار شده و با گریه از تخت اش اومد پایین .

میگم : چی شده بابا جایی ات درد  می کنه ؟

داره گریه می کنه و میگه : نه .

اشکهاش رو پاک می کنم میگم : پس چی شده ؟

میگه : من خیلی تنهام و هیچ کس پیشم نیست .

میگم : پس ماها چی ؟ مگه ما پیش ات نیستیم ؟

میگه : یه بچه که باهام بازی کنه .

میگم : یعنی یکی از دوست هات بیاد اینجا ؟

میگه : نه ، یه نی نی کوچولو داشته باشیم که مال خودمون باشه .

میگم :  باشه امروز میریم با هم از بازار یکی می خریم .

میگه : نخیر ، باید دعا کنیم تا خدا بهمون نی نی بده .

میگم : آفرین دخترم .

میگه : خدا منو دوس نداره که بهمون نی نی کوچولو نمیده .

دیگه نمی تونم بهش چیزی بگم ، فقط با خودم میگم پس خدا ما رو خیلی دوس داشته که توی خونواده های پر جمعیت بودیم .

 یه چند تا عکس هفت سین  در ادامه مطلب .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 9:8  توسط حسین   | 

سلام دوستان

آغاز سال نو و رسیدن بهار طبیعت مبارک .

فسقل دختر خاله دار شد و کلی خوشحاله .

این هم گل لاله فسقل ( تقدیم به دوستی که توی آمریکا با دیدن گل لاله یاد من افتاده بود و بهم زنگ زد و همچنین رفیق غریب من در دانمارک )

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 9:13  توسط حسین   |