سلام دوستان

 دنبال جاي پارك مي گردم . جلوي يه مغازه جاي كمي هست و ماشين رو درست جلو مغازه پارك مي كنم . دو تا جوون توي مغازه با كمي اخم به من نگاه مي كنن و با هم حرف مي زنن . با دست اشاره مي كنم و اجازه ميگيرم و اونها هم با اكراه سري تكون ميدن . از ماشين پياده ميشم و بلند ميگم آقا ببخشين .

زود ميرم و دوباره براي باديه مسي كه حالا ديگه قابلمه پخت غذامون شده و در شيشه اي اش شكسته دري ميگيرم و بر ميگردم . سوار ماشين ميشم و با چراغ از صاحب مغازه تشكر مي كنم لبخندي ميزنه و دستي تكون ميده و من هم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 8:10  توسط حسین   | 

سلام دوستان

یه گلخونه پامچال تقدیم به همه دوستان

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 8:51  توسط حسین   | 

سلام دوستان

بر اساس یه داستان قدیمی توی آسیاب بادی

پسر به پدر میگه : بابا باد داره برامون آرد میاره .

پدر به پسر میگه : آردمون رو نبره ،نمی خوام آرد بیاره .

پی نوشت۱ : امروز طوری زندگی کنیم که روز ظهور خوشحال باشیم نه ....

پی نوشت ۲ : اونجا که بودم همه اش فکر می کردم دارم خواب می بینم . اینجا که اومدم ،خواب اش رو می بینم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 8:49  توسط حسین   |