سلام

ميگه :‌بابا تا حالا آرزويي داشتي كه با دعا بهش برسي .

ميگم : آره .

متعجب ميگه : مثلا چي ؟‌

ميگم :‌من آرزو داشتم كار داشته باشم ،‌زن بگيرم ، خونه داشته باشم ،‌ خدا يه دختر بهم بده كه اينقدر حرف بزنه كه بعضي وقتها مجبور بشم بهش بگم بابا ميشه يه لحظه حرف نزني و غذاتو بخوري .

آره بابا تو آرزوي من بودي .

چشاش باروني ميشه .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 14:50  توسط حسین   |