همبازي روزهاي جنگ زدگي ام بر اثر برق گرفتگي رفت .
رفيق مسافرت كربلا ، مسافر مكه است .
وسط هزار تا كار ،مثل يه دانشجوي مثبت ميرم سر كلاس .
همبازي روزهاي جنگ زدگي ام بر اثر برق گرفتگي رفت .
رفيق مسافرت كربلا ، مسافر مكه است .
وسط هزار تا كار ،مثل يه دانشجوي مثبت ميرم سر كلاس .
سلام
چند سال قبل گروه دوستان رفتن سبلان و من نتونستم و صعود به سبلام براي من يه آرزو بود . اين دفعه هر جوري بود و با هزار مكافات برنامه هام رو هماهنگ كردم و و چون تداركات برنامه هم با من بود از چند روز قبل كارم شروع شد . علاوه بر تدارك چند وعده غذا بايد تغذيه انفرادي براي صعود رو هم تهيه و بسته بندي مي كردم . من چنين بسته بندي آماده كردم : خوراك عدس ( براي شب صعود )خوراك گوشت ( براي بعد از صعود ) ليمو (براي كم كردن ارتفاع زدگي ) پياز ، نمك ، بيسكوئيت ، آبميوه و آجيل ( شامل :آب نبات ترش ، نخودچي ،بادام زميني ،انجير ، مغز بادام ،خرماي زاهدي ،خرماي پياروم ، مويز و ... ) تهيه و بسته بندي دو روز طول كشيد و ساعت ده شب دوشنبه آماده حركت شديم . بعد از كمي معطلي راه افتاديم و بخشي از شب رو هم كنار راننده بيدار بودم . سبحانه رو كنار اتوبان زنجان- تبريز خورديم و كمي بعد هم به سمت اردبيل از اتوبان خارج شديم . مسير كوهستاني و سرعت كند بود . نزديك ظهر به اردبيل رسيديم و راهي مشكين شهر شديم . براي خوردن ناهار، برنامه درست كردن جوجه كباب بود تا دوستان ديگه نماز بخونن غذا رو آماده كرديم .
به سمت شابيل رفتيم ، جاده فرعي و پر از پيچ و خم بود و ساعت حدود 5 بعد از ظهر به شابيل رسيديم و كوله مون رو آماده حركت كرديم . چند تا از دوستان با لندرور تا پناهگاه ميومدن و بهانه اي شد تا بخشي از وسايل كوله هميشه سنگين ام رو به اونها بسپارم . ابتداي مسير صعود شيب تندي داشت و از كنار تيرهاي تله كابين در حال ساخت حركت مي كرديم . شيب ملايمتر شد و هواي عصر خنك و مناظر كمي سبز و زرد منطقه با بودن عشاير زيباتر مي شد . طي مسير فقط يك جا آب روان كمي گوگردي بود و هوا تاريك شده بود كه به پناهگاه رسيديم . دوستان از قبل دو تا از اتاق هاي رو گرفته بودن و فوري مستقر شديم و لباس زير مون رو عوض كرديم و لباس هاي خيس رو كناري گذاشتيم تا كمي خشك بشن . چاي خورديم و نماز و كمي بعد هم تدارك شام . قصدم از قبل خام گياه خواري بود و همراه خودم انگور برداشته بودم و شام و صبحانه صعودمون نون و پنير و انگور بود . يكي از دوستان گفته بود كه خرسي اطراف پناهگاه هست كه نيمه اهليه و نه بترسيم و نه بترسونيم اش . كمي بعد يكي از دوستان صدامون كرد و توي تاريكي كنار پناهگاه از ديدن اش لذت برديم .
هميشه شب قبل از صعود سعي مي كنم خواب خوبي برم و اين بار توي كيسه خواب و رو تخت هاي پناهگاه خوابيدن اذيت ام نكرد. نزديك نيمه شب صداي رعد و برق بيدارم كرد . ساعت 5 بيدار شديم و كمي صبحانه و چاي و آماده كردن كوله صعود . ساعت 6 بود كه توي گرگ و ميش صبح راه افتاديم . كمي كه بالا رفتيم معلوم شد كه رعد و برق ديشب بيخود نبوده و برف تازه روي زمين بود . ديدن طلوع خورشيد توي ارتفاع و از بين ابرها حال ام رو بهتر كرد . هوا گرم شد و لباس گرم ام رو توي كوله گذاشتم كه به رعايت حال تيم بخشي از لوازم اضافه و كمك هاي اوليه اونو سنگين كرده بود . با اولين نفر انصرافي از صعود لباس ام رو به پايين فرستادم . هر چي ارتفاع بيشتر مي شد ،برف هم بيشتر مي شد ،خستگي بيشتر مي شد ،شيب هم بيشتر مي شد . بالاتر تيم يگان ويژه اردبيل كه از صعود بر ميگشتن بهمون انرژي دادن كه تا قله كمتر از يك ربع راه مونده . بعد از يه استراحت مختصر به سنگ سلام يا سنگ محراب رسيديم كه براي مردم منطقه مقدسه . حالا ديگه شيب خيلي ملايم شد و كمتر از 5 دقيقه بعد و بعد از عبور از روي يخچال به درياچه بالاي قله رسيديم . ساعت ده بود و فرصت كافي تا از ديدن درياچه زيباي قله سبلان لذت ببريم و عكس بگيريم . گنجشك كوچكي دور و بر كوله هامون ميچرخيد و براش خورده بيكوئيت ريختيم . به سمت پايين برگشتيم .
كنار سنگ محراب دوستان تيم كه عقب مونده بودن رو ديديم و قرار شد دو نفر باهاشون تا قله برن . پايين تر چند نفر از تيم كه عقب مونده بودن رو با خودمون راهي مسير برگشت كرديم . حين صحبت با يكي از دوستان نا خواسته از تيم جدا شديم و توي مسير شن اسكي افتاديم و تا خبر بشيم مسير رو گم كرده بوديم . خوشبختانه تمام مسير صعود به قله پرچم كوبي شده بود و لازم بود تا پرچم ها رو پيدا كنيم . بهترين كار حركت توي مسير پاكوب هاي پر تردد بود كه مي شد از شكل پاكوب ، مسير صعود يا نزول بودن اش رو تشخيص داد . پايين تر به پرچم ها رسيديم و چون مسير كمي شن نرم داشت سرعت حركت به سمت پايين ام بيشتر شد و نزديك ساعت يك به پناهگاه رسيدم . دوستان مسير بدي رو براي پايين اومدن انتخاب كرده بودن و خوشبختانه تغيير مسير دادن و بالاخره تيم به پناهگاه رسيد و آماده برگشت شديم البته با لندرور . ناهار مختصري خورديم و گواهي صعود از بوفه پناهگاه گرفتم و با لندرور برگشتيم . وسايل رو توي اتوبوس گذاشتيم و فوري راهي مجموعه آبگرم شديم . خستگي بدن و پاها با آرامش توي آبگرم و ماساژ دوستان فراموش مون شد . حالا حسابي خوابمون ميومد .
با اتوبوس راهي اردبيل شديم و هوا تاريك بود كه به شهر رسيديم . از قبل به واسطه يكي از دوستان براي شام چلو كباب سفارش داده بودم و تا نماز بخونيم ، غذا رسيد . قيمت فاكتور غذايي كه آژانس برامون آورده بود فاز از سرم پروند و بد تر اين كه به جاي چلو كباب كوبيده برامون جوجه فرستاده بودن . خيلي مزه غذا رو حس نكردم فقط سير شدم . چاي بعد از غذا كمي حال ام رو بهتر كرد .نيمه شب گذشته بود كه خواب ام برد . صبح دو تا از دوستان زحمت تهيه نان بربري و كره و پنير براي صبحانه رو كشيدن و خوشبختانه از كوله هم اتاقي ما ، تخم مرغ بيرون اومد و با پيك نيك و تابه كوچولوي من نيمروي صبحانه آماده شد . البته تمام نون هاي مونده توي كوله هامون خورده شد تا پيام سير شدن از معده به مغز برسه و مغز دستور بسته شدن دهان رو بده و خود ما هنوز به پيام مغز توجهي نداشتيم . پرداخت هزينه خوابگاه بهانه اي شد تا چرخي توي محوطه دانشگاه محقق بزنم و بعد راهي بقعه شيخ سفي الدين شديم . قرار برگشت ساعت دوازده و نيم بود و من علاوه بر گشت و گذار و تهيه مختصر سوغاتي براي خانواده ، بايد تدارك ناهار و شام رو خريد ميكردم . بقعه شيخ سفي الدين رو با توضيحات راهنما ديديم و بعد قبرستان شهيد گاه . راهي بازار شديم و خريد من شروع شد .
به خاطر جوجه كباب ديشب هنوز از اردبيلي ها دلخور بودم و چند بار كه آدرس پرسيدم و سراغ مغازه قصابي و نانوايي و ميوه فروشي رو گرفتم نظرم عوض شد چون هر بار با روي گشاده و آدرس دادن خوبشون متوجه مهمان نوازي شون شدم . اول عسل سبلان خريدم اون هم به قيمت كيلويي يازده هزاتر تومن . از فروشنده پرسيدم عسل طبيعيه با لهجه جواب ام داد كه دروغ نمي گم چهل درصد اش شكره . صداقت اش باعث شد تا به نيت سوغات خريد كنم . مغازه بعدي حلواي سياه اردبيل خريم با كره حيواني . چند كيلو گوشت چرخ كرده ، پياز و سيب زميني و گوجه ، فتير اردبيل و ... خلاصه بار سنگين رو تا قرارمون كنار ماشين كشوندم . توي سايه استراحت مي كردم و دوستي تلفني ازم سراغ عسل خوب گرفت و منم توضيح دادم كه علي الظاهر اينجا عسل خوب گيرت نمياد و فقط به نيت سوغات و با علم به اينكه چهل درصد اش شكر باشه بخر . مرد ميانسالي كه كنار ايستاده بود برام توضيح داد كه عسل خالص و خوب رو فقط از فروشگاه فلان مي تونم خريد كنم و منم گفتم كه عسل رو معمولا از آشنايي كه توي منطقه آب ملخ در كوهپايه هاي دنا داريم خريد مي كنم و اينجا قصدم فقط خريد سوغات بود و .. چند تا از دوستان با تاخير به قرار رسيدن و بهانه اي شد تا ازشون بستني بخوايم .
كمي توي شهر چرخيديم و كنار پارك شورابيل توقف كرديم . فوري دوستان وسايل رو پياده كردن و پياز پوست كنده و رنده شد و من گوشت چرخ كرده رو با پياز رنده شده توي تابه بزرگي ريختم و با كمي آويشن هم زدم . گوشت چرخ كرده رو كف تابه پهن كردم و روي اجاق با شعله كم گذاشتم . روي گوشت چرخ كرده سيب زميني ورقه شده و بعد هم گوجه ورقه شده چيدم . چون تابه در نداشت براي پختن غذا با سفره يك بار مصرف روي اون رو پوشوندم و كمي كه پخت رب گوجه و ادويه و نمك رو با كمي آب به غذا اضافه كردم تا "ته تالي" آماده بشه و خوشبختانه غذاي خوشمزه اي شد و باب ميل دوستان . همزمان با پختن ته تالي مقدمات پختن استانبولي هم انجام شد . برنج خيسانده شد ،سيب زميني نگيني خورد و سرخ شد و گوشت چرخ كرده با پياز رنده شده تف داده شد وكمي گوجه رنده شده هم بهش اضافه كردم . تا ناهار بخورم آب برنج هم جوش اومده بود . تا حالا وسط پارك برنج آب كش نكرده بودم . برنج و مخلفات رو توي قابلمه ريختيم و براي اينكه باد شعله كم اجاق رو خاموش نكنه دور تا دور قابلمه و اجاق رو با زير انداز مثل چادر سرخ پوستي پوشش داديم . تا برنج دم بكشه ، فرصت بود تا استراحت مختصري كنم . چرخي توي پارك زدم و كنار درياچه رفتم و پايي به آب زدم . برنج آماده بود ، فرصتي شد تا با عجله به مركز فروش كنار پارك برم و در كمتر از 5 دقيقه دو تا لباس براي فسقل و فينگيل بخرم .
از قبل قرار بود كه به سمت آستارا بريم ولي با توجه به شلوغي آخر هفته تصميم جمعي بر تغيير مسير بود و برگشت از جاده زنجان . جاده پر پيچ و خم و بدون حتي دكه اي براي خريد آب خوردن . جايي ايستاديم و آب معدني بطري دو هزار تومن خريديم . نماز رو جايي توي اتوبان خونديم و براي شام زنجان توقف كرديم و از دور حسينيه اعظم با هزار تا چراغ ديده مي شد و رفتيم تا اونجا اطراق كنيم كه بسته بود. به ناچار به پاركي بسنده كرديم كه آب خوردن نداشت و ناچار يكي از دوستان توي شهر رفت و آب و ماست و ... خريد و نزديك نيمه شب و توي سرماي هوا استانولي رو خورديم و راهي شديم . شب رو توي اتوبوس و در شرايط سخت خوابيدم . صبح جمعه ساعت 8 بالاخره مسافرت سبلان تموم شد . عكس ها در ادامه مطلب