تعدادی از زیارت نامه ها رو همراه ام آوردم و توی شلوغی جمعیت به سمت حرم میرم . دوطرف خیابان پر از موکب هایی است که یا نذری تقسیم کردن و یا در حال تدارک برای پختن اون هستن . نکته جالب توجه هم نوع نذری هاس که حتی شامل کباب ترکی هم میشه .هر چه به حرم نزدیک میشم ازدحام بیشتر میشه . بالاخره به حائر می رسم و بعد از گذاشتن کفش هام توی پلاستیک و یه گوشه امن از باب قبله و با کسب اجازه وارد میشم . قصد ام این بود که اول خودم رو مهیای ورود کنم و بعد به سمت ضریح برم ولی جمعیتی که لبیک یا حسین گویان به سمت ضریح می رفتن توان مقاومت رو از من گرفتن و وارد جریان خروشان به سمت ضریح رفتم . ازدحام زیاد جمعیت آدم رو مثل یه قطره توی موج جابه جا می کنه و بالاخره به زیر قبه ای می رسم که اونجا دعا مستجابه . قطعه ای از بهشت که روح بلند اون جا امکان گریه بر مصیبت رو ازانسان میگیره . من هاج واج فقط به سمت ضریح می رم و دستم گوشه اون رو لمس می کنه . کمی عقب تر بالاسر می ایستم تا جا باز بشه و من هم نماز بخونم . از جوانی که داره زیارت نامه می خونه می خوام تا جاش رو برای نماز به من بده . یاد حرف مازی افتادم که موقع خداحافظی خواسته بود تا براش دو رکعت نماز بخونم . دو رکعت بعدی رو به نیت اون میخونم و میگم ارباب قول میده دیگه زیارت ضریح تو رو بت پرستی ندونه . کتابهای زیارت رو توی کتابخانه جا میدم و از حرم بیرون میرم . جای برای نماز خوندن نیست و من هم دل تنگ بین الحرمین و حرم آقا هستم . بیرون که میام چند نفری رو میبینم که باپای برهنه و تازه از راه رسیدن ، دلم زیر پای زخم شده شون می افته .
آفتاب غروب می کنه و من جلوی حرم آقا نماز مغرب ام رو می خونم مردد موندم که برم توی حرم یا نه آخه رفتن به محضر استاد ادب ، آداب داره و آدم مودب میخواد و من نه آدم ام و نه آداب اش رو بلدم . دل تنگ تر از این حرفهام و با کلی تردید و به همراه جمعیت وارد حرم میشم . زیارت نامه می خونم و بعد به زیارت ضریح می رم و سریع بیرون میام .
به سمت هتل میرم ، توی راه همه جا نذری میدن و من به گرفتن شیر بسنده می کنم و با خودم فکر می کنم که برای من توی هتل غذا هست و شاید این نذری غذای شب زائران دیگه باشه . به هتل که میرسم اکثر افراد به خاطر درد پا یا تاول انگشتان نمی تونن به درستی راه برن . یکی از هم اتاقی ها از اومدن آقا سید میگه که بی حال افتاده . زودمیرم پیش اش و براش چای و آبگرم و عسل درست می کنم . بعد هم ماساژ اش میدم و اینها کمک میکنه تا توان بگیره و بلند بشه ولی هنوز ضعف داره . بقیه هم اتاقی ها هم خسته و داغون از راه می رسم و من همزمان با گفتم بمیرم برا ی این پاهاتون و الهی عمرم نباشه چرا اینجوری شدین و قربون صدقه خودشون و پاهای زخمی شون رفتن سعی می کنم با ماساژ درد پاها رو کم کنم . برای دوستان توی اراک پیام ارسال می کنم و کلی التماس گوشی رو می کنم که همین یه پیام رو برسون تا هم هیاتی هام بدونن که با اینکه از جاده آسفالته و با کفش اومدیم ولی پای همه مردها تاول زده و زخم شده و درد می کنه . شام نذری گرفتن و میخورم و زود خوابم میبره .
پنج شنبه
ساعت 2 از خواب بیدار میشم و به سمت حرم میرم . مسیر کمی خلوت تر شده و حالا میشه موکب دارهای خسته رو دید . میشه فهمید که طبخ و توزیع روزانه چند جور غذا چه فشار ی بر اونها وارد کرده و حالا موقع استراحت شون شده . به حرم میرم ، این دفعه زیارت نامه رو کامل می خونم و هر چی می گردم جایی برای خوندن نماز توی حرم و حائر پیدا نمی کنم . از باب قبله بیرون میام و همونجا و فضای مناسبی برای نشستن پیدا میکنم تا زیارت اربیعن رو هم با حوصله بخونم . قبل از شلوغ شدن حرم به هتل بر میگردم .
ساعت نه از خواب بیدار میشم و میرم به تعداد افراد کاروان صبحانه میگرم و بین اونها توزیع میکنم و چای رو آماده میکنم و رفقا رو بیدار می کنم . تعداد زیاد افراد توی یه اتاق باعث شده تا جو صمیمی تری بین مون باشه و گپی دسته جمعی بزنیم . دوست دارم تا برای ظهر حرم باشم و راهی میشم . از همون جلو هتل ازدحام جمعیت هست و من فاصله دو کیلومتری رو توی ترافیک آدم ها و هیات ها طی می کنم . جلوی در نماز ظهر می خونم . و بعد از آخرین تفتیش باقی مونده کتاب های زیارتنامه رو توزیع می کنم . هیات ها وارد حرم میشن و بین الحریمین و بعد حرم آقا .
جایی برای نشستن و خوندن زیارت نامه پیدا نمی کنم و بین الحرمین می رم . اول بین الحرمین عکس شهدای بحرین دلم رو داغون میکنه و یاد غربت شیعه توی یمن و بحرین و عربستان و .. می افتم . حین راه رفتن و به نیت دوستان زیارت اربعین می خونم . جلو حرم آقا نماز میخونم و به سمت حرم ارباب بر می گردم و دوباره حین راه رفتن زیارت نامه می خونم . قصد رفتن به داخل حرم رو ندارم ولی تا از جلو باب شهدا رد می شم جمعیت لبیک گویی که دارن به سمت حرم میرن منو طوری جذب می کنه که کمی بعد زیر قبه ام . بر می گردم تا جلو باب شهدا کفشهام رو بردارم . خدام حرم راه رو بستن تا مسیر رو خلوت و در عین حال پاک سازی کنن کمک می کنم تا دمپای رو کنار بریزن و موکت رو صاف می کنم . کلی خاک جمع شده و من اونها رو با ولع جمع می کنم و توی پلاستیک میریزم تا بعدها به عنوان خاک تیمم بتونم به سر و صورت ام بمالم .
بر می گردم سمت هتل ، تشنه هستم ولی توی مسیر آب نمی خورم . توی اتاق ناهار می خوریم و بعد هم گپی با دوستان که تازه داریم اسم همدیگه رو یاد میگیریم و من که از افراد سن بالای جمع هستم به همه میگم که شنیدن اسم کوچیک ام( حسین )بدون هیچ پیشوندی خوشحال ترم میکنه . بخش عمده ای از زیارت نامه دست یکی دیگه از دوستان مونده و لازمه تا قبل از تموم شدن اربعین اونها رو تقسیم کنم . نماز رو بین راه می خونم و تفتیش ورود حرم بهم اجازه نمیده تا این همه کتاب رو داخل ببرم و توضیح میده که باید طبق مشخصات یکدست باشه و مهر خورده باشه و ... میخواد تا همون دم در بایستم و اونها رو تقسیم کنم . همونجا و به کمک یکی از خدام جوانتر اونها رو تقسیم میکنیم و همین حین هم با هم در مورد ایران و برادری شیعیان و..... شکسته بسته صحبت می کنیم . می خوام از تفتیش رد بشم و به دوست اش میگه که من رو تفتیش نکنه و من اصرار می کنم که : رعایه قانون لازم .
حرم کمی از قبل خلوت تر شده و هیات های عزاداری میان و میرن ،به سمت ضریح می رم و توسط جمعیت به ضریح له میشم وهمونجا دعا میکنم که خدا کمک کنه تا ما هم با رفقای هم هیاتی و دسته جمعی بیام کربلا . به سمت حرم آقا میرم و بعد از خوندن زیارت نامه به سمت ضریح میرم و این بار جرات می کنم تا دستی هم به ضریح بزنم . هیات ایرانی با پرچم کشورمون وارد میشه و جالبه که برای اعلام حمایت از بحرین پرچم اش رو همراه دارن . کمی بعد بر می گردم و کفش هام رو 6- 7 متری دورتر از جایی که گذاشته بودن پیدا می کنم .
توی راه دارم فکر می کنم که این بزرگترین تجمع جهان اسلام هست ، مثلا جمعیت تمتع به 4 میلیون نفر هم نمیرسه و عربستان با اون همه امکانات و برنامه ریزی ها و استفاده از توان اروپایی ها توی برگزاری مراسم میقات مونده و هر سال هزار تا مشکل پیش میاد . اینجا یک کشور جنگ زده اس که هنوز هم مدام درگیر بمب گزاری هاس ، خیلی از قبایل و عشیره ها با هم نزاع دارن و با همه اینها پذیرایی از قریب بیست میلیون جمعیت به بهترین نحو انجام میشه طوری که هیچ کس نه گرسنه می مونه و نه بی جا ، به هیچ کس هم سخت نمی گذره، بی احترامی نمیشه و این یعنی معجزه ای برای پذیرایی از زائران امام حسین با همکاری مردم یه کشور .
بعد خوردن شام توی اتاق بین رفقای متاهل و مجرد اندر مزایا و معایب داشتن و نداشتن زن گپ مفصلی میشه . من خسته ام و زود می خوابم .
جمعه
ساعت دوازده و نیم از خواب بیدار میشم و راهی حرم میشم تا بتونم سحر جمعه رو توی حرم باشم . مسیر کمی خلوت تر شده و بعضی از موکب ها در حین جمع کردن چادر هاشون هستن تا به شهرشون برگردن ، با دیدن قیافه های خسته و گرفته شون دلم به شدت میگیره . توی همین حال به حرم میرسم که کمی خلوت تر شده و جا هست تا زیارت نامه و نیمی از دعای کمیل رو بخونم به بین الحرمین میرم ، کمی کنار دستجات عزاداری می ایستم ولی دلم قرار نمیگیره و به حرم آقا میرسم و زیارت نامه و بقیه دعای کمیل رو می خونم . اونجا هم دسته جات عزاداری هست ولی دل من قرار نمیگیره ، توی بین الحرمین کنار دستجات عزاداری می ایستم ، از نوع شعری که می خونن اصلا خوشم نمیاد میرم دسته بعدی و باز هم قانع نمیشم که یه عمر آرزوی اومدن به کربلا داشته باشی و بعد بیای اینجا و این چیزها رو بخونی . حالم بیشتر میگیره وقتی آدم هایی رو میبینم که زنجیر و قلاده به گردن انداختن ، سینه خیز و چهار دست و پا میرن و میان و یاد این حرف عزیزی می افتم که امام حسین سگ نمی خواد ، آدم می خواد ، دیوونه نمی خواد عاقل می خواد ، عالم می خواد ، عامل می خواد . با خودم فکر می کنم که کدوم این کارها رو ارباب می پسنده و حتی بین کدوم این دسته ها اونهایی هستن که امام زمان مون دوست شون داره . خستگی و این حس نامفهموم باعث میشه تا به سمت هتل راه بیفتم . همون اول مسیر با دو تا همشهری همراه میشم .یکی شون میگه که ببین این همه زائر برای زیارت اربعین امام حسین اومده و بمیرم برا امام حسن که هفته آینده و شب شهادت اش هیچ کس رو به بقیع راه نمیدن . من از این همه دقت اش به وجد میام و باهاش همرا میشم که با اینکه شیعیان توی مدینه زیاد هستن ولی بعد از حمله وهابیت به اونجا و تخریب بقیع و سلطه آل سعود خیلی غریب و مهجور شدن . شیعیان احصا و قطیف چون کارکنان شرکت های نفتی عربستان هستن و قبلا هم دست به اعتصاب فلج کننده ای توی صنعت نفت زدن به غربت اونها نیستن و یقینا وهابی که حتی به اهل تسنن اجازه برگزاری مراسم مولود نبی رو هم نمیدن ، نمیگذارن تا کسی برای امام حسن عزاداری کنه . میگم یادتونه بیست سال پیش دعا می کردیم که راه کربلا باز بشه و بیایم زیارت . ده سال پیش دعا می کردیم که هیاتی و دسته جمعی بیایم کربلا و توی حرم و بین الحرمین عزاداری کنیم . الان هم دعا کنیم که بقیع از سلطه وهابیت بیرون بیاد و بتونیم اونجا هم حرم بسازیم و ...
تا ساعت ده خواب هستم . بعد از صبحانه هم بین داشتن فرزند بحث هست و از من سوال می کنن که چرا بعد از 8 سال ازدواج فقط یه بچه داری و من که خودم هم مدتی است به این اشتباه ام پی بردم جواب قا نع کننده ای ندارم . حمام میرم و لباس هام رو می شورم و بعد از ناهار بین رفقا بحث اینه که هر کسی با چه جریانی به این سفر اومده از جوان دانشجوی سربازی نرفته و بدون پاسپورت تامن دقیقه نودی . دوستی با قدرت میگه که من به دعای مادرم اینجام و بحث به تاثیر دعای مادر میکشه . بعد هم آماده میشیم تا چند نفری به سمت جاهای دیدنی مثل خیمه گاه و تل زینبیه و کفین و مقام علی اکبر و علی اصغر بریم و من توضیح میدم که این ها نماد اون اتفاقات هستن وسند محکم ندارن و رفتن به اونجا صرفا برای یاد آوری موضوع خوبه و خودم ترجیح میدم تا وقت ام رو توی حرم بگذرونم .
از همون دری که دیشب زیارت نامه رو توزیع کردیم وارد میشم و با رفیق خادم سلام و احوال می کنم و اون هم به گرمی جواب میده . دوباره به زیارت حرم میرم و این بار تحت قبه برای شفای چند تا مریض مد نظرم دعا می کنم . میرم بین الحرمین و بعد هم حرم آقا . موقع اومدن یکی سفارش داده بود تا براش نذری به حرم بندازم و من ترجیح میدم که برم قسم نذورات و براش قبض و پارچه متبرک هم بگیرم . جالبه که پارچه هایی که روی ضریح انداختن اونجا هست و می تونی انتخاب کنی من یه شال سبز و یه پرچم دارای عکس که توی مسیر همراه زوار بود انتخاب می کنم. موقع نماز یادم می افته که کاش یه پرچم بزرگ هم برای دخترم بردارم و بعد از اتمام نماز به اونجا میرم و یه پرچم خوشگل و سه گوش انتخاب می کنم و با خودم بر میدارم . مست از این هدیه که مستقیم از حرم نصیب ام شده به حرم ارباب برمی گردم . توی راه دارم فکر می کنم که امام زمان زیارت کدوم یکی از این همه زوار رو قبول می کنه و ... مستقیم میرم قسم نذورات تا خاک تربت بگیرم . تنها خاکی که خوردن اش مستحب و شفای مریض است . به هر کدوم از افراد اونجا که میگم به فارسی خوب بهم میگن که نداریم میگم برای مریض می خوام و میگن نداریم . خلاصه بیرون میام و همین طور که دارم به سمت در خروجی میرم میگم ببین امام حسین من تا خواستم آقا بهم پرچم به این خوشگلی داد و تو یه ذره خاک بهم نمیدی . بعد با خودم فکر می کنم من گفتم برای مریض ، کدوم مریض ؟ اصلا شاید زیارت من رو ارباب قبول نکرده و با همین افکار به در خروجی میرسم . اونجا رفیق خادم رو می بینم و به اون میگم تربت موجود؟ بهم مهر میده ومن میگم که تربت سید الشهدا لمر یض . فکری می کنه و یه یکی دیگه از خدام میگه و اون هم با کمی مکث به سمت در کمد اش میره و از توی وسایل اش بهم یه پلاستیک کوچیک میده که توش خاک هست . من بال درمیارم فقط می تونم ببوسمشون و از همونجا تا جلوی باب قبله به پهنای صورت اشک میریزم و از ارباب به خاطر بی ادبی خودم عذر خواهی و به خاطر لطف اش تشکر می کنم . بعد از شرم بی ادبی ام راهی هتل میشم . کلی که میرم یادم به موبایل و دوربین می افته که توی امانات گذاشتم و ناچاربر می گردم و با خودم فکر میکنم که حتما توی این برگشت هم خیری است . برمیگردم و تا نوبت گرفتن موبایل به من برسه ، زنی با ظاهر مادرانه از اطرافیان من سراغ تلفن عمومی میگیره من میگم که صبر کنه تا من گوشی ام رو بگیرم و با گوشی من زنگ بزنه میگه گوشی خودش خراب شده و دیگه بچه هاش دلواپس اش شدن و یک ساعته داره دنبال تلفن می گرده . به شماره هایی که میگه زنگ میزنیم و هیچ کدوم جواب نمیدن . قول میدم که کمی بعد خودم زنگ بزنم و به بچه هاش خبر سلامتی اش رو بدم و بگم که یکشنبه بر میگرده . داره تشکر می کنه و دعا می کنه و تا میگه خدا زیارت رو قبول کنه پسرم من دیگه نمی تونم بمونم و جلوی اشکهام رو بگیرم . بیشتر مسیر تا هتل رو گریه می کنم و مات این اتفاق موندم که توی این همه آدم ارباب ما حواس اش به همه هست و تا من خاک می خوام ، گیرم میاد .تا اون زن از ارباب برای تلفن مدد میگیره، من میرسم و دعای آخرش که تن من لرزوند . با خودم فکر می کنم که اشتباه از ماست که از آقایی به این بزرگی اینقدر کم می خوایم خیلی وقت ها چیزهایی می خوایم که به ضررمون خواهد بود مثلا پول و شاید بهتره اختیار رو به همونی بدیم که صلاح ما رو می دونه و خیر ما رو می خواد .
برای دوستان اتفاق رو تعریف می کنم و میخوابم .
شنبه
ساعت چهار از خواب بیدار میشم و به سمت حرم میرم . از اتفاق دیشب خجالت زده هستم و روی رفتن به حرم رو ندارم . جلوی در اجازه میگیرم و بعد وارد میشم زیارت نامه و نماز جماعت صبح و بر می گردم .
صبحانه رو به اتفاق دوستان می خوریم . همشهری در صدد رفتن به کاظمین است و من که اون دفعه خیلی توی کربلا نمونده بودم و کاظمین و سامرا رو هم رفته بودم ترجیح میدم تا بمونم و به حرم برم . درست موقع اذان به حرم میرسم و نمی تونم تو برم و این باعث میشه تا نماز رو فرادا بخونم و به سمت شریعه و مقام امام زمان برم که دفعه قبل نرفته بودم . از شریعه رد میشم و اول بازار بسته ای خرما می خرم برای کوتاه شدن مسیر از بازار بر می گردم و بیشتر مشتریان جنس های اون ایرانی ها هستن . حین راه هم به محلی می رسم که تابلو اون محل رویارویی امام حسین و عمر سعد رو بیان می کنه ومن مبهوت این ام که چقدر سندیت داره و اصلا چه نتیجه ای داره . میرم تا موبایل ام رو از امانات بگیرم و به ناگاه هوس زیارت می کنم و خرما رو هم به امانت میگذارم و میرم توی حرم که بعد از نماز و ظهر خلوت شده . زیارت نامه می خونم و به سمت ضریح میرم که هنوز شلوغه . همونجا از بی ادبی دیروز ام عذر خواهی می کنم .
برمی گردم هتل و توی راه به خرید هایی که دارم فکر میکنم ، چند نفری تسبیح و پرچم خواسته ان و هدیه ای برا دخترم و بقیه بچه ها .ناهار و یک ساعتی می خوابم . به سمت حرم بر می گردم ، درراه خانواده عراقی رو میبینم که پدر با دو تا ساک سنگین و مادر با نوزاد توی بقل و دختر سه ساله چادر به سرشون در حرکت هستن . تا به دختر تعال عمو میگم بقل باز می کنه و من هم با شوق اونو بقل می کنم و تا نزدیک حرم میارم . میرم تا به رفیق خادم آدرس و تلفن بدم و بگم که حاضرم برای زیارت امام رضا میزبان شون باشم ولی نیست . حرم ها خلوت تر شده و فرصت هست تا زیارت بهتری کنم . حین برگشت به هتل خرید هام رو انجام میدم و موقع شام میرسم و با دوستان از زجری که برای خرید سوغاتی می کشم صحبت کردم . برای دو تا بچه کوچولوی فامیل جغجغه های چکش مانندی خریده ام که یکی از رفقا با اولین ضربه اون رو میشکونه و قرار میشه تا اونو برای پسرش برداره و یکی برای من بگیره . چون فردا قرار حرکت داریم صبحانه و ناهار فردا رومیگیریم و بسته بندی می کنیم . من برای زیارت وداع میرم قبل رفتن دوش میگیرم و بدون اینکه بخوابم راهی حرم میشم . خیابون دیگه خلوت شده و خبری از موکب ها و زائران در حرکت نیست . ساعت یک و نیم به حرم ارباب می رسم و با اولین نگاه از خلوتی صحن دلم میگیره یک ساعتی می مونم وبعد از نماز برای اونهایی که بهم التماس دعا گفتن ب بردن اسم شون و به نیت خودشون به ارباب سلامی میدم .
حرم آقا هم خلوت شده و فرصتی هست تا نماز بخونم و زیارت بکنم . بر می گردم و توی حرم ارباب زیارت وداع رو می خونم و می خوام که زیارت اش رو بارها نصیب ام کنه و کمک کنه تا توی مسیر اون گام بردارم و به سمت خدا برم . خداحافظی و برمیگردم هتل .
کمتر از یک ساعت خوابیدم که برای حرکت صدامون می کنن . منگ خواب هستم تا آماده بشیم یم فهمم که رفیقی که دیشب جغجغه روشکسته بود توی حرم درگیر شده و مدتی نگهش داشتن و حالا اومده . راهی میشیم و نیم ساعتی رو تا ترمینال کربلا پیاده روی می کنیم . کاروانی با 800 نفر جمعیت که حداقل 18 اتوبوس لازم داره برای ترمینال کربلا قابل سرویس دهی نیست و سه ساعتی توی خاک و خل اونجا معطل می مونیم تا بالاخره اتوبوس گیر بیاد و راهی بشیم . رفیق در بند شده جریان رو اینجوری توضیح میده که نیمه شب گذشته به چند نفری که توی حرم و بلند و با بردن اسم خلفا لعن می فرستادن اعتراض میکنن که این کار رو نکنین و نتیجه این کار شما فقط درگیری بیشتر بین شیعه و سنی است و باعث میشه تا وهابی ها هم توی مجالس خودشون به ائمه ما اهانت کنن و خلاصه درگیری لفظی اونها شدت میگیره که خدام حرم میرسن و اونها رو بازداشت می کنن . موقع نماز صبح نماینده آقای سیستانی متوجه قضیه و میشه و از اونها عذر خواهی می کنه و می خواد تا اگه بهشون ضربه ای هم زدن ، خدام رو قصاص کنن که با بوسیدن همدیگه قضیه ختم به خیر میشه و به نشانه عذر خواهی هم بهشون خاک تربت و جاروی غبار روبی خدام میدن .
نماز رو بین راه می خونیم و ناهار رو توی اتوبوس . از کم خوابی دیشب و بی چایی موندن امروز سرم درد می کنه و بشدت کلافه هستم . می دونم که ساعات آخر همراهی با این دوستان هست و سعی می کنم که این دوستی با خوشی تموم بشه . ساعت چهار و نیم به مرز میرسیم و سریع عبور می کنیم و وارد خاک ایران میشیم . چند تا جوون زرنگ اونجا ایستگاه پذیرایی از زوار دارن و خوردن چای داغ اون هم با قند توی خاک کشور عزیزمون همه مون رو به وجد میاره .
چون قراره برای آوردن خانواده به اصفهان برم میمونم تا با اتوبوسی که برای اون مسیر اختصاص پیدا می کنه برم . جالبه که قبل از ما اتوبوس توسط زائران غریبه پر میشه و ما بعد از 4 ساعت معطلی به ناچار با اتوبوس مسیر اراک و قم راهی میشیم . شام مختصری اون هم گذشته از نیمه شب توی ابلام می خوریم . طی نزدیک 40 ساعت گذشته من کمتر از دو ساعت خوابیدم و قد بلند من و تنگی صندلی اتوبوس هم نمی تونه مانع خوابیدنهای دردناک ام بشه .ساعت نه و نیم به اراک می رسیم و من تلفتی هماهنگ می کنم تا با سواری کرایه ای مستقیم از اراک به اصفهان بریم . ساعت دو به اصفهان میرسیم و با بغل کردن دخترم سفر من به کربلا به انتها میرسه .
بعدا نوشت : لینک دو تا صوت توی مطلب و لینک عکسها توی ادامه مطلب پست الطریق الی کربلا هست .
