تعدادی از زیارت نامه ها رو همراه ام آوردم و توی شلوغی جمعیت به سمت حرم میرم . دوطرف خیابان پر از موکب هایی است که یا نذری تقسیم کردن و یا در حال تدارک برای پختن اون هستن . نکته جالب توجه هم نوع نذری هاس که حتی شامل کباب ترکی هم میشه .هر چه به حرم نزدیک میشم ازدحام بیشتر میشه . بالاخره به حائر می رسم و بعد از گذاشتن کفش هام توی پلاستیک و یه گوشه امن از باب قبله و با کسب اجازه وارد میشم .  قصد ام این بود که اول خودم رو مهیای ورود کنم و بعد به سمت ضریح برم ولی جمعیتی که لبیک یا حسین گویان به سمت ضریح می رفتن توان مقاومت رو از من گرفتن و وارد جریان خروشان به سمت ضریح رفتم . ازدحام زیاد جمعیت آدم رو مثل یه قطره توی موج جابه جا می کنه و بالاخره به زیر قبه ای می رسم که اونجا دعا مستجابه . قطعه ای از بهشت که روح بلند اون جا امکان گریه بر مصیبت رو ازانسان میگیره . من هاج واج فقط به سمت ضریح می رم و دستم گوشه اون رو لمس می کنه . کمی عقب تر بالاسر می ایستم تا جا باز بشه و من هم نماز بخونم . از جوانی که داره زیارت نامه می خونه می خوام تا جاش رو برای نماز به من بده . یاد حرف مازی افتادم که موقع خداحافظی خواسته بود تا براش دو رکعت نماز بخونم . دو رکعت بعدی رو به نیت اون میخونم و میگم ارباب قول میده دیگه زیارت ضریح تو رو بت پرستی ندونه . کتابهای زیارت رو توی کتابخانه جا میدم و از حرم بیرون میرم . جای برای نماز خوندن نیست و من هم دل تنگ بین الحرمین و حرم آقا هستم . بیرون که میام چند نفری رو میبینم که باپای برهنه و تازه از راه رسیدن ، دلم زیر  پای زخم شده شون می افته .

آفتاب غروب می کنه و من جلوی حرم آقا نماز مغرب ام رو می  خونم مردد موندم که برم توی حرم یا نه آخه رفتن به محضر استاد ادب ، آداب داره و آدم مودب میخواد و من نه آدم ام و نه آداب اش رو بلدم . دل تنگ تر از این حرفهام و با کلی تردید و به همراه جمعیت وارد حرم میشم . زیارت نامه می خونم و بعد به زیارت ضریح می رم و سریع بیرون میام .

به سمت هتل میرم ، توی راه همه جا نذری میدن و من به گرفتن شیر بسنده می کنم و با خودم فکر می کنم که برای من توی هتل غذا هست و شاید این نذری غذای شب زائران دیگه باشه . به هتل که میرسم اکثر افراد به خاطر درد پا یا تاول انگشتان نمی تونن به درستی راه برن . یکی از هم اتاقی ها از اومدن آقا سید میگه که بی حال افتاده . زودمیرم پیش اش و براش چای و آبگرم و عسل درست می کنم . بعد هم ماساژ اش میدم و اینها کمک میکنه تا توان بگیره و بلند بشه ولی هنوز ضعف داره . بقیه هم اتاقی ها هم خسته و داغون از راه می رسم و من همزمان با گفتم بمیرم برا ی این پاهاتون و الهی عمرم نباشه چرا اینجوری شدین و  قربون صدقه خودشون و پاهای زخمی شون رفتن سعی می کنم با ماساژ درد پاها رو کم کنم . برای دوستان توی اراک پیام ارسال می کنم و کلی التماس گوشی رو می کنم که همین یه پیام رو برسون تا هم هیاتی هام  بدونن که با اینکه از جاده آسفالته و با کفش اومدیم ولی پای همه مردها تاول زده و زخم شده و درد می کنه . شام نذری گرفتن و میخورم و زود خوابم  میبره .

پنج شنبه

ساعت 2 از خواب بیدار میشم و به سمت حرم میرم . مسیر کمی خلوت  تر شده و حالا میشه موکب دارهای خسته رو دید . میشه فهمید که طبخ و توزیع روزانه چند جور غذا چه فشار ی بر اونها وارد کرده و حالا موقع استراحت شون شده . به حرم میرم ، این دفعه زیارت نامه رو کامل می خونم و هر چی می گردم جایی برای خوندن نماز توی حرم و حائر پیدا نمی کنم . از باب قبله بیرون میام و همونجا و فضای مناسبی برای نشستن پیدا میکنم تا زیارت اربیعن رو هم با حوصله بخونم . قبل از شلوغ شدن حرم به هتل بر میگردم .

ساعت نه از خواب بیدار میشم و میرم به تعداد افراد کاروان صبحانه میگرم و بین اونها توزیع میکنم و چای رو آماده میکنم و رفقا رو بیدار می کنم . تعداد زیاد افراد توی یه اتاق باعث شده تا جو صمیمی تری بین مون باشه و گپی دسته جمعی  بزنیم . دوست دارم تا برای ظهر حرم باشم و راهی میشم . از همون جلو هتل ازدحام جمعیت هست و من فاصله دو کیلومتری رو توی ترافیک آدم ها و هیات ها طی می کنم . جلوی در نماز ظهر می خونم . و بعد از آخرین تفتیش باقی مونده کتاب های زیارتنامه رو توزیع می کنم  . هیات ها وارد حرم میشن و بین الحریمین و بعد حرم آقا .

جایی برای نشستن و خوندن زیارت نامه پیدا نمی کنم و بین الحرمین می رم . اول بین الحرمین عکس شهدای بحرین دلم رو داغون میکنه و یاد غربت شیعه توی یمن و بحرین و عربستان و .. می افتم . حین راه رفتن و به نیت دوستان زیارت اربعین می خونم . جلو حرم آقا نماز میخونم و به سمت حرم ارباب بر می گردم و دوباره حین راه رفتن زیارت نامه می خونم . قصد رفتن به داخل حرم رو ندارم ولی تا از جلو باب شهدا رد می شم جمعیت لبیک گویی که دارن به سمت حرم میرن منو طوری جذب می کنه که کمی بعد زیر قبه ام . بر می گردم تا جلو باب شهدا کفشهام رو بردارم . خدام حرم راه رو بستن تا مسیر رو خلوت و در عین حال پاک سازی کنن کمک می کنم تا دمپای رو کنار بریزن و موکت رو صاف می کنم . کلی خاک جمع شده و من اونها رو با ولع جمع می کنم و توی پلاستیک میریزم تا بعدها به عنوان خاک تیمم بتونم به سر و صورت ام بمالم .

بر می گردم سمت هتل ، تشنه هستم ولی توی مسیر آب نمی خورم . توی اتاق ناهار می خوریم و بعد هم گپی با دوستان که تازه داریم اسم همدیگه رو یاد میگیریم و من که از افراد سن بالای جمع هستم به همه میگم که شنیدن اسم کوچیک ام( حسین )بدون هیچ پیشوندی خوشحال ترم میکنه . بخش عمده ای از زیارت نامه دست یکی دیگه از دوستان مونده و لازمه تا قبل از تموم شدن اربعین اونها رو تقسیم کنم . نماز رو بین راه می خونم و تفتیش ورود حرم بهم اجازه نمیده تا این همه کتاب رو داخل ببرم و توضیح میده که باید طبق مشخصات یکدست باشه و مهر خورده باشه و ... میخواد تا همون دم در بایستم و اونها رو تقسیم کنم . همونجا و به کمک یکی از خدام جوانتر اونها رو تقسیم میکنیم و همین حین هم با هم در مورد ایران و برادری شیعیان و..... شکسته بسته صحبت می کنیم . می خوام از تفتیش رد بشم و به دوست اش میگه که من رو تفتیش نکنه و من اصرار می کنم که : رعایه قانون لازم .

حرم کمی از قبل خلوت  تر شده و هیات های عزاداری میان و میرن ،به سمت ضریح می رم و توسط جمعیت به ضریح له میشم وهمونجا دعا میکنم که خدا کمک کنه تا ما هم با رفقای هم هیاتی و دسته جمعی بیام کربلا . به سمت حرم آقا میرم و بعد از خوندن زیارت نامه به سمت ضریح میرم و این بار جرات می کنم تا دستی هم به ضریح بزنم . هیات ایرانی با پرچم کشورمون وارد میشه و جالبه که برای اعلام حمایت از بحرین پرچم اش رو همراه دارن . کمی بعد بر می گردم و کفش هام رو 6- 7 متری دورتر از جایی که گذاشته بودن پیدا می کنم .

توی راه دارم فکر می کنم که این بزرگترین تجمع جهان اسلام هست ، مثلا جمعیت تمتع به 4 میلیون نفر هم نمیرسه و عربستان با اون همه امکانات و برنامه ریزی ها و استفاده از توان اروپایی ها توی برگزاری مراسم میقات مونده و هر سال هزار تا مشکل پیش میاد . اینجا یک کشور جنگ زده اس که هنوز هم مدام درگیر بمب گزاری هاس ، خیلی از قبایل و عشیره ها با هم نزاع دارن و با همه اینها پذیرایی از قریب بیست میلیون جمعیت به بهترین نحو انجام میشه طوری که هیچ کس نه گرسنه می مونه و نه بی جا ، به هیچ کس هم سخت نمی گذره، بی احترامی نمیشه و این یعنی معجزه ای برای پذیرایی از زائران امام حسین با همکاری مردم یه کشور .

 بعد خوردن شام توی اتاق بین رفقای متاهل و مجرد اندر مزایا و معایب داشتن و نداشتن زن گپ مفصلی میشه . من خسته ام و زود می خوابم .

جمعه

ساعت دوازده و نیم از خواب بیدار میشم و راهی حرم میشم تا بتونم سحر جمعه رو توی حرم باشم . مسیر کمی خلوت تر شده و بعضی از موکب ها در حین جمع کردن چادر هاشون هستن تا به شهرشون برگردن ، با دیدن قیافه های خسته و گرفته شون دلم به شدت میگیره . توی همین حال به حرم میرسم که کمی خلوت تر شده و جا هست تا زیارت نامه و نیمی از دعای کمیل رو بخونم به بین الحرمین میرم ، کمی کنار دستجات عزاداری می ایستم ولی دلم قرار نمیگیره و به حرم آقا میرسم و زیارت نامه و بقیه دعای کمیل رو می خونم . اونجا هم دسته جات عزاداری هست ولی دل من قرار نمیگیره ، توی بین الحرمین کنار دستجات عزاداری می ایستم ، از نوع شعری که می خونن اصلا خوشم نمیاد میرم دسته بعدی و باز هم قانع نمیشم که یه عمر آرزوی اومدن به کربلا داشته باشی و بعد بیای اینجا و این چیزها رو بخونی . حالم بیشتر میگیره وقتی آدم هایی رو میبینم که زنجیر و قلاده به گردن انداختن ، سینه خیز و چهار دست و پا میرن و میان و یاد این حرف عزیزی می افتم که امام حسین سگ نمی خواد ، آدم می خواد ، دیوونه نمی خواد عاقل می خواد ، عالم می خواد ، عامل می خواد . با خودم فکر می کنم که کدوم این کارها رو ارباب می پسنده و حتی بین کدوم این دسته ها اونهایی هستن که امام زمان مون دوست شون داره . خستگی و این حس نامفهموم باعث میشه تا به سمت هتل راه بیفتم . همون اول مسیر با دو تا همشهری همراه میشم .یکی شون میگه که ببین این همه زائر برای زیارت اربعین امام حسین اومده و بمیرم برا امام حسن که هفته آینده و شب شهادت اش هیچ کس رو به بقیع راه نمیدن . من از این همه دقت اش به وجد میام و باهاش همرا میشم که با اینکه شیعیان توی مدینه زیاد هستن ولی بعد از حمله وهابیت به اونجا و تخریب بقیع و سلطه آل سعود خیلی غریب و مهجور شدن . شیعیان احصا و قطیف چون کارکنان شرکت های نفتی عربستان هستن و قبلا هم دست به اعتصاب فلج کننده ای توی صنعت نفت زدن به غربت اونها نیستن و یقینا وهابی که حتی به اهل تسنن اجازه برگزاری مراسم مولود نبی رو هم نمیدن ، نمیگذارن تا کسی برای امام حسن عزاداری کنه . میگم یادتونه بیست سال پیش دعا می کردیم که راه کربلا باز بشه و بیایم زیارت . ده سال پیش دعا می کردیم که هیاتی و دسته جمعی بیایم کربلا و توی حرم و بین الحرمین عزاداری کنیم . الان هم دعا کنیم که بقیع از سلطه وهابیت بیرون بیاد و بتونیم اونجا هم حرم بسازیم و ...

تا ساعت ده خواب هستم . بعد از صبحانه هم بین داشتن فرزند بحث هست و از من سوال می کنن که چرا بعد از 8 سال ازدواج فقط یه بچه داری و من که خودم هم مدتی است به این اشتباه ام پی بردم جواب قا نع کننده ای ندارم . حمام میرم و لباس هام رو می شورم و بعد از ناهار بین رفقا بحث اینه که هر کسی با چه جریانی به این سفر اومده از جوان دانشجوی سربازی نرفته و بدون پاسپورت تامن دقیقه نودی . دوستی با قدرت میگه که من به دعای مادرم اینجام و بحث به تاثیر دعای مادر میکشه . بعد هم آماده میشیم تا چند نفری به سمت جاهای دیدنی مثل خیمه گاه و تل زینبیه و کفین و مقام علی اکبر و علی اصغر بریم و من توضیح میدم که این ها نماد اون اتفاقات هستن وسند محکم ندارن و رفتن به اونجا صرفا برای یاد آوری موضوع خوبه و خودم ترجیح میدم تا وقت ام رو توی حرم بگذرونم .

از همون دری که دیشب زیارت نامه رو توزیع کردیم وارد میشم و با رفیق خادم سلام و احوال می کنم و اون هم به گرمی جواب میده . دوباره به زیارت حرم میرم و این بار تحت قبه برای شفای چند تا مریض مد نظرم دعا می کنم . میرم بین الحرمین و بعد هم حرم آقا . موقع اومدن یکی سفارش داده بود تا براش نذری به حرم بندازم و من ترجیح میدم که برم قسم نذورات و براش قبض و پارچه متبرک هم بگیرم . جالبه که پارچه هایی که روی ضریح انداختن اونجا هست و می تونی انتخاب کنی من یه شال سبز و یه پرچم دارای عکس که توی مسیر همراه زوار بود انتخاب می کنم. موقع نماز یادم می افته که کاش یه پرچم بزرگ هم برای دخترم بردارم و بعد از اتمام نماز به اونجا میرم و یه پرچم خوشگل و سه گوش انتخاب می کنم و با خودم بر میدارم . مست از این هدیه که مستقیم از حرم نصیب ام شده به حرم ارباب برمی گردم . توی راه دارم فکر می کنم که امام زمان زیارت کدوم یکی از این همه زوار رو قبول می کنه و ... مستقیم میرم قسم نذورات تا خاک تربت بگیرم . تنها خاکی که خوردن اش مستحب و شفای مریض است . به هر کدوم از افراد اونجا که میگم به فارسی خوب بهم میگن که نداریم میگم برای مریض می خوام و میگن نداریم . خلاصه بیرون میام و همین طور که دارم به سمت در خروجی میرم میگم ببین امام حسین من تا خواستم آقا بهم پرچم به این خوشگلی داد و تو یه ذره خاک بهم نمیدی . بعد با خودم فکر می کنم من گفتم برای مریض ، کدوم مریض ؟ اصلا شاید زیارت من رو ارباب قبول نکرده و با همین افکار به در خروجی میرسم . اونجا رفیق خادم رو می بینم و به اون میگم تربت موجود؟ بهم مهر میده ومن میگم که تربت سید الشهدا لمر یض . فکری می کنه و یه یکی دیگه از خدام میگه و اون هم با کمی مکث به سمت در کمد اش میره و از توی وسایل اش بهم یه پلاستیک کوچیک میده که توش خاک هست . من بال درمیارم فقط می تونم ببوسمشون و از همونجا تا جلوی باب قبله به پهنای صورت اشک میریزم و از ارباب به خاطر بی ادبی خودم عذر خواهی و به خاطر لطف اش تشکر می کنم . بعد از شرم بی ادبی ام راهی هتل میشم . کلی که میرم یادم به موبایل و دوربین می افته که توی امانات گذاشتم و ناچاربر می گردم و با خودم فکر میکنم که حتما توی این برگشت هم خیری است . برمیگردم و تا نوبت گرفتن موبایل به من برسه ، زنی با ظاهر مادرانه از اطرافیان من سراغ تلفن عمومی میگیره من میگم که صبر کنه تا من گوشی ام رو بگیرم و با گوشی من زنگ بزنه میگه گوشی خودش خراب شده و دیگه بچه هاش دلواپس اش شدن و یک ساعته داره دنبال تلفن می گرده . به شماره هایی که میگه زنگ میزنیم و هیچ کدوم جواب نمیدن . قول میدم که کمی بعد خودم زنگ بزنم و به بچه هاش خبر سلامتی اش رو بدم و بگم که یکشنبه بر میگرده . داره تشکر می کنه و دعا می کنه و تا میگه خدا زیارت رو قبول کنه پسرم من دیگه نمی تونم بمونم و جلوی اشکهام رو بگیرم . بیشتر مسیر تا هتل رو گریه می کنم و مات این اتفاق موندم که توی این همه آدم ارباب ما حواس اش به همه هست و تا من خاک می خوام ، گیرم میاد .تا اون زن از ارباب برای تلفن مدد میگیره،  من میرسم و دعای آخرش که تن من لرزوند . با خودم فکر می کنم که اشتباه از ماست که از آقایی به این بزرگی اینقدر کم می خوایم خیلی وقت ها چیزهایی می خوایم که به ضررمون خواهد بود مثلا پول و شاید بهتره اختیار رو به همونی بدیم که صلاح ما رو می دونه و خیر ما رو می خواد .

برای دوستان اتفاق رو تعریف می کنم و میخوابم .

شنبه

ساعت چهار از خواب بیدار میشم و به سمت حرم میرم . از اتفاق دیشب خجالت زده هستم و روی رفتن به حرم رو ندارم . جلوی در اجازه میگیرم و بعد وارد میشم زیارت نامه و نماز جماعت صبح و بر می گردم .

صبحانه رو به اتفاق دوستان می خوریم . همشهری در صدد رفتن به کاظمین است و من که اون دفعه خیلی توی کربلا نمونده بودم و کاظمین و سامرا رو هم رفته بودم ترجیح میدم تا بمونم و به حرم برم . درست موقع اذان به حرم میرسم و نمی تونم تو برم و این باعث میشه تا نماز رو فرادا بخونم و به سمت شریعه و مقام امام زمان برم که دفعه قبل نرفته بودم . از شریعه رد میشم و اول بازار بسته ای خرما می خرم برای کوتاه شدن مسیر از بازار بر می گردم و بیشتر مشتریان جنس های اون ایرانی ها هستن . حین راه هم به محلی می رسم که تابلو اون محل رویارویی امام حسین و عمر سعد رو بیان می کنه ومن مبهوت این ام که چقدر سندیت داره و اصلا چه نتیجه ای داره . میرم تا موبایل ام رو از امانات بگیرم و به ناگاه هوس زیارت می کنم و خرما رو هم به امانت میگذارم و میرم توی حرم که بعد از نماز و ظهر خلوت شده . زیارت نامه می خونم و به سمت ضریح میرم که هنوز شلوغه . همونجا از بی ادبی دیروز ام عذر خواهی می کنم .

برمی گردم هتل و توی راه به خرید هایی که دارم فکر میکنم ، چند نفری تسبیح و پرچم خواسته ان و هدیه ای برا دخترم و بقیه بچه ها .ناهار و یک ساعتی می خوابم . به سمت حرم بر می گردم ، درراه خانواده عراقی رو میبینم که پدر با دو تا ساک سنگین و مادر با نوزاد توی بقل و دختر سه ساله چادر به سرشون در حرکت هستن . تا به دختر تعال عمو  میگم بقل باز می کنه و من هم با شوق اونو بقل می کنم و تا نزدیک حرم میارم . میرم تا به رفیق خادم آدرس و تلفن بدم و بگم که حاضرم برای زیارت امام رضا میزبان شون باشم ولی نیست . حرم ها خلوت تر شده و فرصت هست تا زیارت بهتری کنم . حین برگشت به هتل خرید هام رو انجام میدم و موقع شام میرسم و با دوستان از زجری که برای خرید سوغاتی می کشم صحبت کردم . برای دو تا بچه کوچولوی فامیل جغجغه های چکش مانندی خریده ام که یکی از رفقا با اولین ضربه اون رو میشکونه و قرار میشه تا اونو برای پسرش برداره و یکی برای من بگیره . چون فردا قرار حرکت داریم صبحانه و ناهار فردا رومیگیریم و بسته بندی می کنیم . من برای زیارت وداع میرم قبل رفتن دوش میگیرم و بدون اینکه بخوابم راهی حرم میشم . خیابون دیگه خلوت شده و خبری از موکب ها و زائران در حرکت نیست . ساعت یک و نیم به حرم ارباب می رسم و با اولین نگاه از خلوتی صحن دلم میگیره یک ساعتی می مونم  وبعد از نماز برای اونهایی که بهم التماس دعا گفتن ب بردن اسم شون و به نیت خودشون به ارباب سلامی میدم .

حرم آقا هم خلوت شده و فرصتی هست تا نماز بخونم و زیارت بکنم . بر می گردم و توی حرم ارباب زیارت وداع رو می خونم و می خوام که زیارت اش رو بارها نصیب ام کنه و کمک کنه تا توی مسیر اون گام بردارم و به سمت خدا برم . خداحافظی و برمیگردم هتل .

کمتر از یک ساعت خوابیدم که برای حرکت صدامون می کنن . منگ خواب هستم تا آماده بشیم یم فهمم که رفیقی که دیشب جغجغه روشکسته بود توی حرم درگیر شده و مدتی نگهش داشتن و حالا اومده . راهی میشیم و نیم ساعتی رو تا ترمینال کربلا پیاده روی می کنیم . کاروانی با 800 نفر جمعیت که حداقل 18 اتوبوس لازم داره برای ترمینال کربلا قابل سرویس دهی نیست و سه ساعتی توی خاک و خل اونجا معطل می مونیم تا بالاخره اتوبوس گیر بیاد و راهی بشیم . رفیق در بند شده جریان رو اینجوری توضیح میده که نیمه شب گذشته به چند نفری که توی حرم و بلند و با بردن اسم خلفا لعن می فرستادن اعتراض میکنن که این کار رو نکنین و نتیجه این کار شما فقط درگیری بیشتر بین شیعه و سنی است و باعث میشه تا وهابی ها هم توی مجالس خودشون به ائمه ما اهانت کنن و خلاصه درگیری لفظی اونها شدت میگیره که خدام حرم میرسن و اونها رو بازداشت می کنن . موقع نماز صبح نماینده آقای سیستانی متوجه قضیه و میشه و از اونها عذر خواهی می کنه و می خواد تا اگه بهشون ضربه ای هم زدن ، خدام رو قصاص کنن که با بوسیدن همدیگه قضیه ختم به خیر میشه و به نشانه عذر خواهی هم بهشون خاک تربت و جاروی غبار روبی خدام میدن .

نماز رو بین راه می خونیم و ناهار رو توی اتوبوس . از کم خوابی دیشب و بی چایی موندن امروز سرم درد می کنه و بشدت کلافه هستم . می دونم که ساعات آخر همراهی با این دوستان هست و سعی می کنم که این دوستی با خوشی تموم بشه . ساعت چهار و نیم به مرز میرسیم و سریع عبور می کنیم و وارد خاک ایران میشیم . چند تا جوون زرنگ اونجا ایستگاه پذیرایی از زوار دارن و خوردن چای داغ اون هم با قند توی خاک کشور عزیزمون همه مون رو به وجد میاره .

چون قراره برای آوردن خانواده به اصفهان برم میمونم تا با اتوبوسی که برای اون مسیر اختصاص پیدا می کنه برم .  جالبه که قبل از ما اتوبوس توسط زائران غریبه پر میشه و ما بعد از 4 ساعت معطلی به ناچار با اتوبوس مسیر اراک و قم راهی میشیم  . شام مختصری اون هم گذشته از نیمه شب توی ابلام می خوریم . طی نزدیک 40 ساعت گذشته من کمتر از دو ساعت خوابیدم و قد بلند من و تنگی صندلی اتوبوس هم نمی تونه مانع خوابیدنهای دردناک ام بشه .ساعت نه و نیم به اراک می رسیم و من تلفتی هماهنگ می کنم تا با سواری کرایه ای مستقیم از اراک به اصفهان بریم . ساعت دو به اصفهان میرسیم و با بغل کردن دخترم سفر من به کربلا به انتها میرسه .

 بعدا نوشت : لینک دو تا صوت توی مطلب و لینک عکسها توی ادامه مطلب پست الطریق الی کربلا هست .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۱ساعت 16:1  توسط حسین   | 

 

به هتل میرسیم و ناهار با تاخیر آماده میشه . ما هم که برای رفتن توی سیل جمعیتی که دارن از جلومون رد میشن تاب و تحمل مون کم شده . با سرعت ناهار رو می خوریم و حرکت می کنیم . رفقا عجله دارن تا تاخیر رو جبران کنن و سریع راه میرن و بارها بهشون تذکر میدم که ابتدای این جمعیت از چند روز قبل توی کربلاس و بهتره آروم بریم تا پاها اذیت نشه و انرژی برای همه مسیر داشته باشن همون اول از ما جدا میشن . نکته ای که در اولین قدم توجه منو به خودش جلب می کنه حضور زیاد افراد سالخورده، زن و مرد بچه از هر سنی اس که اونهایی که کوچک ترن توی کالسکه و بزرگتر ها کمک مادرهاشون کالسکه یا گاری شون رو هل میدم . در حین حرکت آبمیوه و چایی میخورم و به خاطر وجود دختر بچه های فراوان توی مسیر یاد سه ساله ارباب و پیاده اومدن اون توی خاک و خار امون ام رو می بره . بیسکوئیت های رنگارنگی که توی کوله دارم بین شون تقسیم میکنم و بهانه ای میشه تا ازشون عکس هم بگیرم .

قبل از غروب استراحت مختصری می کنیم و وضو می گیریم و با شنیدن اذان اولین موکب سرراه می ایستیم . تازه  می فهمم که موکب ها در واقع همون هیئتی های سرار کشور عراق هستن که این چند روز بین راه برای درست کردن و دادن نذری و در عین حال جای خواب به زانران توی مسیر چادر زدن یا اتاقی ساختن . هنور نمازمون تموم نشده که ظرف غذا کنار دست مون گذاشته میشه . خوردن غذا اون هم آبگوشت مرغ که سنگین هم هست سرعت ما رو به خاطر پر شدن معده کم خواهد کرد و سعی می کنم که از صاحب موکب عذر خواهی کنم و نخوریم که ناراحت میشه که  امکان پذیرایی از زائر امام حسین رو ازش میگیرم . مبهوت اتفاقات اطراف هستم . نمی تونم با چه دلیلی میشه این مسائل رو توجیه کرد ، جبران گذشته اجداد شون ، امید به کرم هر روزه ارباب که توی زندگی همه مون هست یا داشتن هدف مشترک یعنی رفتن از طریق حسین به سمت خدا .

هوا تاریک سرد میشه و لباس بیشتری می پوشیم . بچه های کوچک توی راه هم لباس پوشیدن و از سرما توی خودشون کز کردن و من تحریک میشم تا توی تاریک و روشن راه به اونها رنگارنگ بدم تا شاید چند لحظه ای هم که شده سرمای هوا یادشون بره . از تیم پنج نفره مون جدا میشم و بعد از پخش بیسکوئیت دوباره اونها رو پیدا می کنم . توی این حین اونها رو گم می کنم . حس گم شدن توی غربت ،  تاریکی و بیابون رو دارم متحیر موندم که دوستان جلوترن و من باید تند تر برم یا عقب ترن و من باید بمونم تا برسن . بالاخره رفقا پیدا میشن و این باعث میشه تا با دقت بیشتری از تیم جدا بشم و این بار بیشتر بچه های خسته از راه که توان راه رفتن ندارن یا بقل مادرهاشون هستن و اونها دیگه توان ندارن بقل کنم و این حس شیرین کمک به زائر رو تجربه کنم . بین راه استراحتی می کنیم و فلافل نذری می خوریم تا رفیق کفش اش رو به کفاشی ها سر راه بده که با اصرار ( هله به زوار ) و به رایگان کفش تعمیر می کنن .

چند سال قبل فرد خلاقی تمام تیر برق های مسیر نجف تا کربلا رو شماره گذاری کرده و اینجوری هم میزان مسیر رفته مشخصه و هم اینکه برای قرار گذاشتن بین راه وسیله ساده ایه . شب اول رو تا عمود 390 حرکت می کنیم و به دنبال جای خواب میگردیم ترجیح استفاده از ساختمان به جای چادر است تا محفوظ و گرم تر باشه . وارد سوله ای میشیم که بدون اغراق بیش از دو هزار نفر در آن اسکان دارن و فقط برای محاسبه تعداد پتو های موکب مغز هنگ می کنه . موکب پر شده و ما تقریبا جای خود صاحب موکب و روی مبل های راحتی اطراق می کنیم . لباس زیر عوض میکنیم و دوستان را ماساژی می دهم .

 

سه شنبه

چهار و نیم صبح با شنیدن صدای قرآن بیدار میشیم و سعی می کنیم تا قبل از شلوغ شدن دستشویی وضو بگیریم و چون خیلی ها همین فکر رو کردن حرکت می کنیم تا کمی جلوتر جای مناسب تری پیدا کنیم . دوستان با خستگی و غر و لند راه می افتن و دیدن سیل جمعیت که بخش عمده آن افراد سالخورده و زنان هستن اون هم توی هوای سرد صبحگاهی،  باعث میشه تا ما هم به سرعت توی سیل جمعیت محو بشیم . کمی جلوتر وضو میگیرم و جلوترش با شنیدن اذان ، نماز می خونیم .

 کم کم بچه هایی که راه میرن و کالسکه هایی که بچه توی اونها خواب هستن هم به جمعیت اضافه میشه . اولین صبحانه رو شیر گرم و شیرین شتر می خوریم و بعد هم مختصری حلیم . حین مسیر به بچه های خواب آلو پسته میدم تا کمی سردی هوا رو تعدیل کنه و خودم هم از رفتن راه بیشتر لذت ببرم . دختر بچه هشت ساله ای رو می بینم که خواهر سه ساله اش رو بقل کرده و به سختی حرکت می کنه سعی می کنم که کمک کنم و دختر کوچولو آغوش خواهر رو به مرد غربیه ترجیح میده .

به پسر بچه ای پسته میدم و اون نمی گیره و با صدای "خذ بابا بسته " پدرش ، من هم مات میشم که دقیقا بابا رو تلفظ میکنن . هوا دیگه روشن شده و شله قلم کار گرم می خوریم . من چای نخوردم و کمی جلوتر آب جوش میگیرم و نان و پنیر و میشینیم تا هم استراحتی کرده باشیم و هم صبحانه رو کامل خورده باشیم . موکب اهالی بحرین است و اینو از پرچم شون به خوبی می فهمیم .

بین راه دوستان و من برای گرفتن عکس و فیلم از هم جدا میشیم و برای کم شدن مشکل ، کنار عمود های با مضرب پنجاه قرا جمع شدم میگذاریم . از منظره های باور نکردنی مسیر و وسایل همراه افراد عکس میگرم . زنی که جعبه پلاستیکی میوه رو به یه تکه نخ به دنبال خودش می کشه . مادر با سه  فرزند و ساکی بر سر . جوانی همراه با بره ای که برای قربانی می برد و ..

توی مسیر بیشتر موکب ها نوحه عربی پخش می کنن و شنیدن صدای محمود کریمی همه مون رو جلب موکب می کنه ولی پرچم کشور تایلند رو میبینیم و باهاشون که صحبت می کنیم معلوم میشه که 15 نفری هستن و اینجا موکب زدن و جالب اینکه اصلا فارسی هم بلد نبودن و فقط از آهنگ نوحه خوششون اومده بود . تا دوستان با اونها صحبت کنن و فیلم بگیرن من هم از اطراف عکس میگرم . از چند تا بچه عکس میگرم که مادر بزرگی با کالسکه از راه میرسه و میخوام اجازه بدن تا از بچه توی کالسکه که برای در امان موندن از سرما روش پتو انداختن عکس بگیرم پتو رو کنار می زنن و بچه شیر خواره که خوابه و سفیدی گلوش ناله منو بلند می کنه .

ساعت نزدیک یازده شده که به محلی برای ماساژ میرسیم تعداد زیاد تخت های پلاستیکی و دستگاهای ماساژ و افرادی که ماساژ میدن ما رو هم به ایستادن وادار می کنه . همه دوستان همراه رو ماساژ میدم و افراد عبوری هم کم کم به مشتری های من اضافه میشن و من هم با کمال میل قبول می کنم خستگی تن و بدن اونها رو کم کنم . پسر نوجوانی با لباس عربی مدتی منو نگاه می کنه و اشاره من برای دراز کشدن اش فقط اونو چند قدمی جلو میاره و مجبور میشم تا دستش رو بگیرم و بهش اصرار کنم وقتی  بلند میشه احساس رفع خستگی میکنه میاد و بقل میکنه و "رحم ا... والدیک "میگه و من هم می بوسم اش "عزیزی" میگم . دوستان که بازار کار منو گرم میبینن قبول میکنن تا کمی بیشتر بمونیم و میرن و غذای نذری میگرن و من مشغول ماساژ ایرانی و عرب و ترک هستم . زمانی که برای خوردن ناهار از کنار تخت ها بلند میشم پیر مردی با اشاره منو صدا می کنه و با اشاره میگم که می خوام غذا بخورم. میگه "مرا ترک کردی؟" و من داد میزنم بذا غذا بخورم تا دست هام جون داشته و بیام له ات کنم . با عجله قیمه لوبیا با گوشت شتر می خورم و میرم سراغ پیر مرد که اهل بصره است و برادرش ایران زندگی می کنه و خلاصه بعد از ماساژ همدیگه رو بقل می کنیم و لذت می برم که با این همه همکیش توی یه مسیر هستم و هدف مشترک دارم .

جلوتر وضو میگریم و کمی بعد هم برای خواندن نماز و استراحت جلوی موکبی می ایستیم . چند ایرانی همراه با زن هایشان به جمع ما اضافه میشن . پای یکی دو تاشان درد می کنه و من روی تاول پاشون که دیگه قرمز شده اسپره می پاشم و می خوام که تاول رو نترکونن و فقط در صورت لزوم اون رو با سوزن خالی کنن و مواضب باشن که زخم باز نشه . قرار بر عمود های مضرب 50  باعث آسودگی خیال ما از جدا شدن از هم میشه و من برای عکس گرفتن مجال بیشتری پیدا می کنم و از بچه ها و کالسکه هایی که روی اونها پرچم هست عکس میگرم . با اینکه بعد از ظهره ولی هوای ابری باعث احساس سوز بیابون میشه . جمع شدن کنار عمود ها کم کم رعایت نمیشه و برای عمود هزار قرار نهایی گذاشته میشه . شوق رفتن اینقدر هست که حتی اگه لحظه ای برای خوردن چای هم توقف می کنی احساس جا ماندن از جمعیت مانع از توقف ات میشه و زود حرکت می کنی .

جلوتر مادری فرزند یک ساله اش رو بقل گرفته و خستگیش باعث میشه تا من ترغیب بشم و جلو برم و با گفتن "ساعدک" بچه رو از بقل مادرش جدا کنم . مادر بچه قد کوتاه بود و اومدن اون روی شونه های من و دیدن منظره مسیر از ارتفاع بالا اون رو سر ذوق میاره تا جیغ و جار کنه و هم من و هم اطرافین رو سر حال کنه . می شنوم که زن های اطراف ایرانی میگن و می فهمم که اونها هم می دونن که زن ذلیل ترین مردهای دنیا ایرانی ها هستن . به عمود هزار میرسیم و علی رغم میل ام از بچه دل می کنم تا اونها برن و من منتظر بمونم . هوا داره سرد میشه و بخش عمده لباس گرم دوستان توی کوله پشتی منه و من دل نگران پیدا کردن اونها هستم. بالاخره لباس ها رو به دوستان میدم و برای خوابیدن عمود هزار و دویست قرار میگذاریم . چون دو تا از دوستان جلوتر رفتن من هم سرعت ام رو بیشتر می کنم تا به اونها برسم . حالا تنها هستم ولی دیگه بین این همه آشنایی که باهاشون هدف مشترکی به بزرگی همه دنیا دارم احساس تنهایی و گم شدن نمی کنم . گز و کشمش هایی که همراه برداشتم بین بچه ها تقسیم میکنم . هوا تاریک میشه و من نمازم رو میخونم و برای اینکه معطل نشم و سریعتر برسم حین راه رفتن نون خشکه میخورم . برای دادن کشمش به بچه یاد گرفتم که بگم " اَخِد عمو زبیب " .

با سرعت تر از جمعیت میرم و بین راه به چهار تا دختر 7-8 ساله میرسم که برای پیاده رفتن با هم مسابقه سرعت گذاشتن و عبور من از کنارشون باعث میشه تا بخندن .گام های دختر بچه ها کوچیک تره و برای رسیدن به قدم بزرگسال باید بدون و اونها کمی میدون تا به پای من برسن و بعد سعی کنن که با راه رفتن از من رد بشن . می ایستم و صداشون می کنم بهشون گز میدم و اونها گز ها رو بین برادرهای خودشون می برن و با اونها تقسیم می کنن . یکی از دخترها انگار هنور سر مسابقه دادن داره و می دوه تا از من رد بشه و در جواب تعجب من توضیح میده که برادرش جلوتره و میره تا به اون برسه . من به پاهای بدون کفش اش نگاه می کنم و سراغ "شبشب" اش رو می گیرم و اون هم "شنطه" روی کول اش اشاره میکنه و من خودم و کفش ام و کوله پشتی ام رو با اون مقایسه می کنم و از خودم خجالت می کشم که ...

پسر سه چهار ساله و کچل رو از بقل مادرش که دیگه بشدت خسته شده میگرم ، بیشتر شدن سرعت مون باعث میشه تا به خانواده اش که جلوتر هستن برسیم و اول برادرش و بعد پدرش با تشکر بیان تا پسر رو از من بگیرن و مرد که داره کالسکه سنگین وسایل شون رو حرکت میده کلی تشکر می کنه و من با گفتن "لامشکل" به مسیر همراه اونها ادامه میدم . جلوتر اشاره می کنن که برای نماز می مونن و من می ایستم و به پسر کچل که اسم اش حسینه و بقیه اعضای خانواده اش گز تعارف می کنم و ازشون عکس می گیرم و دارم میرم که دعای پدر و مادرش تا توی تاریکی گم بشم رو از پشت سر می شنوم .

به رفیقی که جلوتر رفته بود میرسم و خستگی رو از نوع راه رفتن اش می فهمم . همزمان که راه میریم من با توزیع کشمش سرگرم هستم و اون با گوش کردن به ام پی تری پلیر من . دختر بچه 5- 6 ماهه و خوشگلی توی بقل مادرش رو از دور می بینم و میرم و بچه رو از مادرش که خسته اس و از خداشه که کمک اش کنم ،  می گیرم دختر بچه که انگار تازه از خواب بیدار شده و شیر خورده اینقدر سرحاله که اصلا خستگی رو فراموش می کنم با صدا و حرکت به جلو و عقب می چرخه و انگار دیدن نورهای توی تاریک و روشن اونو بیشتر به وجد میاره. اسمش "قیده " است صداش می کنیم و اون هم می خنده و باعث میشه تا هر جور که شده و توی تاریکی ازش عکس بگیرم . کمی جلوتر چند تا جوون از پشت سر و با سرو صدا میرسن و با شلوغ بازی و شکسته فارسی حرف زدن می خوان تا قیده رو بقل کنن و من هم از سر شوخی می خوام تا سنجاق سینه اش رو به عنوان هدیه بهش بده . تا اونها زیر نور چراغ دارن با بچه عکس میگرن سر به سمت مادرش می چرخونم که اون طرف ایستاده و با اینکه داره می بینه که همه ما داریم بچه رو می بوسیم ولی انگار دل توی دلش نیست با مکافات بچه رو میگرم و کمی جلوتر به مادر برمی گردونم . به جوان های پاکستانی میرسیم و از یکی شون که فارسی اش بهتره می خوام تا براشون ترجمه کنه بچه مال اون زن عرب بود وهمون موقع که ما داشتیم با بچه هاش عکس میگرفتیم اون دل توی دلش نبود و خلاصه باعث میشه تا به تلافی،  برامون به فارسی و با لهجه بخونه " هر که دارد هوس کرببلا بسم ا... " صداش رو ضبط می کنم و آدرس و شماره تلفن مبادله می کنیم و سی دی هاشون رو که میدن متوجه میشم که مداح ان و سید و عذر خواهی می کنیم و خداحافظی . توی مسیر ماشین هایی هستن که با اصراراعلام آمادگی می کنن تا زائر ها رو به خونه هاشون در همون نزدیکی ببرن و پذیرایی کنن و شام بدن و جای خواب و صبح به همین محل برگردونن .

ساعت هشت و نیم به عمود هزار و دویست میرسیم . هنوز هیچ کس نرسیده و منتظر می مونیم . رفیق خسته اس و براش چای و برای خودم آب جوش میگیرم و بعد اون میشینه و من برمی گردم تا کمی عقب تر فلافل بگیرم و برای گرفتن لقمه دوم میگم "لاَخی "که مرد عرب متوجه حرفم نمیشه و یکی دیگه توضیح میده که" اُخو" . لقمه های فلافل گرم اون هم با سس تند باعث میشه تا سردی هوا کمتر بشه . تا ساعت نه و نیم منتظر می مونیم و با کنار دستی هامون هم کلام میشیم . تا کربلا راهی نمونده و چند نفری میرن تا همین امشب برسن و ما که باید امشب رو بمونیم سلام مون رو با اونها راهی می کنیم .

از رفیق همراه فقط اسم اش رو می دونم و فرصت مناسبه تا با هم گپی بزنیم و بیشتر آشنا بشیم . یک ساعتی منتظر می مونیم  و هوا سرد شده تصمیم میگریم که دنبال جای خواب بگردیم و همین که بلند میشیم تا من استکان رو به موکب برگردونم رفیق لرز می کنه و من اونو توی موکب و روی تخت شون می برم و پتوی مسافرتی رو از کوله بیرون میارم و روش می اندازم و سعی می کنم تا با ماساژ سریع گرم اش کنم و مرد موکبی هم دو تا پتوی دیگه میاره و من سریع چای گرم و آب جوش و عسلی بهش میدم و حالش که بهتر میشه می خوام تا دراز بکشه . بهتر میشه و باید دنبال جای خواب بگردیم به چند تا موکب سر می زنم و همه با حالت شرمنده عذر خواهی می کنن که دیگه جا ندارن و من ناچار به موکب بعدی میرم و اون آروم آروم پشت سرم میاد و بالاخر توی انبار" بطاقه" یکی از موکب ها جای خالی پیدا میشه و تا بخوایم بخوابیم مرد صاحب موکب که حال رفیق رو میبینه اصرار می کنه تا جای بهتری بهمون بده و میرم وسط چادر و از رفیق می خوام تا لباس های خیس اش رو دربیاره و لباس زیر خشکی بهش میدم و تا دراز می کشه کمی ماساژ اش میدم و سر و صدای ما ، چند تا پسر ایرانی اطراف رو هم به حرف میاره و من هم به تلافی اینکه بیدارشون کردم اونها رو هم ماساژ میدم . میرم دستشویی و آب گرم موجود تشویق ام میکنه تا توی همون هوای سرد سرم رو بشورم . بالاخره می خوابیم .

 

چهارشنبه

با صدای اذان و همهمه اطراف از جا بلند میشم موبایل ام رو چک می کنم که بعد از یه روز عدم امکان تماس پیامک هایی که فرستاده بودن رو می خونم و به خونه زنگ می زنم و میگم که به علت شلوغی امکان تماس طی روز نیست و دلواپس نباشن . و از رفیق می پرسم که کجات درد می کنه دست روی سینه اش میذاره و میگه فقط دلم . میگم می خوای بیشتر استراحت کنی میگه فقط بریم کربلا . داریم حرف می زنیم که جوانی با دو لیوان شیر میرسه و یکی شون رو به من میده و توضیح میده که رفته تا چای بگیره و یکی از دوستاش گفته کاش شیر گرم بود و مرد موکبدار بلافاصله کتری شیر رو بالا آورده . نماز می خونیم و راه می افتیم . شیر گرم و نون تخم مرغی می خوریم و توی تاریک و روشن صبح میریم . رسیدن به تفتیش ها نوید نزدیکی به کربلاس . بالاخره به کربلا رسیدیم . می تونیم بریم هتل که نزدیک تره و بعد از گذاشتن وسایل و دوش گرفتن و تعویض لباس بریم حرم ولی شوق دیدن حرم ، باعث میشه تا حداقل برای دادن یه سلام هم که شده به سمت حرم بریم . دیگه وارد کربلا شدیم و من هم کتانی هام رو درمیارم و روی دوش می اندازم . ته مونده کشمش ها رو هم تقسیم می کنم و از مسیر فرعی به سمت حرم میرم . مچ پای رفیق درد می کنه و باعث میشه تا بمونیم و من با باند کشی مچ اش رو محکم می بندم تا کمتر درد کنه .  به تفتییش های بعدی و شلوغی جمعیت می رسیم .

مسیر حرم رو می پرسیم و توی ازدحام جمعیت حرکت می کنیم و با کلی معطلی بالاخره ساعت 10 توی بین الحرمین هستیم و سلامی به ارباب و آقا میدیم و سمت هتل که توی خیابان باب قبله اس راهی میشیم.

تمام مسیر پر ازموکب ها در دو طرف خیابان برای پذیرایی و اسکان زائران هست جالب تر از همه موکب شیعیان احسا و قطیف و مدینه است و حضورشون با اون همه محدودیت که آل صعود و وهابیت براشون توی عربستان ایجاد می کنه منو به وجد میاره و این باعث میشه تا جلو بریم و ازشون پرتقال بگیریم  . نیم ساعتی طول می کشه تا به هتل برسیم . بین راه می خوایم تا نذری بگیریم که تموم شده و مرد موکبی ما رو به هم سفرگی با خودش و خوردن برنج با ته مونده خورشت، توی دیگ اون هم با دست دعوت می کنه و ما هم دعوت اش رو رد نمی کنیم . کمی جلوتر ده تایی جوون نشستن و کفش واکس می زنن و بهونه ای میشه تا بایستیم و کفش رفیق رو واکس بزنن و من هم عکس بگیرم .

بالاخره به هتل می رسیم . چون هتل کاملا در اختیار ماست و تعداد ما هم بیشتر از ظرفیت اون ، مبل ها رو توی راهرو چیدن و ظرفیت اتاق رو با گذاشتن تشک کف اونها بیشتر کردن . اتاق مون رو پیدا می کنیم و میرم و مستقر میشیم و اول از همه دوش میگیریم و لباس راه رو عوض می کنم . می گردم و ساک ام رو پیدا می کنم و بی قرار تر از این حرفهام که منتظر دوستان بمونم . بعد از ظهر ناهار مختصری می خورم و راهی حرم میشم .

از دم در هتل توی ازدحام جمعیتی هستم که به سمت حرم میرن . ولی حال و هوای مسیر رو نداره . دلم برای مسیر و حس خوبش تنگ شده . با اینکه که این همه راه اومدیم تا به کربلا برسیم ولی اولین باریه که از رسیدن به مقصد ام ناراضی ام و آرزوی بودن توی اون مسیر رو دارم . مسیری که برای اولین بار توی عمرم به سمت حسین بود با همراهانی که همه آسمونی و راه داده ارباب بودن .

هنوز هم سمفونی راه توی گوشمه ، آهنگ زیبایی که با راه رفتن افراد نواخته میشد . پاها خسته بود و دیگه کفش ها به زمین کشیده می شد و این صدا توی تمام مسیر طنین انداز بود .

هر که دارد هوس کرببلا بسم ا...

سمفونی بزرگ الطریق الی کربلا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۱ساعت 13:4  توسط حسین   | 

 

بعد از ظهر یه روز کاری خسته کننده است و تلفن زنگ می خوره و بعد از حال و احوال مقدمات:

  • گذرنامه داری ؟
  • آره
  • اعتبار داره ؟
  • آره
  • برای اربعین کربلا میری ؟
  • آره
  • زود امروز ثبت نام کن که سهمیه مون از دست میره ، الان شماره کاربری و پسورد برات میفرستم .

قطع که می کنه من منگ از این تماس هستم . گفت اربیعن برم کربلا ؟

با عیال تماس می گیرم و اول از همه موافقت اش و زمان بندی رفتن رو با هم بررسی میکنیم .

با نام کاربری و پسوردی که دادن ثبت نام میکنم و تازه به این فکر میکنم که قضیه از چه قراره و می پرسم ؟

به هیئت ما یه سهمیه دادن و بین چند تا از دوستان چرخیده و هرکدوم بنا به مشکلی که داشتن ( در س ،امتحان ، کار و ... ) نتونستن برن . نفر آخری هم که قرار بوده بره هنوز گذرنامه اش نرسیده و خلاصه قسمت من شده که اربعین کربلا باشم .

چند روز توی هپروت رفتن هستم و این سوال که چی شد که من انتخاب شدم . اون هم امسال و وسط این همه کار و آشفتگی و قسط و قرض و ... اون هم با یه کاروان 800 نفری از سرار کشور که قرعه انتخاب به نام من افتاده .

همه اش میترسم که نکنه نتونم برم . توی پیاده رو و حین عبور از جوب پام برا هزارمین بار می غلطه و تاندوم مچ ام کشیده میشه و ترس من چند برابر که مبادا دم رفتن و به هزار علت از رفتن باز بمونم . چون قراره از نجف تا کربلا رو پیاده روی کنیم چند باری پیاده از خونه تا محل کار میرم و برمی گردم حدود یک ساعتی میشه . 

 جمعه

خانواده رو میبرم اصفهان تا در نبود من اونجا باشن . صبح جمعه با رفیق همپا میریم کوه و موقع خداحافظی گریه می کنه که یاد من هم باش  و تحیر من بیشتر میشه که توی این همه خاطر خواهِ دل شکسته چرا من ؟ به دنبال دلار می گردم و .... برا ی خداحافظی پیش یکی از دوستان میرم و اونجا دلار هم جور میشه تا مبادا من لنگ بمونم .

سنگینی بار این همه سلام عاشقای ارباب روی دوشم سنگینی می کنه . متحیر و سر گشته ام .

 شنبه

شب توی راه بودم و از صبح سردرد کم خوابی دارم . وسایل ام رو جمع میکنم و توی ساک و کوله میگذارم .شنبه اس و کارم زیاد و باید برای رفتن هم آماده بشم . با دوستان و سرپرست اتوبوس خودمون برای ملحق شدن به گروه بعد از ظهر در شهر بهار هماهنگ می کنم . رفیق هم هیئتی که گذر نامه اش برا رفتن آماده نشده بود و من جایگزین اون شدم با یه کاروان دیگه و حتی زودتر از من حرکت می کنه و چون سفارش تعدادی کتاب زیارت نامه داده سر مرز با من برای گرفتن و بردن اونها هماهنگ میکنه . من باید بمونم تا کتابچه ها از چاپخانه برسه و بعد راهی بشم . ساعت دو و نیم با دوستان ترمینال سردشت اراک قرار حرکت داریم . با همکاران خداحافظی می کنم و سر ساعت اونجام و منتظر تا کتابچه ها برسه . بالاخره با یک ساعتی تاخیر و بعد از رسیدن کتابچه ها راهی شدیم و اولین مرحله سفر "الی  کربلا "از اراک به سمت شهر بهار در کنار همدان بود . غروب به همدان میرسیم که در مه و سرما فرو رفته و کمی بعد جلوی حسینه حضرت ابوالفضل بهار هستیم . با تاخیر شام میخوریم و کاروان اتوبوس به اتوبوس میرسه و شام میخوریم و ساعت از 9 گذشته که راهی مهران میشیم . از مسیر کرمانشاه و ایلام ساعت چهار و نیم به مهران میرسیم توی یه مسجد تا نماز صبح بیتوته می کنیم . به خاطر هر اتفاق ناچیزی در مورد اطرافیانی که هیچ کدوم رو نمی شناسم قضاوت می کنم . کم کم سعی می کنم همه رو خوب ببینم چون انتخاب شده ارباب برای زیارت اربعین هستن .

 یک شنبه

برای نماز صبح بیدار میشیم و اولین منظره صف شلوغ دستشویی است . قبل از طلوع آفتاب به سمت اتوبوس ها که توی صف گذر از پل هستن میریم و توی راه صبحانه مختصری اون هم بدون چای می خوریم . شلوغی مرز و معطلی اون ، من رو یاد گذر دفعه قبل مون با خانواده ، از مرز توی گرمای ظهر و گرد خاک تابستون می افتم . متاسفانه یکی از همراهان کاروان به خاطر تکمیل نشدن وضعیت نظام وظیفه اش نمی تونه از مرز رد بشه و همه ما غمباد می کنیم . از منطقه مرزی ایران وارد صفر مرزی و بعد وارد خاک عراق میشیم و خوشبختانه این دفعه خبری هم از نیروهای آمریکایی نیست . وارد گیت عراق میشیم و این بار سریعتر از قبل گذرنامه هامون مهر می خوره و اجازه ورود می گیریم . دوباره سوار اتوبوس میشیم و به سمت منطقه کوت برای نماز و استراحت بین راهی حرکت می کنیم . ناهار کنسرو ماهی یخه و من به دنبال مزه بوتولیسم هستم . جاده همچنام خراب و نمیه خاکیه و اتوبوس ها توی مسیر های پیچاپیچ میرن و منظره اطراف هم خانه های به هم ریخته و خراب ناشی از جنگه . ده کیلومتری بعد از مرز کاروان 5 نفره ایرانی رو میبینیم که پیاده راهی کربلا هستن . به جاده های اصلی و بعد اتوبان می پیچیم و راننده عرب توضیح میده که مسیر بصره به نجف هستیم و توی راه موکب ها و پیاده رو های زن و مرد و بچه رو میبینیم که برخی شون از بصره و 7- 8 روز قبل حرکت کردن . با رفیق کنار دستی بحث مون بر سر نوع زندگی مردم عراق و تفاوت زن های عرب شد که شهامت حرکت پیاده روی اون هم با چند تا بچه توی این مسیر طولانی رو دارن .

یکی از موکب های سر راه جلومون رو میگره و بهمون آبمیوه و کیک نذری میده تا در بدو ورود اولین نذری رو هم بخوریم . نزدیک غروب به نجف میرسیم کمی میگردیم تا هتل محل اقامت رو پیدا کنیم چون درست روز قبل و علی رغم تمام هماهنگی ها ، هتل قبلی بدقولی کرده و هتل جدید معرفی شده که آدرس اون رو به خوبی نداریم . دوستی از بدقولی مردم کوفه و عهد شکنی اونها می کنه و این که هر چند قرارداد هم بسته باشی امکان دبه هست . اتوبوس کمی جلوتر توقف می کنه و همین 100 متر فاصله تا هتل رو هم نذری قیمه نخود می خوریم . اتاق میگریم مستقر میشیم . می خوام بریم حمام که شیر آب خرابه و میرم پذیرش و به قول خودشون مهندس تاسیسات شون رو میارم تا شیر رو درست کنه . از من چاقو می خواد با چاقو شیر رو رفع و رجوع میکنه و ازش می خوام که کارش رو خوب انجام  میده . بهم می فهمونه که تو که امشب اینجا هستی و فردا میری و ... بهش میگم فردا و فرداها هم افراد دیگه ای میان و دلیل خرابی هر کشوری در وهله افراد اون کشور هستن که هر کسی کارش رو به نحو احسن انجام نمیده .

موقع توزیع شام هم چون افراد هتل دو نفر هستن با وضع خنده داری کمک اونها میکنیم که شرح اون گفته نشه بهتره . بعد از شام به سمت حرم میریم و نیم ساعتی از کنار خیابون توی راه هستیم تا به حرم مولا برسیم . دیدن دوباره ایوان طلا کاملا آروم ام می کنه و بیرون که میایم توی راه برگشت ، دیگ های نذری کثیف رو می بینم و با اینکه نزدیک نیمه شبه به رفیق دیگ شور زنگ می زنم که اینجا جات خالیه . 

دوشنبه

ساعت چهار بیدار شدیم تا برای نماز صبح حرم مولا باشیم هوای صبح خنک تر از اونی بود که فکر می کردیم . دوباره گوشه حیاط حرم و روبروی ایوان طلا اتراق کردم و یاد دفعه قبل و دوستان بودم . اذان یک ساعت دیرتر از تصور ما بود و فرصت مغتنم تا زیارت نامه سر صبری بخوانم و دوستان را دعا کنم .

برگشتیم به هتل و با تاخیر صبحانه خوردیم . وسایل رو برای حرکت آماده کردم و بخشی از وسایل ضروری و مورد نیاز مسیر پیاده روی رو توی کوله جا دادم و بقیه وسایل را توی ساک تا با اتوبوس به کربلا برده بشه . کوله ام حسابی سنگین شد و چند باری در مورد وسایل اون تجدید نظر کردم و کمی اونها رو برداشتم . قرار رفتن به مسجد کوفه بود اون هم مختصر ، دفعه قبل هم نشد تا به اندازه کافی همه این مسجد و مقام هاش رو درک کنم . توی مسجد کوفه نماز و مناجات حضرت امیر روی می خونم و برای زیارت حرم مسلم ابی عقیل سفیر امام و منقم کربلا مختار میرم . برای مختار فاتحه ای می خونم و برای میر باقری هم . چون حداقل توی ذهن من شخصیت مختار به کلی از حالت خاکستری و مخلوط با خوبی و بدی به یه منتقم راستین تبدیل شده بود . اون طرف تر قبر هانی رو هم زیارت می کنم و شکر که، توی اون وادی دین فروشی و بد عهدی کوفه حداقل امثال هانی بودن و ارباب تنها نموند .  سری هم به مقام ها و موقعیت های مختلف موجود در حیاط مسجد میزنم که هر کدوم یاد آور حادثه ای در خور هستن و در نهایت طبق قرار دور حوض وسط حیاط جمع میشیم . به هتل برمی گردیم و ساک رو پایین میاریم تا با اتوبوس راهی کربلا بشه و خودمون قرار بود که به مسجد سهله بریم و برنامه تغییر می کنه و راهی مسجدی در بین مسیر میشیم . توی اول راه هم همگام با سخنران مشهور آقا تهرانی میشیم که قراره مثل ما مسیر رو پیاده طی کنه . بعد از تمرکز توی مسجد مورد نظر و شنیدن مابقی برنامه که قرار بود پیاده روی به صورت جمعی صورت بگیره و ... در عین حال هر کس جا موند یا زودتر رفت هم می تونست خودش   به آدرس هتل کربلا بره . به سمت هتلی میریم که قراره ناهار بخوریم و اولین قدم ها رو همراه با بقیه زائران پیاده بر می داریم نکته جالب تعارف زیاد نذری توی همین مسیر کوتاه است . پسرکوچولوی رو با عصا وسط جمعیت می بینم که تنها کاری که ازش برمیاد عطر زدن به جمعیته . اینقدر منگ این حرکت هستم که یادم میره ازش عکس بگیرم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ساعت 18:1  توسط حسین   | 

سلام دوستان

قطعا نمی تونم حال این روزهام رو وصف کنم ولی فقط امیدوارم این سعادت بارها نصیب من و دوستان من بشه .

فردا برمی گردیم و نوشتن سفرنامه بماند .

دعا گویتان بودم و هستم. 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 12:15  توسط حسین   | 

سلام دوستان

به لطف خدا امروز عازم زيارت عتبات هستم تا ان شا الله براي رسيدن به اربعين ِ كربلا ، از نجف پياده روي كنيم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم دی ۱۳۹۱ساعت 10:37  توسط حسین   | 

سلام

امرزو دوباره برف اومد .

درست مثل ۷ سال پيش .

همون روزي كه دقايق اولش چشم من به روي ماه تو افتاد .

ديروز من از راه رسيدم و تو پرسيدي: بابا دفتر با خط دار يا بي خط دار نديدي ؟‌

منم گفتم "نه بابا ولي دفتر بي خط دار چه جوريه ؟‌"

گفتي :بي خط داره ديگه .

اين جا  رو هم بخونين .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۱ساعت 8:47  توسط حسین   |