سلام دوستان
این چند روز به توصیه دوستان کتاب "کمی دیرتر " نوشته سید مهدی شجاعی رو خوندم .
داستان کتاب از یه اتفاق وسط مجلس جشن نیمه شعبان شروع میشه ، وسط مجلسی که همه یکصدا "آقا بیا" میگن ، یه جوون غریبه فریاد "آقا نیا " سر میده . همه اهل مجلس بسته به شرایط ذهنی و زندگی خودشون ، با منطق و ادله ای خاص اونو ملامت می کنن .
اون شب همین جوون توی خواب به سراغ تک تک ملامت کننده ها میره و به همه شون میگه که امام زمان دعوت ات کرده یا کارت داره یابیا تا بریم پیش اش و ... . دوباره هر کدوم بنا به شرایط و اوضاع خودشون توجیه هایی برای نرفتنشون یا کمی دیرتر رفتنشون دارن و خلاصه هیچ کدوم از مدعیان ، پای رفتن ندارن .
همه این توجیه ها و دلایل برای نرفتن به سمت امام زمان وقتی بیشتر ذهن رو درگیر می کنه که حرف از ارائه کاری در خور به امام زمان میشه . جایی که کسی مثل علامه حلی هم کاری خالص برای امام زمان نداره ، امام زمان بین این همه مدعی چقدر غریب خواهد بود .
فصل آخر تلافی همه این دلزدگی و افسردگی ها رو با روانی مطلب درمیاره. داستان یه پیرمرد کلید ساز و بی ادعا که رفیق امام زمانه . ادعای نداره ولی مرد پای کاره . و کلام امام به اون که به فلان زن تنها بگو : "کسی که مراقب شماست ، بدون قفل و بست هم می تونه ازتون محافظت کنه ، پس جای نگرانی نیست . "
و این ذهنیت چقدر می تونه زندگی آدم رو تغببر بده: این که یه دست مهربون و خدایی مواظبته اگه تو کمی مواظب باشی .