سلام دوستان

این چند روز به توصیه دوستان کتاب "کمی دیرتر " نوشته سید مهدی شجاعی رو خوندم .

داستان کتاب از یه اتفاق وسط مجلس جشن نیمه شعبان شروع میشه ، وسط مجلسی که همه یکصدا "آقا بیا" میگن ، یه جوون غریبه فریاد "آقا نیا " سر میده . همه اهل مجلس بسته به شرایط ذهنی و زندگی خودشون ، با منطق و ادله ای خاص اونو ملامت می کنن .

اون شب همین جوون توی خواب به سراغ تک تک ملامت کننده ها میره و به همه شون میگه که امام زمان دعوت ات کرده یا کارت داره یابیا تا بریم پیش اش و ... . دوباره هر کدوم بنا به شرایط و اوضاع خودشون توجیه هایی برای نرفتنشون یا کمی دیرتر رفتنشون دارن و خلاصه هیچ کدوم از مدعیان ، پای رفتن ندارن .

همه این توجیه ها و دلایل برای نرفتن به سمت امام زمان وقتی بیشتر ذهن رو درگیر می کنه که حرف از ارائه کاری در خور به امام زمان میشه . جایی که کسی مثل علامه حلی هم کاری خالص برای امام زمان نداره ، امام زمان بین این همه مدعی چقدر غریب خواهد بود .

فصل آخر تلافی همه این دلزدگی و افسردگی ها رو با روانی مطلب درمیاره. داستان یه پیرمرد کلید ساز و بی ادعا که رفیق امام زمانه . ادعای نداره ولی مرد پای کاره . و کلام امام به اون که به فلان زن تنها بگو : "کسی که مراقب شماست ، بدون قفل و بست هم می تونه ازتون محافظت کنه ، پس جای نگرانی نیست . "

و این ذهنیت چقدر می تونه زندگی آدم رو تغببر بده: این که یه دست مهربون و خدایی مواظبته اگه تو کمی مواظب باشی .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:33  توسط حسین   | 

سلام دوستان

سالها پیش زمانی که شش ساله بودم توی یه روز سرد و بارونی پاییز ، مادرم ما رو به خواهر بزرگتر سپرد تا به مدرسه برادر بزرگترم بره . بلافاصله بعد از مادرم من هم چترم رو برداشتم و به خیال خودم راهی مدرسه شدم . چند تا کوچه رو که رفتم ، گم شدم و هوای سرد و بارونی و لباس کم من و دمپایی های خیس ام به حس گم شدن اضافه می شد .

یه پیرمرد مغازه دار صدام کرد و مطمئن که شد من گم شدم ،  منو توی مغازه اش برد و صندلی اش رو کنار آلادین نفتی توی مغازه گذاشت تا من بنشینم و از شیر داغ روی چراغ هم برام ریخت . جای گرم و شیر داغ و حس پدرانه مغازه دار حالم رو عوض کرد . پیر مرد چترم رو به نرده های بیرون مغازه آویزون کرد .

وقتی مادرم برگشته بود و متوجه بیرون اومدن من بعد از خودش شده بود و مسلم شده بود که خونه همسایه ها هم نیستم و گم شدم ، همه محل به دنبال من راه افتادن . چتر آویزون شده به در مغازه علامت آشنایی بود تا همسایه ها منو پیدا کنن و من چند دقیقه بعد توی خونه توی بقل مامانم باشم .

بعد از گذشت بیست و هشت سال چند روزیه که حس همون پسر بچه شیطون و چتر به دست و دمپایی به پا، گم شده و پشیمون رو دارم .

 دلم یه مامن گرم و آغوش مادرانه می خواد .

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:16  توسط حسین   | 

سلام دوستان

 این کلام مولا علی بدجور به دلم نشست . اول به خودم میگم و بعد به ...

کسی که ظلم کند ، کسی که با او همکاری کند و کسی که بدان رضایت دارد ،هر سه شریکند .

 تشریف ببرین ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:7  توسط حسین   | 

سلام

با یه دل شکسته و یه ذهن پر از خواسته رفتن تو آغوش خدا چه لذتی داره .

خصوصا اگه به این بهونه شب اول ماه رجب توی حرم حضرت معصومه باشی و شب آرزوها توی مجلس شهادت امام هادی .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 1:23  توسط حسین   | 

سلام دوستان

سه پلشت آید و زن و زاید و مهمان برسد      عمه از قم برسد خاله زکاشان برسد

گاهی اوقات اوضاع زندگی آدم مصداق این شعر میشه و الان من همینطوری ام .

متنی که در ادامه مطلب هست بیشتر حاصل دل گرفتگی های این چند روز منه و خیلی ارزش خوندن نداره . خیلی هم منطقی نیست و به قول امیرخانی یه نوشته اخوینی است و البته ناراحت کننده .

بعدا نوشت :

فردا اول ماه رجب و پس فرداشب " لیله الرغائب " ( شب آرزوها ) است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 1:26  توسط حسین   |