سلام دوستان

سالها پیش زمانی که شش ساله بودم توی یه روز سرد و بارونی پاییز ، مادرم ما رو به خواهر بزرگتر سپرد تا به مدرسه برادر بزرگترم بره . بلافاصله بعد از مادرم من هم چترم رو برداشتم و به خیال خودم راهی مدرسه شدم . چند تا کوچه رو که رفتم ، گم شدم و هوای سرد و بارونی و لباس کم من و دمپایی های خیس ام به حس گم شدن اضافه می شد .

یه پیرمرد مغازه دار صدام کرد و مطمئن که شد من گم شدم ،  منو توی مغازه اش برد و صندلی اش رو کنار آلادین نفتی توی مغازه گذاشت تا من بنشینم و از شیر داغ روی چراغ هم برام ریخت . جای گرم و شیر داغ و حس پدرانه مغازه دار حالم رو عوض کرد . پیر مرد چترم رو به نرده های بیرون مغازه آویزون کرد .

وقتی مادرم برگشته بود و متوجه بیرون اومدن من بعد از خودش شده بود و مسلم شده بود که خونه همسایه ها هم نیستم و گم شدم ، همه محل به دنبال من راه افتادن . چتر آویزون شده به در مغازه علامت آشنایی بود تا همسایه ها منو پیدا کنن و من چند دقیقه بعد توی خونه توی بقل مامانم باشم .

بعد از گذشت بیست و هشت سال چند روزیه که حس همون پسر بچه شیطون و چتر به دست و دمپایی به پا، گم شده و پشیمون رو دارم .

 دلم یه مامن گرم و آغوش مادرانه می خواد .

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:16  توسط حسین   |