سلام دوستان

روي موكت كف خونه نزديك آشپزخونه يه اثر بريدگي كوچيك هست كه اصلا ديده نميشه .

اما زير اين بريدگي و موكت ،‌لونه مورچه هاست و پر از رفت و آمد . جالب اينه كه مورچه ها اصلا طول روز ديده نميشن حتي شب هم تا وقتي كه چراغ ها روشن هست ،‌نيستن . بعد از خوابيدن ما ، همه كف خونه و آشپزخونه رو وارسي مي كنن و هر چي دستشون برسه تا كنار بريدگي روي موكت ميارن و هر چي رو بتونن ميبرن توي لونه . اين چند سال ما با مورچه ها همزيستي داشتيم و كمترين آزاري ازشون نديديم ،‌حتي اگه به ظرف غذايي حمله كنن ما نمي بينيم و فقط آثار حمله شون باقي مي مونه . اينجوري هيچ وقت هوس نكرديم از بين ببريمشون .   

 این رو هم بشنوید .

در كنار خانواده شب يلداي خوبي داشته باشين .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰ساعت 10:3  توسط حسین   | 

سلام

رفتم آرايشگاه و همين طور كه از برنامه دكور زني جديد با آرايشگر صحبت ميكنيم ميگه :

عجب جاي شكستگي پس سرت داري ؟‌

ميگم: سرم پر از رد اين شكستگي هاست . اسفند 80 كه براي دوران آموزشي سربازي توي پادگان كرمانشاه سرم رو با ماشين نمره چهار‌ زدم ،‌ دوستان تعداد رد شكستگيهاي روي سرم رو تا 18 تا شمردن .

و ياد جاي زخم هاي رو بدن ام مي افتم ،‌هر كدوم خاطره اي هستن .

اون زخم پس سرم رو يكي از بچه هاي محل با سنگ زد .

روي پيشوني سه تا جاي زخم هست كه اوني كه از همه بزرگتره گوشه پيشونيمه و به خاطر دعوا با برادر بزرگم و خوردن به گوشه در بوجود اومده .

روي دست راستم جاي يه قاشق داغ هست از سن 3 يا 4 سالگي . يادمه اون روز خانوم همسايه از يكي تعريف مي كرد كه روي دست بچه شيطون خودش قاشق داغ گذاشته و ... سفره پهن بود و ما دور سفر بدو بدو مي كرديم و گوشه اتاق يه چراغ نفتي . خواهرم قاشق رو بالاي چراغ گذاشت و وقتي داغ شد پشت دست من .

كنار لبم يه رد دايره هست كه اول ابتدايي كه بوديم يه بار افتادم رو دسته دوچرخه كوچكي كه داشتيم و لبه فرمون دوچرخه رفت كنج لبم .

زير آرنجم جاي يه بريدگي هست كه توي دوران جنگ وقتي با يكي از بچه هاي فاميل دعوام شده بود ،‌ منو هل داد و من رفتم توي شيشه در راهرو ، آرنجم خورد به لبه تيز شكسته شيشه و ...

روي زانوم يه شكاف هست كه حتي رد شكستگي روي استخوان كشكك ام مونده . درست روز قبول شدنم توي كنكور و وقتي داشتم با دوچرخه و شاد به سمت خونه مي رفتم ، ‌قاب زنجير دوچرخه شل شد و صداي زنجير بلند. ‌همونجوري دولا شدم و قاب زنجير رو بالا كشيدم و زانوم خورد گوشه اتاق يه وانت نيسان . كمي بي توجه رفتم تا حس كردم پام بي حس شده و خون به كفش ام رسيده ...

از همه موندگارتر سه تا از انگشنتهاي پام رفت لاي پره دوچرخه . راهنمايي مي رفتم كه  با پسر عمو ها 5 – 6 نفري سوار دوچرخه شديم و من روي ميله وسط چرخهاي جلو ، ‌همونطور كه داشتيم سرعت مي گرفتيم پاي راستم رفت لاي اسپكها و ... ناخن شستم كنده بود و انگشت بعدي از پوست آويزون بود . تا يه روزهم از ترس به كسي نگفتيم و بعد ...

 سری هم به اینجا بزنین .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:31  توسط حسین   | 

سلام

چون همه صندلي هاي كنار تخت پر بود ،‌ من روي ويلچر نشستم و اول از همه خاطره چهارده سال پيش و ويلچر سوار شدنم برام زنده شد :‌

دوران دانشجويي گنبد كاووس ،رفتم مغازه دوستم . يه ويلچر اونجا بود و من سوار شدم و راه افتادم توي خيابون و كلي رفتم تا مغازه دوستي ديگه و اون با تعجب نگاهم كرد و چند تا از مشتري هاش كمك كردن تا ويلچر رو از پله بالا ببرن و ... وقتي از مغازه اومدم بيرون چون صندلي خراب شده بود از ويلچر پايين اومدم ، وايسادم ،‌صندلي رو مرتب كردم و دوباره روي ويلچر نشستم و ..

بعد با خودم فكر كردم كه خيلي ها مجبورن همه عمر روي اين صندلي بنشينن و خيلي هاشون هم سن من هستن . ممكنه با يه اتفاق هر كسي گرفتار اين صندلي بشه و ...

يادم افتاد كه :

واليبال بازي مي كنم ،

دوچرخه سوار ميشم

 و كوه ميرم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ساعت 10:47  توسط حسین   | 

سلام دوستان

امروز پرديس در دنياي مجازي وارد سال پنجم زندگيش ميشه و من از اين بابت خوشحالم .

خوشحالم كه تونستم اين چند سال بنويسم . از خودم ، دل مشغولي ها و مشغله هام .

خوشحالم كه دوستان خوبي توي اين دنياي مجازي دارم اينقدر كه نزديك نيمي از پيوند هاي پرديس برام واقعي شدن .

خوشحالم كه با خوندن مطالب اين دنياي مجازي كلي مطلب جديد ياد گرفتم و با خيلي ها كه نزديك شدن بهشون برام توي دنياي واقعي غير ممكنه ، رفاقت كردم .

خوشحالم كه علي رغم وجود مشكلات و مسائلي كه پيش اومد (‌كسي كه به اسم من كامنت ميگذاشت و .. )‌ دوستي هاي ما پايدارتر شد .

و ناراحتم كه بعضي از دوستان ديگه نمي نويسن و من به رسم رفاقت هنوز توي پيوند هام آدرسشون رو نگهداشتم .

 اولین نوشته و اولین تولد پردیس ( پرشین گیگ ) در ادامه مطلب

اولین نوشته  و اولین تولد در بلاگفا

افتتاح شعبه سوم پردیس  در بلاگ اسکای

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰ساعت 14:48  توسط حسین   | 

سلام دوستان

از در خونه كه بيروم ميام سردي هواي دم صبح و برفك نشسته روي ماشين توجه ام رو جلب مي كنه . توي ماشين ميشينم و براي تميز شدن شيشه جلو ، برف پاك كن رو مي زنم . لايه اي از برفك سياه رنگ ، گوشه شيشه جمع ميشه .

آره به اين ميگن اينورژن دمايي و آلودگي هوايي .

دلم دیوانه آن یار مه روست ....... زبانم وقت ذکر یار خوشبوست

ندیدم فقر ذلت بار هرگز ........... که رزق و روزی ام از سفره اوست

بلایش را چو نعمت پاس دارم .... که هر چه می رسد از دوست نیکوست 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 9:9  توسط حسین   | 

سلام دوستان

شب اول محرم توي هيئت يه گوشه نشسته بودم و تو حال خودم بودم كه يه تكه نخ چسبيده به دستم ، توجه ام رو جلب كرد . چند باري نخ رو از دستم جدا كردم ولي نخ بلند بود و به دستهاي زبر من مي چسبيد .

خلاصه نخ رو به دور مچ دستم بستم و با خودم گفتم اين نخ مال اين پارچه مشكي هاي بسته شده به ديواره و اينجوري من يادم مي مونه كه محرمه و حرمت نگه ميدارم .

فسقل ، نخ رو دور دستم ديده و گير داده كه چرا بستي و بازش كن . زشته ميگن لابد بستي كه يادت باشه دست راست ات كدومه .

 

سوگند به سياهي شبهاي ماتم اش      ما زنده ايم زنده به عشق محرم اش

امروز نه ،‌همان سال شصت و يك           ما را گره زدند به نخهاي پرچم اش

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:7  توسط حسین   | 

سلام دوستان

باز دوباره محرم اومد ، ماه عزای امام حسین ، ماه بار عام خدا ...

توی ابن ماه ،برای همه ،رفتن به طرف خدا به بهونه امام حسین خیلی سریعه .

اصلا خود امام حسین  ، عاشورا و هیئت ، یه نشونه است برای رفتن به سمت خدا .

میشه به این واسطه ، از خدا بخوایم تا توی زندگی ، کار ، برخورد با خدامون ، خودامون و دیگران دستمون رو بگیره ، جلومون رو بگیره و کمک مون کنه .

اینجوری شاید سال بعد ، کمتر توی فکر کارای اشتباهمون تو گذشته باشیم و بیشتر از خدا آینده خوب و خدایی بخوایم.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر ۱۳۹۰ساعت 20:5  توسط حسین   | 

سلام دوستان

امروز فرصتی شد تا به حیاط ، باغچه و گلهاش رسیدگی کنم . برگ های درخت گردو همه حیاط رو پوشونده بود و باید جمعشون می کردم چون به خاطر داشتن ژاگلون مثل یه علف کش عمل می کنه و مانع رشد بقیه گیاهان میشه .  چند تا از گلدون ها هم به خاطر یخبندان های چند شب گذشته خراب شده بودن که باید درست شون می کردم و شمعدونی های گلدونی هم توی پاگرد گذاشتم تا از سرما در امون باشن .

همه برگها رو جمع کردم و با زور و مکافات توی گونی جا دادم ، دارم نفسی می گیرم که درست کنار من یه برگ از درخت می افته و انگار میگه ....

 من هم بلند بلند می خندم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر ۱۳۹۰ساعت 11:58  توسط حسین   | 

سلام

به مناسبت دوم آذر ماه :

عشق کوششی از روی نا آگاهی است و دوست داشتن پیوندی است از روی آگاهی .

عشق از غریزه و دوست داشتن از روح سر می زند .

دوست داشتن عشقی است که انسان خود انتخاب می کند و می آفریند .

                                                                                                  دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰ساعت 12:34  توسط حسین