سلام دوستان

شب اول محرم توي هيئت يه گوشه نشسته بودم و تو حال خودم بودم كه يه تكه نخ چسبيده به دستم ، توجه ام رو جلب كرد . چند باري نخ رو از دستم جدا كردم ولي نخ بلند بود و به دستهاي زبر من مي چسبيد .

خلاصه نخ رو به دور مچ دستم بستم و با خودم گفتم اين نخ مال اين پارچه مشكي هاي بسته شده به ديواره و اينجوري من يادم مي مونه كه محرمه و حرمت نگه ميدارم .

فسقل ، نخ رو دور دستم ديده و گير داده كه چرا بستي و بازش كن . زشته ميگن لابد بستي كه يادت باشه دست راست ات كدومه .

 

سوگند به سياهي شبهاي ماتم اش      ما زنده ايم زنده به عشق محرم اش

امروز نه ،‌همان سال شصت و يك           ما را گره زدند به نخهاي پرچم اش

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:7  توسط حسین   |