سلام دوستان

بعد از يك سالي همديگه رو ميبينيم و از حال و احوال هم مي پرسيم . با ترس و دلهره حال پسر كوچولوش رو ميگيرم كه ميدونم سال گذشته مبتلا به سرطان خون بود . وقتي جواب ميده خوبه خدا رو شكر، جرات مي كنم و از جزئيات درمان اش مي پرسم .

خيلي راحت توضيح ميده كه تعداد گلبول سفيد كه بايد بيش از 4 هزار تا باشه توي بدن پسرش به 1800 رسيده بوده و مستاصل به امامزاده اي پناه مي بره و به قول خودش از 19 تا 21 رمضان اونجا مي مونه . 22 رمضان براي شروع شيمي درماني اقدام مي كنن و بعد از آزمايش اوليه معلوم ميشه كه ميزان گلبول سفيد به 8000 رسيده . پزشك باور نمي كنه و احتمال اشتباه آزمايشگاهي ميده و نمونه اي ديگه و آزمايشگاهي ديگه و باز هم همون نتيجه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 9:2  توسط حسین   | 

سلام دوستان

قبلا يه بار صعود ناموفق از منطقه اتابكي به قله قدويس داشتم . رفيق همپا زنگ زد كه براي تعطيلات بريم و من هم كه برنامه اي نداشتم قبول كردم و فقط اصرار كردم كه حتمن با فاميل و راهنماي محلي اونجا از الان هماهنگ كن و بهش بگو كه آماده باشه و خودت هم تمرين كن تا توانايي كوهنوردي داشته باشي .

از چهارشنبه صبح شروع به كوهنوردي هاي تمريني براي آمادگي كردم و در نهايت يكشنبه بعد از ظهر راهي اصفهان شديم . بعد از ظهر دوشنبه و با گذروندن 210 كيلومتر راه و عبور از شهرضا و سميرم ، ساعت 8 بود كه به آب ملخ رسيديم . غروب آفتاب كوله به دوش راهي شديم و نيم ساعتي كه رفتيم و قبل از شروع كوهنوردي اصلي ، ‌عصرانه مختصري ( نون و پنير و خيار گوجه )‌ كه راهنما آورده بود خورديم و ساعت 9 توي تاريكي شب از شيب سمت راست دره اتابكي بالا رفتيم .

مسير شيب دار بود و هر از چند گاهي كه رفقا احساس خستگي مي كردن و راه هموارتر بود براي استراحت توقفي مي كرديم و بهونه اي بود تا آبي بخوريم و پايي دراز كنيم . ديدن درختچه ها و بوته هاي گلدار اون هم توي شيب و تاريكي زيبايي خاصي داشت . موقع استراحت هم چند دقيقه اي چراغ قوه ها رو خاموش مي كرديم و توي سكوت و تاريكي ستاره ها رو مي پاييديم . كمي قبل از آخر شيب ، مسير اصلي به سمت منطقه خانستان مي رفت كه چاه و چشمه داشت و ما به سمت منطقه شنك و از مسير فرعي رفتيم كمي جلوتر و قبل از گردنه لباس هامون رو بيشتر كرزديم تا باد سر گردنه اذيت مون نكنه .

بعد از عبور از گردنه به دره اي سبز و پر از علف هاي بلند رسيديم . گياه هايي با بوهاي مختلف كه توي تاريكي و خنكاي شب مشام رو نوازش ميكرد . يكي از رفقا پادرد داشت و در عين حال دچار ارتفاع گرفتگي و كمبود نفس شده بود و اين باعث شد تا تعداد دفعات استراحت رو بيشتر كنيم . ساعت يك نيمه شب بود كه به چشمه شنك رسيديم . چند نفر محلي اونجا بودن و بهمون يه كومه سنگ چين شده نشون دادن . اول از همه چادر رو برپا كرديم و لباس زير مون رو عوض كرديم تا سرما كمتر اذيت مون كنه . غذاي همراهون رو خورديم و ساعت 2 بود كه توي كيسه خواب خزيديم .

صبح براي نماز كه بيدار شدم  زيبايي منطقه رو توي تاريك و روشن ديدم و تا ساعت هفت و نيم خوابيديم . بيدار شديم و يه كوله براي صعود آماده كرديم و مقداري آب برداشتيم ،‌ بين افراد آجيل و بيسكوييت و ليمو ترش تقسيم كرديم و ساعت از هشت و نيم گذشته بود كه توي شب دره راهي شديم . كمي بالاتر به چشمه برفابه اي رسيديم كه مشهور به چشمه لهو است . آب خورديم و استراحت كرديم .

بعد از عبور از گردنه به دره اي سبز به نام مور طويله رسيديم ،‌ديدن يه گله 5 راسي از كل هاي منطقه همه مون رو به وجد آورد . لازم بود تا براي افزايش ارتفاع از خط راس سمت چپ راهي بشيم . قرار گرفتن روي خط راس باعث شد تا دوباره بتونيم منطقه اتابكي و گردنه روقور و در انتها مجموعه قلل دنا رو ببينيم . وجود فسيل صدف اون هم توي ارتفاع بالاتر از 4 هزار متر باعث شد تا چند تايي رو به يادگار بردارم .چند باري براي  استراحت و خوردن آجيل توقف كرديم و در نهايت به پاي قله رسيديم . استراحت كاملي كرديم و كوله صعود رو هم كنار برف ها زمين گذاشتيم و از مسير پاكوب شده به سمت قله تراورس كرديم . شيب انتهاي قله تند بود و لازم تا حركت كند و با دقت بيشتري انجام بشه . ساعت دو و نيم  بعد از ظهر بر فراز قله بوديم . متاسفانه به خاطر آلودگي هوا وضوح ديد كم بود و راهنما هم تقريبا همه روستاهاي منطقه رو بلد بود و معرفي كرد . چند تا عكس از پلاك نوك قله و انفرادي و دسته جمعي گرفتيم و سراشيبي قله رو پايين اومديم .

بخش عمده مسير نزول رو از روي برفها و بيشتر با ليز خوردن پايين اومديم و مسيري كه با هزار مكافات و از سراشيبي طي مدت 6 ساعت بالا رفته بوديم به اين ترتيب كمتر از سه ساعت برگشتيم .

ساعت نزديك 7 بود كه به چادرمون رسيديم . من دلواپس حمله خرس به چادر بودم كه خوشبختانه اتفاقي نيافتاده بود  . ناهار و شام يكجا و شامل باقي مونده الويه ،‌خوراك مرغ و لوبيا و بادمجان بود ،‌هر چقدر كه ممكن بود چاي خوردم و بعد از تاريك شدن هوا و خوندن نماز خوابيدم . شب سردي بود و باد هم چادر رو تكون ميداد و چند باري براي جابه جا شدن توي كيسه خواب و پوشاندن سر وصورت بيدار شدم. ساعت چهار و نيم بيدار باش بود و توي تاريكي وسايل رو جمع كرديم و راهي شديم . مي تونستيم مسير اومدن رو برگرديم يا حتي به سمت گردنه روقور بريم ولي تصميم گرفتيم تا از دره اي به سمت چشمه معجز و منطقه تخت سليمان بريم . توي شيب دره به سمت خانستان رفتيم و هوا روشن بود كه به چشمه و چاه اونجا رسيديم كه متاسفانه به علت ريختن خاك توي اون توسط افرادي ناشناس خشك بود .

پايين تر از منطقه خانستان به درختچه ها و درختان مختلفي رسيديم كه به تنگه كا قربونعلي معروف است . وجود گياهان مختلف من رو سر شوق آورد تا از اونها عكس بگيرم . در نهايت به دره اي با شيب زياد و كمي هم خطرناك رسيديم كه به منطقه تووه سياه معروفه . شيب خسته كننده بود و در نهايت به دره اي عميق رسيد چند باري دست به سنگ شديم و توي كف دره هم پر از فسيل و از همه جالب تر يه فسيل حلزون بزرگ . نزديك شدن به رودخانه نويد رسيدن به تخت سليمان بود . ساعت از 9 گذشته بود كه كناز چشمه معجز آب و صبحانه خورديم و  در نهايت ساعت يازده به منطقه آب ملخ و چشمه چمن رسيديم و دوستان شرح صعور رو براي سيد سهراب دادن . ناهار مهمون خانواده اي مهربان بوديم و قبل از ما مهندسي اونجا بود كه براي استفاده از هواي قله و مصارف پزشكي اون برنامه ريزي مي كرد و سوال هايي از كيفيت هوا و مسير صعود كرد و ما و در نهايت راهنما جوابش رو  داديم . دل كندن از منطقه زيبا و مهرباني مردمان اش سخت بود ولي شوق صعود به قله 4350 متري توي وجود همه مون موج ميزد .

برای دیدن عکسها تشریف ببرین ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 16:58  توسط حسین   | 

سلام دوستان

شش سال پیش بهار که رفته بودم کوه ،کلاغی رو دیدم که با یه چیزی ور میره و رفتم سراغش و دیدم که یه لاک پشت کوچولوئه درست به اندازه تصویر سمت چپ .

اون لاک لاکی کوچولو شد حیوون خونگی ما و بارها جوجه ،مرغ عشق ،همستر و خرگوش اومدن و رفتن و اون همچنان مثل ریگ کف جوی توی حیاط خونه ما موند .

زمستونها رفت توی خاک باغچه گم شد و تابستونها توی حیاط چرخید . هر وقت گرسنه باشه و ما هم محل اش نذاریم میاد و پنجه به در میکشه یا اگه در باز باشه میاد توی خونه . ما هم براش پوست میوه ،سبزی ، نون و ... میریزیم .

خلاصه حالا یه رفیق و شاید جایگزین کوچولو براش اومده . جالبه که حتی توی لاک پشت های کند  هم ،هر چی جسه کوچک تر باشه فعالیت بیشتره .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 8:28  توسط حسین   |