آفتاب روزچهارشنبه غروب كرده بود كه ما از سميرم گذشتيم و كمي بعد بالاي گردنه تونستيم ستاره هاي آسمون رو ببينيم .

ساعت از 9 گذشته بود كه به سادات آباد رسيديم . كسي كه قرار بود همراه ما بياد از كودكي توي همون منطقه بزرگ شده بود ولي متاسفانه برای پنج شنبه و جمعه كلاس آموزشي داشت و نتونست بياد . تازه داماد خانواده قبول كرد همراه ما بياد ولي مسير رو از راه ديگه اي رفته بود و بقيه براش توضيح دادن كه از كجا بريم و كجا توقف كنيم . من بيشتر به دنبال محل چشمه هاي آب و يخچال ها بودم .

به توصيه شون ،‌ساعت 12 شب راه افتاديم تا بخشي از مسير رو قبل از خواب بريم . تا برسيم آب ملخ و كوله ببنديم و راه بيفتيم ساعت نزديك يك بود . توي تاريكي راه و از مسير مال رو حركت مي كرديم و گاهي برای رفع خستگي و ديدن آسمون و خوردن آب توقف داشتيم . چند باري هم مسير اصلي رو گم كرديم و بهترين نشان برای پيدا كردن راه اصلي از كوره راهها توي شب تاريك ،‌ رفتن از مسيري بود كه فضولات خر بيشتري داشت . همين علامت گذاري بارها كمك كرد تا اشتباه نريم .

چند باري هم كه از كنار گوسفند سراها رد مي شديم توسط سگ نگهبان استقبال گرمي ازمون شد .  ما هم با انداختن نور چراغ توی صورت اش مانع جلو اومدنشون مي شديم . كنار مسير پر از وزغهايي بزرگ بود و صداي جير جيركها شنيده مي شد . درست از كنار پاي ما توي تاريكي شب گله اي كبك پرواز كرد . چند باري هم موقع استراحت تمام چراغ ها رو خاموش كرديم و با تمام وجود ستاره هاي تموم نشدني آسمون رو نگاه كرديم . به خاطر ارتفاع بالا ،‌تميزي هوا و نبودن مهتاب ، آسمون زيبايي رو مي ديديم .

اينجا هر چشمه و دشت و گردنه و سنگي ،اسمي براي خودش داره : كنار چند تا درخت گردوي بزرگ از چشمه سور آب برداشتيم .كمي بالاتر از چال بازار دنبال چشمه خين عامو( خون عمو )  گشتيم . آب خورديم و از شيب تند گردنه خاري دون ( شويد كوهي ) بالا رفتيم . كنار چشمه نانا دون (‌نعنا دان ) هر چي صدا زديم كسي جواب نداد و توي تاريكي هم نتونستيم پر اشكفت ( غار كوچكي كنار سنگ ) پيدا كنيم . ناچار به سمت آخرين چشمه يعني چه آلي (چاه آلو )‌رفتيم . ساعت نزديك چهار بود كه توسط سگهاي گله محاصره شديم و وقتي صاحب اونها بيدار شد فهميديم كه به مقصد رسيديم . چادر همراه نداشتيم و كنار تخته سنگي جاگير شديم . سپيده دميده بود ،‌نماز خوندم و همينطور كه چشمم به ستاره هاي بالاي سرم بود ،‌خوابم برد .  

ساعت 8 بود و هنوز آفتاب به ما نمي خورد كه از خواب بيدار شدم . خنكی هوا مانع شد تا از كيسه خواب بيرون بيام . كمي بعد بيدار شديم و تا صبحانه مختصري بخوريم و كوله اي براي صعود به قله مهيا كنيم ساعت 9 بود . هر چقدر كه ممكن بود آجيل و آب برداشتيم . يك ساعتي بعد به چشمه روقور رسيديم . آب خيلي كمي داشت كه فقط می تونستيم با دست بخوريم . اونجا توی يه سنگ چين خالي و قديمي ، چهار سنگ ( تنوري سنگي تشكيل شده از چهار تخته سنگ برای پختن نان ) ديديم .

از گردنه روقور كه عبور مي كرديم چندين دسته كبك پرواز كردند . به اشتباه به سمت راست چرخيديم و اين باعث شد تا به سمت تخته رمه چر و در نهايت ليسه سنگ برسيم . بودن كومه هاي شكار و فضولات كل و خرس نشان دهنده بكر بودن منطقه بود . مسير مشخصي رو دنبال نمی كرديم و به صورت حدسي و طبق شنيده هاي داماد و تجربه هاي من حركت مي كرديم . چون آب كمي باقي مونده بود به كف دره اي رفتيم كه يخچال داشت و با كنار زدن سنگ و درست كردن چاله اي آب خورديم و برداشتيم  .هر چند آب زلالي نبود ولي خنك بود و ما هم ناگزير .

هر چه بالاتر رفتيم اطمينان به اشتباه بودن مسير بيشتر شد و در نهایت ساعت دو بعد از ظهر درست 50 متر پايينتر از قله قودویس زمین گیر شدیم . يا بايد بر مي گشتيم و از مسير ديگري به قله حمله مي كرديم ، يا با دست به سنگ شدن از زير قله بالا مي رفتيم .كه با توجه به خستگي همراهان و اشتباه بودن مسير  ،‌ هيچ كدام منطقي نبود . با هزار زحمت دوستان رو متقاعد كردم كه برگرديم و از توان باقيمانده براي پايين رفتن استفاده كنيم .

توی مسیر برگشتن فراغت بيشتري براي لذت بردن از طبيعت و گرفتن عكس داشتيم . گله اي ميش رو از فاصله كمي ديديم . برای اولين بار پرواز باشكوه و پر صداي كبك دري رو ديدم . پرنده اي بزرگتر از اردك بود و جلوي چشمان متعجب من با صداي زياد به سمت پايين دره بال زد . سه تا عقاب بالاي سرمون پرواز ميكردن . جيغ كلاغ هاي نوك حنايي كه بارها و بارها اطرافمون پرواز ميكردن و صدای آواز كبك ها شنيدني بود .

هميشه برای من جاي سوال بود كه توی كوه ،گاهاَ پرنده هايي پا به پاي آدم و با فاصله كم ميان . بيشتر كه دقت كردم متوجه شدم كه اين اتفاق به عمد و هوشمندانه است . در واقع با نزديك شدن ما به لانه اونها ،‌ و برای دور كردن ما از لانه و جوجه ها ،‌پرنده ها با پريدن های متوالي و آواز خوندنشون جلب توجه مي كنن تا لانه در امان بمونه .

ساعت 6 بود که به چه آلی رسیدیم . مردها، اطراف توی کوهها دنبال چیدن علف های گیاهی و بچه ها به دنبال گله بودن و زنها مشغول درست کردن کشک و قره قوروت . برامون چای بادرنجبویه یا ملیس آوردن که برای رفع خستگی خیلی عالیه . ناهار مختصری خوردیم آفتاب دیگه به اونجا نمی تابید . وسایل رو توی کوله ها جا به جا کردیم و به سمت پایین راهی شدیم . فرصت بود تا از همه چیز و همه جا عکس بگیرم و اتفاقات شب قبل رو با هم مرور کنیم . مسیر طولانی بود و ما خسته و متعجب که چه راه طولانی و سختی رو توی تاریکی شب طی کردیم . 

هوا تاریک شده بود که به آب ملخ رسیدیم . چای و آبی خوردیم و راهی شدیم .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۰ساعت 18:41  توسط حسین   |