سلام دوستان .

براي اولين بار تير و كمان حرفه اي ، به دست گرفتم و دو تا تيري كه پرتاب كردم به كاغذ كنار سيبل خورد .

دوستي كه بهم آموزش ميداد گفت :‌اين تيرها تا 70 متر ميره و دقت كن و ...

گفتم : داداش ماتو عمرمون  تا يادمون مياد با تخته جعبه ميوه وكش توپوپ دوچرخه ،كمان و  با حصير و در خودكار بيك ، تير درست كرديم . حالا انتظار داري با اولين تير بريم المپيك ؟‌

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 10:56  توسط حسین   | 

تا از در اتاق بيرون ميره ،‌ ‌گوشي رو برميدارم و زنگ ميزنم :

يادته اون عروس خانوم كه ماشین  منو گل زديم ،‌ ‌الان با يه بچه سه چهار ماهه تو بقلش اينجا بود .

چند دقيقه بعد اون زنگ ميزنه :‌

ببين مي توني يه پسر يتيم رو ببري شهر بازي ، ‌باباش دو ماه پيش رفته و خيلي افسرده اس.

بدون هيچ فكري : ‌آره مسئله اي نيس .

شماره اش رو مي نويسم .

زنگ ميزنم به عيال :‌

امشب بريم شهربازي ؟  ماوقع رو ميگم .

 ميگه : باشه بريم فقط به فكر هزينه اش هم باش .

تازه ياد جيب خالي خودم مي افتم .

چنددقيقه بعد اس ام اس بانك مياد كه هزينه فاكتورهاي بيمه تكميلي به حسابم ريخته شده .

فرصت رفتن در خونه خدا به بهونه شب قدر رو دریابیم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:58  توسط حسین   | 

سلام

دل تون آب که جوجه های ما دارن مرغ میشن .

دل ام برای شستن دیگ تنگ شده بود .

دل هامون شاد روز میلاد .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:11  توسط حسین   | 

خيلي خوشحالم كه امسال هم تونستم روزه بگيرم .

همينكه بهم توان داده تا 16 ساعت گرسنه و تشنه بمونم .

همينكه تمام بعد از ظهر رو مي خوابم (‌تنها كاري كه ميشه بهش گفت :‌عبادت )‌

همينكه اينقدر افطار مي خورم كه نفس ام بند مياد و حال تكون خوردن ندارم .

همينكه اينقدر سحري مي خورم كه قبل از اذان صبح كلي توي حياط راه ميرم تا سر دلم بره پايين .

                                                   خدايا شكرت .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:23  توسط حسین   | 

سلام اسم خداست پس سلام

توي حياط خونه پدري اين موقع از سال كه مي شد كلي جوجه گنجشگ از لونه هاشون مي پريدن پايين و يكي از مشغله هاي ما نجات اون جوجه ها از دست گربه دست آموزمون بودكه همين موقع ها اون هم توله داشت و گرسنه بود .

جوجه هاي بزرگتر تا ظهر با پريدن از اين شاخه به اون شاخه ميرفتن و ميتونستن فرار كنن و مادرشون هم غذا براشون مياورد . جوجه هاي كوچك تر كه همون روي زمين مي پريدن رو مي گرفتيم و مي بريدم توي خونه و خودمون بهشون غذا مي داديم . ياد گرفته بوديم كه يه تيكه سيم مفتولي رو تا كنيم و با اون نون خيسيده به جوجه ها بديم و صد البته توي خونه پروازشون بديم تا پريدنشون كامل بشه . معمولا روز بعد مي تونستن توي حياط از اين شاخه به اون شاخه بپرن و مادرشون هم با كلي سر صدا بهشون غذا مي داد .

پی نوشت : امروز روز بزرگداشت شیخ اشراق هم هست .

بعدا نوشت : وفات ام المسلمین حضرت خدیجه تسلیت .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:5  توسط حسین   | 

سلام دوستان

اين هم يه نمونه كار قشنگ توي پارك مطهري اصفهان (كنار پل قديمي مارنان )

محلي مناسب براي آب بازي بچه ها

اولين عصر ماه رمضون و بارون غوره شورون يك ساعته هم آب بازي خدا بود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:37  توسط حسین   |