سلام دوستان

حدس بزنید این ماشین عروسی کیه ؟

 

 

چند تا از عکسهای مسافرت اهواز رو توی ادامه مطلب ببینید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 16:26  توسط حسین   | 

سلام دوستان

این بز ُ همون  بزغاله بی مادر چند ماه پیشه که حالا رشد کرده و بزرگ شده .

پی نوشت :

امروز صبح برف اومد ولی الان آفتابیه و برفها هم آب شدن .

چند روزی میرم اهواز و نیستم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 15:8  توسط حسین   | 

سلام دوستان

چند روز پيش فسقل كمي سرماخوده بود . بي حال بود و با فاصله سرفه مي كرد البته خيلي سرفه هاي بد صدا و پير مردي داشت . همون صبح برديمش دكتر ،‌ كمي تب داشت و گلوش تازه داشت عفوني مي شد . در مورد سرفه هاش گفتيم . تا فسقل سرفه كرد آقاي دكتر گفت : اگه تا بعد از ظهر سرفه هاش خوب نشد بيارينش تا يه شربت ديگه براش بنويسم وگرنه شب بايد ببريدش بيمارستان بستري اش كنين و چادر اكسيژن و ...

حرفش براي من عجيب بود ، ‌خصوصا اينكه بعد از ظهر ، هم اون سرفه ها قطع شد و هم فسقل سرحال شد و شيطنت هاش رو شروع كرد . خيالمون راحت شد و پيش خودمون به حرف مسخره اون دكتر خنديديم و كمي هم ناراحت شديم كه بي خودي مسئله رو سياه نشون داد و ...

ساعت 3 صبح بود كه به خاطر نوع نفس كشيدن و تعدد و صداي سرفه هاي فسقل از خواب بيدار شديم . به سختي و پر سر و صدا نفس مي كشيد . شربت هاش رو داديم و چون تاثيري نداشت و زمينه حرف دكتر رو هم داشتيم ،‌فورا راهي بيمارستان و اورژانش كودكان شديم . موضوع رو براي دكتر كشيك توضيح دادم .

خيلي خونسرد گفت چيزي نيست يه شربت و يه آمپول براش مي نويسم و تا نيم ساعت ديگه اين مشكل رفع ميشه و فقط سرماخوردگي اش باقي مي مونه . توضيح داد كه اين نوع سرفه كردن "خروسكه" و صداي سرفه به خاطر التهاب حنجره مثل پارس سگ آبي ميشه . هواي خنك و بخور سرد براش خوبه و ...

فسقل با گريه آمپول رو زد و نيم ساعتي هم همونجا زير بخور سرد بود . سرفه اش كاملا قطع شد و تنفس اش هم طبيعي شد . برگشتيم خونه .

توي راه به اين فكر مي كردم كه

خدا رو شكر كه اون دكتر اولي درست تشخيص داده بود .

خدا رو شكر كه اورژانس كودكان بود .

خدا رو شكر ...

 پی نوشت : حلول ربیع هم مبارک .

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 7:42  توسط حسین   | 

سلام اسم خداست پس سلام

چند روز پيش دوباره توي مسير برگشت به خونه ، ‌چون هوا تاريك و سرد بود مردي رو كه كنار راه وايساده بود سوار كردم . توي آينه پاييدمش ،‌ كمي كه حرف زديم گفت كارگر شهرداري است و چهار ماه حقوق نگرفته . پياده كه شد ، دوباره فسقل حق به جانب پرسيد كه : بابا چرا تو همه اش مردم رو مي رسوني؟ گفتم بابا هوا سرد بود منم رسوندمش .

كمي بعد يهو يادم افتاد كه  كيف پولم روي صندلي عقب بود . نگه داشتم ،‌كيف پول نبود كه نبود ، ‌ميون پرسش هاي فسقل كه چي شده ؟ فكر مي كردم كه توي كيفم چي ها داشتم ؟چقدر پول ؟ چند تا كارت؟ دنده عقب رفتم تا جايي كه اون پياده شده بود  و حالا نبود . كلي كه گشتم كيف رو زير صندلي و گلي شده پيدا كردم .

من كه به اون بيچاره گمان بد داشتم و ‌اون موقع از اينكه بهش كمك كرده بودم ناراحت بودم حالا ....

پي نوشت :دوباره  فردا شب نذري داريم . همه دوستان دعوتن به " خورشت قيمه نذري ".

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 15:28  توسط حسین   | 

سلام دوستان

همكاري داريم كه شديدا مشكل بينايي داره . به قول خودش ديد جانبي و تار داره .

تا ديپلم ديد طبيعي داشته ، ‌پشت كنكور احساس تاري در ديد مي كنه و كم كم مشكل بيشتر و بيشتر ميشه . دانشگاه قبول ميشه و با تشديد مشكل كم بينايي و كمك دوستان و ... بالاخره فوق ليسانس مكانيك ميگيره .

يه مشكل ژنتيكي كه باعث شده توي چشم يه قسمت از شبكيه  به صورت مثلثي از بين بره و حالا اين ديد جانبي و تار حاصل اون قسمت هاي از بين نرفته شبكيه است .

از بين رفتن يكي از اعضاي بدن ممكنه براي هر كسي پيش بياد حالا يا ژنتيكي و مادر زادي و يا تصادفي و ...

مهم اينه كه تلاش مون براي زنده بودن و زندگي كردن از بين نره .

خبر فوری : وبلاگ به سوی خدا برویم  آپ فرموده اند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ساعت 0:22  توسط حسین   |