بسم رب العشق

از اون وقتي كه من يادمه هميشه محرم براي ما پر از خاطرات نذري رفتن و نذري خوردن بوده و از همون محرم خانواده من در تدارك نذري شب بيست و هشتم صفر .

قبل از بودن من و بعد از مردن خواهر اولمون و مريض شدن دومي ، ‌نذر سلامتي بچه ها شب بيست و هشتم نذري پايه گذاري شده برنج و خورشت قيمه .

 چون خاطره بازم مي نويسم كه :

يادمه مامانم طول سال دنبال جمع كردن كسري ظروف نذري بود آب كش روي 6 تا ،‌بشقاب برنج خوري 100 تا ، خورشت خوري 50 تا ،‌ديس و پارچ و سفره و قابلمه خورشت و اجاق و ... هزار و يك چيز ديگه

يادمه برنامه ريزي از محرم شروع مي شد و خريد برنج ،‌ گوشت ،‌ لپه ،‌ قند ،‌ چاي و ...

يادمه از چند روز قبل برنج پاك كردن شروع مي شد .

يادمه آشپزمون شب قبل مي اومد تا گوشت خورد كنه و سيب زميني پوست بكنه و ما هم فقط حق تماشا داشتيم و كمي جلو رفتن مساوي با اخمي كه سر جات خشك مي شدي

يادمه صبح زود با خورد كردن پياز و سرخ كردنش نذري شروع مي شد

يادمه همه عاشق سيب زميني هاي سرخ شده بوديم و مي رفتيم دور آشپز و مثل بچه خوبها و حرف گوش كن ها كار مي كرديم  تا از سيب زميني محروم نشيم

يادمه همون صبح ،‌زنها براي پاك كردن سبزي مي اومدن و توي حياط مشغول مي شدن

يادمه  بعد از ظهر برنج آب كش مي شد و من عاشق اين كار بودم اولها تماشا مي كردم و حالا با التماس ميرم تا كمك كنم .

يادمه غروب دوغ درست ميشد و سبزي هاي شسته توي آبكش بود و عطر خورشت قيمه توي هوا

يادمه خونه رو جارو مي كرديم و حياط رو چراغاني

يادمه اولين كسي كه مي اومد چايي ريز بود و عجيب كه هميشه مي اومد و هميشه هم همين كارش بود

يادمه كوچك كه بودم قند مي دادم بعد ها چايي مي دادم و حالا چايي درست مي كنم و ميريزم .

 يادمه اوني كه خورشت ميريخت و اوني كه سفره مي انداخت هميشه بودن و جالب تر اينكه هنوز هستن و با اينكه پا به سن گذاشتن هنوز كم نمي ذارن .

همه شام مي خوردن بعد از اونها به قول ما سرپايي ها  (‌اون هايي كه سفره انداختن و غذا كشيدن )‌ توي آشپزخونه و دور هم غذا مي خوردن

يادمه من هميشه حتي بعد از سر پايي ها غذا مي  خوردم : بعد از اينكه همه خوردن .

يادمه بعد هم هر چي غذا بود ريخته مي شد توي هرچي ظرف و قابلمه ماداشتيم و توي همسايه و فاميل تقسيم م يشد .  

يادمه من هميشه آخرين قسمت رو از همه نذري بيشتر دوست داشتم و دارم : ظرف شستن .

همه كه رفتن و خونه مي موند براي خودمون و يه عالمه ظرف كثيف و هر كي از خستگي يه جا دراز مي شد و كمي بعد دوباره اينگار جون گرفته باشيم جمع مي شديم و تا بعد از نيمه شب ظرف مي شستيم اينقدر كه تموم بشه  .

هنوز هم با همين بهانه خانواده دور هم جمع ميشتن و با هم كار مي كنن و فاميل دور و نزديك و همسايه ها ميان و مي خورن و مي رن .

چقدر جالبه كه هنوز بعد از اين همه ماشيني شدن و دوري آدم ها از هم يه جايي باز ما ها دور هم جمع ميشيم .

چقدر خوبه كه هنوز يه جا هست كه همه دور يه سفره غذا  مي خورن و هيچ كس خودشو با كناري اش مقايسه نمي كنه و براش كلاس نمي ذاره . هنوز سفره نذزي بالا و پايين نداره . همه كنار هم و روي زمين اند .  هر كسي ازش كار بر ميآد با شوق مياد و زودتر هم ميگه كه من هم هستم اگه كاري داريد. و هستن كسايي كه هر سال اينگار كارشون معلومه و با آمادگي براي كمك ميان و نه از صاحب خونه كه از صاحب مجلس منت مي كشن كه بهشون اجازه داده توي اين نذري سهيم باشن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند ۱۳۸۷ساعت 16:14  توسط حسین   |