سلام دوستان

ديروز بعد از ظهر ساعت چهار و نيم راه افتادم كه برم كوه . هوا ابري بود و بارون رگباري شديدي باريد . من با خودم فكر مي كردم كه اين وسط تابستون بعد از اين رگبار چه كوهنوردي خوبي خواهد بود و بعد يادم افتاد كه باروني هم همراه ندارم و حتما حسابي خيس خواهم شد .

هر چي به محل كوهنوردي نزديك تر شدم بارون كمتر شد و درست در نقطه پياده شدنم از ماشين زمين كاملا خشك بود و دريغ از حتي يه قطره بارون . حسابي كسل شدم و گفتم ببين اين باد ،‌ ابرها رو از اين طرف برده و خدا خست اش اومده يه كم بارون هم اين طرف بباره تا اين كوه و علف هاش هم توي اين تابستون يه چكه آب گيرشون بياد . دوستان جلوتر رفته بودن و من تنها به راه افتادم . با خودم فكر ميكردم كه كاش بارون بباره و آسمون رو كه نگاه كردم ديدم طبق مسير حركت ابرها و وزش باد از جنوب غرب تقريبا بارش بارون محاله و ابرها ديگه از اين منطقه رد شدن . بعد گفتم حالا اگه با اين باد بارون بباره من خيس ميشم و شايد اصلا سرما بخورم و ... جواب خودم رو دادم كه بارون بباره من سرما خوردگي رو به جونم ميخرم .

خلاصه ميانه راه بودم كه جهت وزش باد برعكس شد و باد از سمت شمالشرق  به شدت زياد اومد و اول دونه هاي بارون رو با خودش آورد و كم كم ابرها رو برگردوند . كمي جلوتر باد و بارون شروع شد، رگباري كه باشدت وزش باد به من مي خورد و من رو مجبور كرد كمي پشت تخته سنگ ها پناه بگيرم . بعد ياد حرف خودم افتادم و تصميم گرفتم همون توي باد و بارون ادامه بدم . وزش باد اين قدر شديد شد كه منو تكون مي داد و قطرات بارون با شدتي به سر و صورتم مي خورد كه انگار سوزني توي پوستم فرو مي شد . كمي از يال كوه پايين اومدم تا شدت باد كمتر شد و حالا فرصت شد تا جلوي روم رو نگاه كنم : سنگها داغ بودن و قطره هاي بارون خيلي زود بخار مي شدن ولي همون چند لحظه اي كه روي سنگها بودن سنگها خيس توي تلالو خورشيد بعد از ظهر جلوي روي من در رقص بودن و پشت سرم به فاصله كمتر از دويست متر يه رنگين كمان قشنگ درست شده بود كه فقط من مي ديدمش . توي باد و بارون يه نگاهم به جلو بود و يه نگاه به رنگين كمون ، توي سر بالايي با خودم داد مي زدم و مي خنديدم . اينقدر كه از نفس افتادم و اينقدر خنديدم و داد زدم كه دلم درد گرفت . حداقل ده دقيقه اي مي خنديدم و از كوه بالا مي رفتم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت 8:46  توسط حسین   | 

سلام دوستان

دارم با دوچرخه از توی پارک به سمت محل کار میرم . یه پیرمرد و پسر کمی دیوونه اش رو می بینم و میرم به بیش از بیست سال پیش . اون پیرمرد سوفور محل ما بود و پسر خل وضع اش رو همراه خودش می آورد . پسر اون موقع یه جوون هیکلی بود و من یه پسر بچه لاغر . به خاطر یه برخورد و اینکه دستم رو فشار داد و منو محکم گرفت تا مدتها ،‌ بی نهایت ازش میترسیدم اینقدر که با دیدنش بدنم به رعشه می افتاد . حالا هیکل من از اون درشتره .

دوست داشتم برم و ازش عکس بگیرم ولی روم نشد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 8:44  توسط حسین   | 

سلام دوستان

میلاد مولامون مبارکتون باشه .

ماه شعبان هم به نیمه رسید و می ترسم نیمه شعبان تموم بشه و ما نبینیمش .

چند روزی نیستم .

بعدا نوشت : برا مادر امام زمان دو رکعت نماز بخونیم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ساعت 20:49  توسط حسین   | 

سلام دوستان

عرض کردم که دکتر برام بذر کدو حلوایی آرژانتینی آورده بود . همون روز چند تایی رو توی یه گلدون کاشتم و امروز که وارد اتاق شدم کلی ذوق لپه های بیرون زده از خاک رو کردم و بعد هم اونها رو توی لیوان یک بار مصرف نشا کردم تا چند روز دیگه بتونم توی باغچه بکارمشون .  

 

این هم نوبرانه آلبالوی باغچه مون که با فسقل چیدیم :

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:17  توسط حسین   | 

سلام دوستان

چون مي دونم اينجا رو نمي خونه براش مي نويسم :

امرزو روز تولدش بود ،‌ هفتاد و چهار سالش تموم شده .دهه پنجاه  دكتراي رياضي از لندن گرفته و اين  چهار ماه اخير انگليس خونه دخترش بود و من نديده بودمش . جمعه بهم زنگ زد و سراغ گرفت كه چرا كوه نرفتم و خبر اومدنش رو داد و كلي خوشحالم كرد . امروز به بهونه اي اومد تا ديداري تازه كنيم . من خم شدم تا ببوسمش واينقدر با احساس بقل ام كرد كه من جلوي همه اونهايي كه داشتن نگاهم مي كردن از شدت محبت اش به خودم خجالت زده شدم .

مي گفت اونجا شايد براي خيلي ها رفاه و تجمل داشته باشه ولي من دلم اينجا بود . اونجا گل زياد بود ولي هيچ كدوم روح و بوي گلهاي اينجا رو ندارن . اونجا نسيم مي اومد ولي با آدم حرف نميزنه  . برام بذر كوكوينا اسكواش آورده بود . از گشت و گذار توي كيو پارك برام گفت و نوشتن كتاب نظريه اعداد .

چند دقيقه كنارم نشست ، سرشار از انرژي شدم . وقتي داشت ازم دور مي شد تازه فهميدم چقدر ازش انرژي مثبت گرفتم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:11  توسط حسین   | 

سلام دوستان

تولد مولای خوبیها مبارک .

هر چند خیلی از خواننده اش خوشم نمیاد ولی به خاطر  شعر و لحن اش مدتیه که روی این آهنگ  چٍت کردم .

برای آموزش پخت دوگوله هم تشریف ببرین ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر ۱۳۹۱ساعت 11:46  توسط حسین   |