ديروز عيال رفته بود استخر و من و فسقل هم با هم خلوت كرده بوديم . توي بارون يكي رو سوار ماشين كرديم و فسقل كه كنار من روي صندلي جلو نشسته بود از خودش مي گفت .

وقتي مسافر ما پياده شد ، ‌پول داد و من هم طبق معمول نگرفتم .

‌فسقل با قيافه حق به جانب و كمي معترض : براي چي نگرفتي بابا ؟

من با قيافه حق به جانب و متعجب : پول نمي خواد بابا .

فسقل با تعجب و طلب : اون كه داد ، براي چي  نگرفتي ؟‌

من با خنده : بابا ما كه براي پول سوارش نكرده بوديم .

فسقل ماق منو نگاه مي كنه : براي چي ؟‌

من اينقدر خنديدم كه تمام خستگي يه روز كاري افتضاح از تنم در اومد .

توضيح نوشت :

براي چي : تيكه كلام هميشگي فسقل حتي وقتي همه جوره براش توضيح داده باشي .

ماق : در لهجه  اراكي به نوع نگاه هاج و واج گفته ميشه .

 به دل نوشته های یک مادر  هم سری بزنید .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن ۱۳۸۸ساعت 9:35  توسط حسین   |