سلام

چون همه صندلي هاي كنار تخت پر بود ،‌ من روي ويلچر نشستم و اول از همه خاطره چهارده سال پيش و ويلچر سوار شدنم برام زنده شد :‌

دوران دانشجويي گنبد كاووس ،رفتم مغازه دوستم . يه ويلچر اونجا بود و من سوار شدم و راه افتادم توي خيابون و كلي رفتم تا مغازه دوستي ديگه و اون با تعجب نگاهم كرد و چند تا از مشتري هاش كمك كردن تا ويلچر رو از پله بالا ببرن و ... وقتي از مغازه اومدم بيرون چون صندلي خراب شده بود از ويلچر پايين اومدم ، وايسادم ،‌صندلي رو مرتب كردم و دوباره روي ويلچر نشستم و ..

بعد با خودم فكر كردم كه خيلي ها مجبورن همه عمر روي اين صندلي بنشينن و خيلي هاشون هم سن من هستن . ممكنه با يه اتفاق هر كسي گرفتار اين صندلي بشه و ...

يادم افتاد كه :

واليبال بازي مي كنم ،

دوچرخه سوار ميشم

 و كوه ميرم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ساعت 10:47  توسط حسین   |