بعد از اينكه فسقل با سرسره و استخر توپ خودشو حسابي خسته كرد از جهت نگاهش فهميدم كه هوس چرخ و فلك كرده ، ميريم به سمت آقا رضا ، مثل هميشه ، با خوشرويي ميگه : پس يه رنگ شاد براش انتخاب كن .
مي گم :همين زرده خوبه .
ميگه : پس بذار براش يه پشتي بذارم . يكي از پشتي هايي كه با گوني برنج محسن درست كرده پشت سبد ميذاره . كفش هم يه چيزي پهن كرده و با احتياط فسقل رو توي سبد جا گير مي كنه و با مهربوني شروع مي كنه :
بچه ها يه دست محكم براش بزنيد ، اي ماشا الله ، بچه ها خوشحاليد عمو چرخ فلكي شما رو دوست داره ، خوشحاليد .
بچه ها ديروز عمه ملوك و عمه زري ، عمه منيژه و عمه سكينه رفته بودن بازار و بازارچه كرج و مي گفتن " خدا بچه ها خيلي دوست داره" ، بچه خوشحاليد كه خدا شما رو دوست داره؟ اي ماشاالله .
بچه ها شهر بازي دوست داريد ؟ خوشحاليد شهر بازي چرخ و فلك داره ؟
بچه ها شروع كنيد عمو زنجير باف بخونيد . ..
يه ده دور جايزه داريد ...
.
.
.
من خسته يه كنار ميشينم و به حرفهايي كه هر روز شايد هزار بار هم بيشتر تكرار مي كنه گوش مي كنم .
.
.
.
مي دونم كه تا وقتي كه نگيم فسقل مي تونه اون جا بمونه .
سعی می کنه نگاه فسقل رو به سمت من بچرخونه تا ازشون عکس بگیرم .
موقع پياده شدن ميگه : هنوز ده دور جايزه اش باقي مونده .
ميگم : چقدر شد ؟
ميگه : سيصد تومن .
تشكر مي كنم و با نق هاي فسقل به راه مي افتيم .
از پشت سر صداش مياد : بچه خوشحاليد ؟ ..... اي ماشا الله .
