به نام يگانه هستي آفرين
چهارشنبه ظهر به سمت "زنجان" حركت كرديم و غروب شده بود كه رسيديم چون شب عيد بود براي دوستان شيريني گرفتم . شب بعد از خوردن كوفته و آماده كردن وسايل خوابيديم . صبح زود بيدار شديم و ساعت 6 به سمت "منطقه طارم" و "شهر آب بر" راهي شديم . جاده كوهستاني و سرسبز و در عين حال پر پيچ و خم بود . ساعت 9 به آب بر رسيديم دوستي مي گفت كه به اين منطقه هندوستان ايران هم ميگن چون در سال تا سه بار محصولات مختلف از يك زمين برداشت مي كنن ،زمستون سير و الان هم سيب زميني برداشت مي كردند و بعد از اون هم چغندر .
صبحانه مختصري خورديم و بعد از كلي چانه زني سر قيمت سوار نيسان شديم . مسيري با شيب زياد رو حدود يك و نيم ساعت طي كرديم تا به بلنداي منطقه رسيديم .
بيشتر شدن پوشش گياهي نشان از ورود به منطقه گيلان بود . پياده شديم و ساعت دوازده و نيم بود كه كوله به دوش راهي شديم . چون بايستي شب توي جنگل مي خوابيديم ، چادر و كيسه خواب وزن بارمون رو بيشتر كرده بود . بعد از حدود يك ساعت به بلنداي منطقه رسيديم . پشت سرمون منطقه اي نيمه خشك بود و روبرومون منطقه اي پر باران و پر از درخت و در نهايت دريا . استراحتي كرديم و دوباره راهي شديم منطقه پر از كلبه هاي كوچك جنگلي و آغل و گله هاي گوسفند بود . پايين تر كه اومديم گاوهاي بومي منطقه خزر كه كوتاه قد و كوهان دار هستن هم به وفور ديده مي شدند .
براي صرف نهار و استراحت كنار چشمه اي توقف كرديم . خوردن غذا و استراحت روي علف ها ، خستگي راه رو كم كرد . دوباره راهي شديم و ديگه شيب مسير رو به پايين بود . نكته جالب رها بودن گاوها توي جنگل و برخورد گشاده صاحبان اونها بود كه با روي خوش احوال پرسي مي كردن . چند باري براي استراحت توقف كرديم و بالاخره ساعت 7 مكان مناسبي در نزديكي يك چشمه براي چادر زدن پيدا كرديم . چون مي دونستيم كه هوا خوبه و احتمال وزش باد و بارندگي نيست ما درست روي يال كوه چادر زديم و هر دو طرفمون شيب تندي بود . چشمه هم پايين شيب بود و آوردن آب مكافاتي بود .
مستقر شدن و تعويض لباس درون چادر و خوردن چاي آتيشي خستگي كشيدن كوله توي اون مسير ها رو كم كرد . هوا رو به تاريكي بود ولي زيبايي منطقه هر لحظه بيشتر مي شد ،خيلي پايين تر از ما دريايي از ابر دره رو پوشونده بود و آفتاب در حال غروب ، به جنگل مي تابيد .
قبل از تاريك شدن كامل هوا كباب جوجه رو كه دوستان تدارك ديده بودند آماده كردم و براي اينكه حسابي مغز پخت بشه با دقت تمام كباب كردم و خورديم . هوا تاريك شد ، نماز خونديم و با چراغ قوه هايي كه به پيشوني داشتيم براي خوردن چاي دور آتيش جمع شديم . كم كم دوستان براي خواب به چادر هاشون رفتن . چون صبح براي دستشويي رفتن ، وضو گرفتن و همچنين درست كردن چايي آب مي خواستيم با يكي از دوستان توي تاريكي وهم انگيز دره راهي چشمه شديم . جالب بود كه گاوها توي اون تاريكي هنوز مشغول چريدن بودن و نور چراغ قوه كه بهشون مي خورد رم مي كردند .
همه وسايل از جمله كوله ها و كفش هامون رو توي چادر جاسازي كرديم تا از غارت حيوانها در امان باشند . دلم نمي اومد از پاي آتيش و بساط چاي و تخمه بلند بشم ولي بايد مي خوابيدم تا صبح فردا سر حاب باشم . تا كيسه خواب رو پهن كنم سر و صداي گله گاوها و دوستان بلند شد . ما ندونسته درست توي مسير حركت گله گاوها چادر زده بوديم و آتيش روشن كرده بوديم و اونها تا به ما و چادرهامون مي رسيدن مسيرشون رو كه هر شب توي تاريكي طي كرده بودن ، گم مي كردن . كلي به خودمون و گاوها و گله دار اونها و جابه جا شدن دوستان در چادر كناري ، خنديديم .
خوابيدن توي چادر و كيسه خواب خيلي خواب راحتي نبود و من مثل هميشه ساعت 5 با زنگ فيزيولوژيك بدنم بيدار شدم . بعد از قضاي حاجت و وضو گرفتن ، نمازم رو بالاي يال كوه ، روي علفهاي شبنم زده و زير مهتاب و همنوا با صداي پرنده ها خوندم خيلي به دلم چسبيد .
خواستم بخوابم ولي ديدن طلوع آفتاب از اون بالا وسوسه ام كرد ، نخوابيدم و با سر و صدا كردن هام نگذاشتم كسي بخوابه . آتيش رو به پا كرديم و چاي رو آماده و صبحانه رو با اولين تركشها نور خورشيد خورديم .
ساعت هشت و نيم به راه افتاديم . به تلافي صعودمون با نيسان ها ،حالا بايد همه مسير رو با شيبي كه كم و زياد مي شد رو به پايين مي رفتيم . ديگه وارد جنگل انبوه شديم و رطوبت هوا هم چند برابر شد . هر كجا كه امكان بود خستگي در كرديم و از چشمه ها آب خورديم . چون راه بلدمون هم براي اولين بار اين مسير رو با كمك GPS و نقطه هاي ثببت شده اون مي اومد ،كمي سردرگم شديم و بالاخره ظهر بود كه به قهوه خانه "گشت رود خان" رسيديم . ديدن شير آب و امكان استفاده از دستشويي بعد از دو روز لذت بخش ترين چيزها بود . يك ساعتي كنار رودخانه رفتيم تا به مسجدي رسيديم كه ماشين اونجا منتظرمون بود . اولين كار من تعويض لباس و شستن سرو صورتم بود . غذاي مختصري خورديم و بعد از استراحتي كوتاه براي ديدن "قلعه رودخان" راهي شديم كه چون خيلي شلوغ و ترافيك بود منصرف شديم . به شهر" فومن" رفتيم و بستني خورديم و بلافاصله همگي راهي حمام عمومي شديم . خيلي دوست داشتم از داس هايي كه مردان جنگل همراهشون داشتن و براي چيدن علف و بريدن شاخه مناسبه بخرم كه ممكن نشد .
از يكي از مغازه ها كلوچه سنتي فومن و صد البته داغ داغ خريديم و خورديم . همه چربي سوزونده شده توي دو روز رو ، دو ساعته تامين كرديم . شام رو منجيل خورديم . كباب بختياري نپخته كه منجر به جر و بحثمون با صاحب رستوران شد و شب رو توي حسينيه "امامزاده حسين" قزوين خوابيديم و تا قبل از ظهر شنبه ، سفرمون به پايان رسيد .


