سلام
يه ساعتي وقت داشتم و براي اينكه اين يك ساعت رو خوب استفاده كنم . به دوستي قديمي زنگ زدم كه با اينكه به ظاهر با هم هيچ اشتراكي نداريم ولي من خيلي دوستش دارم ، بيرون از شهر بود و يه ربعي طول مي كشيد تا به قرارمون برسه . منم منتظرش موندم . گرفته تر از اوني بود كه من فكر ميكردم . براي فرار از خودش رفته بود تا كمي بيرون از شهر باشه و من نذاشته بودم تا راحت باشه ،تصميم گرفتم تا حداقل با حرف زدن باهاش ، تلافي كنم .
كمي قدم زديم و اولين چيزي كه گفت اين بود : "پنج سال گذشته ، من ديگه بريدم ، طاقت ندارم . نمي تونم . موندم چه كنم ".
سعي كردم با از خودم گفتن و از گرفتاري ها و مشغوليت هاو .. كمي حواسشو پرت كنم . بعد از كلي پرچونگي در مورد خودم و كارم و زندگي ام و شيطنت هاي فسقل و .. براي اينكه اون هم كمي حرف بزنه گفتم خوب تو بگو ؟ گفت "از چي بگم ؟ "
من مات موندم كه چي بگم ،چون مي دونستم كه توي اين زمينه ها تعريفي نداره و فقط گفت : "يه چند تا كار شبكه انجام داديم كه با تغيير قانون ماليات همه سود ما شد ماليات و هيچ ".
دوباره گفت "ديگه خسته شدم" . گفتم خوب خودت تصمیم گرفتی ، فوري و محكم گفت : "من غلط كردم" . گفتم خوب خودت خواستي گفت : "من نخواستم ". گفتم خوب با هم به اين تصميم رسيديد . بالاخره اين روزها مي گذره و چند سال بعد تلافي اين همه سختي در مياد . گفت" پنج سال از بهترين سالهاي عمرم گذشته و حتما ديگه بر نمي گرده . بهشت هم كه برم اين روزهام كه مي تونستم زندگي كنم و حالا فقط زنده ام بر نمي گرده ".
كمي بعد خداحافظي مي كنيم و من زندگي چند سال گذشته اونو مرور مي كنم :
با دختري ازدواج كرده بود كه بيشتر خانواده اش آمريكا بودن و خود خانوم هم گرين كارت داشت كه به قول خودش توي كشوي ميز خاك مي خورد و اون خانوم به خاطر دوست ما ، پشت پا به خارج رفتنش زده بود و بعدا قرار شد ، خانوم بره و بتونه اقامت بگيره تا شوهرش رو هم با خودش ببره . براي وكيل گرفتن ماشينشونو فروختن و خانوم هر 9 ماه يه بار مياد ايران و بر ميگرده . چون دلي به اينجا موندن نداره و درآمد كار توي يه مك دونالد رو بيشتر از اينجا مي دونست ، سراغ كار رسمي نرفت و اين مدت با شركت دوربين مدار بسته خودش و شبكه دوستان سرگرم بود . توي اين چند سال ديسك كمر عمل كرد ، دستش شكست و حالا ديگه قلبش هم ناراحت بود .