چند ساليه كه شب قدر من اينجوريه :
از راه كه مي رسم حسينيه ، ميرم طبقه پايين و تا كت و كولم جون دارن توي بسته بندي غذا كمك مي كنم .
خسته كه ميشم ميرم دنبال تدارك آب و چايي براي بچه ها .
بعد نوبت آب جوش گذاشتن توي ديگ ميرسه تا داغ بشه برای شستن بقیه دیگ ها .
سفره هاي يه بار مصرف رو پهن مي كنيم و ليوان و آب .
من دم در خروجي پلاستيك به دست وايميسم و ظرف هاي خالي غذا رو تحويل مي گيرم .
پلاستيك هاي پر از ظرف يك بار مصرف خالي رو بايد تا سر كوچه ببريم .
توي كوچه و اطراف رو به دنبال ظرف هاي غذايي كه همه جا ولو شده بگرديم و اونها رو جمع كنيم .
تا برگردم سفره ها جمع شده و بايد زود موكت ها رو جارو بزنيم براي نشستن خانوم ها .
به عيال زنگ مي زنم و فسقل رو ميگيرم و مينشونم تا براي خودش و مامان اش جا نگهداره .
ديگه توي آشپزخونه حبس ميشيم و رفت و آمد ، محدود .
با چند تا دوست هر ساله ، حدود ده ديگ و بقيه مخلفات شون شسته ميشه .
كف آشپزخونه و پشت اجاق ها رو مي شوريم .
زمين رو خشك مي كنيم و موكت مي اندازيم .
حالا خسته ميشينيم تا چاي و گوش فيل بخوريم و كمي بخنديم .
قرآن به سر شروع ميشه ، ما همون جا بين ديگ و اجاقيم .
بعد از مراسم بايد غذا به دست و فسقل به بقل تا سر كوچه و پيش ماشين بريم .
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی