سلام دوستان
و اما جريان ماشين عروس
اهواز كه بوديم علي آقا كه به خير بودن شهره خاص و عام اند ،پيامك داد كه شب جمعه ماشين عروس يكي ميشي . من هم فوري جواب دادم آره ولي تا پنج شنبه اراك نيستم .
خلاصه پنج شنبه صبح گيج از كم خوابي و خستگي مسافرت با قطار و تحمل مسير و افرادش ، ماشين رو دادم تا گل بزنند . به داماد هم كه اصلا نمي شناختمش تلفني خبر دادم كه از ساعت 2 بعد از ظهر ماشين شما آماده است . غروب كه شد با فسقل رفتيم و به اتفاق داماد و خانواده شون رفتيم عروس رو از آرايشگاه برديم خونه پدر عروس و من تازه فهميدم كه عروس دختر يكي از همكارهاي خودمونه .
كمي بعد عروس و داماد رو برديم جايي كه قرار بود شام بخورن و چون چند ساعتي وقت بود ، رفتيم خونه پدري كه به رسم همه هفته ،همه برادر خواهرها اونجا جمع ان . شام كه خوردم رفتم سراغ يكي از دوستان دوران دانشجويي و اهل گچساران كه دم عصر زنگ زده بود اومده اراك تا فردا امتحان دكتراي دانشگاه آزاد بده . مركز شهر توي يه مهمانپذير بود . من هم براش توضيح داده بودم كه امشب اوضاع ام چه جوريه . خلاصه سوار شد و يه چرخي توي شهر زديم . من با كت و شلوار پشت فرمون بودم و ماشين هايي كه رد مي شدن برامون بوق مي زدن و دنبال قيافه عروس مي گشتن .
بالاخره آخر شب عروس و داماد رو به همراه كاروان عروسي كه شامل يه 206 و يه پيكان و سه تا وانت بود ،تا خونه شون رسوندم و چون باد هم مي اومد مجبور بودم يواش برم تا گلها كنده نشن و به اين زوج فكر مي كردم .
عروس خانوم سيكل داشت و كم سن بود . داماد هم كمتر از سيكل و عملا بيكار، يه بار هم سابقه بستري شدن داشت . خلاصه فقط مي تونستم براي عاقبت به خيري و سلامت و سعادت شون دعا كنم .
و به دوستاني فكر مي كردم كه با داشتن كار و درآمد و ماشين و .. به هزار بهونه از قبول مسئوليت ازدواج فرار مي كنند.
عید میلاد مبارک
پی نوشت : بعد از دو هفته تنبلی و کم تحرکی به خاطر کشیدگی چند باره تاندون مچ پا امروز توی یه هوای باد و بارونی و سرد رفتیم کوه . کلی حالم جا اومد .