بنا به دلايل كاملا شخصي هيچ وقت براي معتكف شدن راغب نبودم . امسال از مدتي قبل دوستان براي رفتن قرار گذاشتن و من هم وسوسه شدم كه برم يا نه ؟‌ همراهي عيال منو به رفتن تشويق كرد . خوب دو روز آخر هفته بود و جمعي از دوستان كه با هم قرار داشتيم ، پس رفتم .

قرار شد كه سر شب من برم و يه گوشه خوب براي همه جا بگيرم . با فسقل ،كه از وسيله جمع كردن من فهميده بود كه من چند روزي نيستم ، دو تا پتو برداشتيم و راهي شديم . دم در شلوغ بود و به لطف داشتن پارتي رفتم و طبقه دوم و يه گوشه دنج دو تا پتو پهن كردم .

چون بايد قبل از اذان صبح مي رسيديم ، پس سحري رو ساعت 3 خورديم و راهي شديم . تا جاگير بشيم چند تايي از دوستان اومدن و چند تايي هم نيومدن . تا ساعت 10 وقت براي خوابيدن بود . سفت بودن جا و نا آشنا بودن اطراف و در عين حال عادت به  صبح سر كار رفتن باعث شد تا خوب نخوابم . گرسنگي و تشنگي و خستگي هم به كم خوابي اضافه شد .

سختي اون روز توي همون لحظه افطار و با اولين لقمه اي كه دور هم و با صفاي هم خورديم فراموش شد . هرچي دوستان كتاب دعا برداشته بودن من خوراكي داشتم : خرما ،‌عسل ،‌پولكي سميرم ،‌ميوه و ..

من كمي بعدتر از بقيه شام خوردم . تا سحر بيدار مونديم و كميل خونديم . روز دوم انگار كه با وضع موجود انس گرفته باشيم و انگار كه يه ماهه اونجا هستيم . فكر اينكه اين روزها ميگذره و بايد بريم آزارم ميداد . افطار دوم هم در كنار هم بوديم و به لطف يكي از دوستان كه معتكف نبود ، ‌افطاري مفصل تري داشتيم .

بعد از شام ،‌مراسم شب وفات حضرت زينب بود و بعد از اون هم مراسم خوردن فالوده طالبي بود . من در عين بودن توي گرمی جمع ،‌عجيب احساس دلتنگي داشتم ، ناراحت بودم كه در كنار اين افراد بودن تا فردا عصر تموم ميشه و هر كدوم يه طرف خواهيم رفت و ديگه هيچ وقت چنين جمعي در كنار هم جمع نخواهد شد . 

 تا سحر بيدار بوديم و بعد از اذان و نماز ،‌ شايد يك ساعتي خنديديم ،‌جمع گرم و با صفا و انس و محبت بين دوستان باعث شده بود تا به هر موضوع كوچكي مدتي بخنديم بدون اينكه به كسي بر بخوره .

بعد از ظهر روز آخر موقع انجام اعمال "ام داوود" بود ،‌اعمال طولاني و خسته كننده و ما هم كم خواب . وسط اعمال خوابيدم و بعد از بيدار شدن به دوستان گفتم كه خوابيدن بهم خيلي مزه داده و حاضرم دوباره بيام اعتكاف و همين خواب خوشمزه رو تجربه كنم .

خوندن سوره هاي قرآن و دعاي بعد از اون تا اذان ادامه داشت و كمي فرصت بود تا وسايل رو جمع كنيم . احساس كردم براي رفتن از اينجا عجله دارم و انگار كه اين سه روز مثل برق و باد گذشته .  چون بعد از اذان رفتن به بيرون مسجد اشكال نداشت رفتم و اولين چيزي كه ديدم فسقل بود كه با يه شاخه گل به سمتم دويد . بغل اش كردم و بعد از نماز باز هم دور هم افطار كرديم و بعد هر كدوم به سمت خونه و زندگي خودمون رفتيم .

ديگه تموم شد دور بودن از دنيا و رفتيم تا دوباره توي كار و زندگي و قسط و قرض و وام دست و پا بزنيم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 7:42  توسط حسین   |