اين شعر كار يكي از دوستان دوران دانشجويي به نام حسين مهدوي كه رشته اش رياضي بود ،درس نمي خوند ولي خوب مي نوشت.
به هر حال تقديم به مقام مقدس مادر :
ياد هر دويمان به خير
خاطراتم خيلي خط خطي شده اند
هنوز اما چهره ات فراموشم نشده
- گرچه سالهاست ديداري تازه نمي كنيم –
يادت كه نرفته
اهواز
مشعل هاي هميشه روشن شركت نفت
بوي شرجي
مورد
سايه هاي راه راه نخل
يك عالم عطر و عباي قشنگ عربي
و بيم بي برو برگرد بمباران
آن وقتها كارون كنار خانه مي خزيد
من هميشه بالاي درخت كُنار بودم
يادم نمي رود
جواني ات به پخت و پز و آب و جاروي خانه تلف شد
و دوختن لباسهاي آش و لاش من
حالا ببخشيد
نمي دانستم به اين زودي ها مي وري
و گرنه به جاي پيژامه پاره و پيراهن بي دكمه برايت با باقي پول نان گل مي آوردم
چه صفايي داشت
دعا كردنت
دعوا كردنت
شكوه ات
شمايلت
و آن ته لهجه دهاتي
كه مرا تا تنور نان بي بي و باد سرد اشترانكوه مي برد .
حالا
تو رفته اي
من قدم بلند شده
نه آنقدر كه دستم به مهرباني دامنت برسد
آنقدر كه گاهي كتابي ورق بزنم
شاملو زمزمه كنم
شعر بنويسم
و خودم براي خودم كفش بخرم
حالا توي گلدانها ديگر حسن يوسف نداريم
سرت به درد آمد نه ؟
خب ديگر بروم بخوابم
خداحافظ هشتم مرداد ماه هشتاد
چهار صبح
راستي
راستي ،داشت يادم مي رفت
يادگاري هايت
زياد نيست
از تو براي من
نم اشك دير به ديري مانده و
يك عكس سياه و سفيد
كنار يك قاب كه رويش نوشته :
مرا گر دولت عالم ببخشند برابر با نگاه مادرم نيست