سلام دوستان

توي پمپ بنزين منتظر نوبت ام . توي صف كنار ، يه رفيق قديمي داره بنزين مي زنه . با دست سلام احوال ميكنيم . تا بنزين بزنه من ياد 15 سال پيش و دوران درس خوندن براي كنكور76 و كتابخانه عمومي و آغاز رفاقت مون مي افتم ، رزمي كار خوبي بود . دانشگاه آزادي و مهندس عمران شد .

بعد ها مدتي هم همكار شديم . به خاطر يه تصادف رانندگي با ماشين يكي از همكارها و مشكلاتي كه پيش اومد از اونجا بيرون رفت . منم بعد از تغيير وضعيت اونجا از اون محل كار بيرون اومدم . كمي بعد ازدواج كرد و خبر دارم كه بابا شد .

بنزيد زدنش كه تموم شد ام وي ام اش رو جلوتر پارك كرد و اومد پيش من . از محل كارش بيرون اومده بود و دنبال كار بود البته چند جايي نظارت و ... داشت .

موقع خداحافظي با قد بلند و هيكل چاق اش بغل ام ميكنه و آروم ميگه تو همون حسيني كه بودي بمون ، خلاف نكن .

بغض ميكنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:19  توسط حسین   |