ميگه :‌ديگه  تموم شد . طلاق دخترم رو گرفتم راحت شديم .

ميگم : دخترت تو سن 17 سالگي بيوه شده و تو خوشحالي ؟‌

اشك تو چشماش جمع ميشه .

ميگم :‌يادته پارسال كه گفتي عقد كرده ،گفتم نكن اين كار رو، زوده براي دخترت . نگفتم دختر تو هنوز به بلوغي نرسيده كه بتونه يه خونه زندگي رو جمع كنه ، ‌نمي دونه با خانواده شوهرش چه جور برخورد كنه . نمي دونه اگه مشكلي بين اون و شوهرش پيش اومد چه جوري رفتار كنه و ...

ميگه :‌ترسيدم ،‌از آبروم ترسيدم . از اينكه كاري دست خودش بده ترسيدم . وقتي دور از چشم من و توي مسير مدرسه باهاش ميرفت و مي اومد .

ميگم :‌تقصير خودته . هم اينكه اون موقع براش پدري نكردي و جلوش رو نگرفتي . هم اينكه پنج سال قبل و براي چشم و هم چشمي با باجناق ات ماهواره گرفتي و با بچه هات نشستي به نگاه كردن . دختر بچه ات زودتر از بلوغ عقلي ،‌تحريك شد و فكر كرد همه زندگي همون لاو و عشق و حالهاي توي فيلم هاست و با همين ديد به اولين چشمك پسر همسايه تون چراغ سبز داد و تا تو خبر بشي داشت توي راه پله خونه تون باهاش اس ام اس بازي مي كرد و ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۳ساعت 9:53  توسط حسین   |