به نام يگانه هستي آفرين

ساعت ده شب دوشنبه قرار حركت داشتيم . برنامه اين بود كه نيمه شب توي جاده باشيم تا خلوت تر باشه و اذان صبح مرز باشيم تا راحت تر رد بشيم . خانواده رو رسوندم اصفهان و برگشتم اراک . از جاده رسيدم و وسايل ام رو برداشتم و راهي شديم .

سه شنبه

هر چي به سمت كرمانشاه رفتيم با وجود اينكه از نيمه شب گذشته بود ولي جاده شلوغ تر ميشد . موبایل من ایراد داشت و دوست داشتم تا وای فای گوشی راه بیفته و بتونم از طریق اون عکس و خبر از خودم برای خانواده بفرستم و یکی از دوستان به قصد درست کردن گوشی تمام اطلاعات روی حافظه گوشی رو پاک کرد و علاوه بر تمام عکس ها ، مداحی هایی که برای مسیر آماده کرده بودم هم از بین رفت .  بيستون چند دقيقه اي استراحت كرديم . مسير كرمانشاه تا ايلام اينقدر شلوغ بود كه با خودم گفتم كاش برگرديم چون با اين همه ماشين كه به سمت مرز ميره حتما كلي معطل ميشيم و اونور مرز هم ماشين نيست . جاده ايلام به مهران كه عملا ترافيك بود . 5 كيلومتري مهران ماشين هايي كه به سمت مهران در حركت بودن به سمت راست جاده هم اومدن و ترافيكي چند كيلومتري بوجود اومد ، چون ماشينهايي كه از مهران بر مي گشتن و خصوصا اتوبوس ها ، ديگه نمي تونستن دور بزنن و ماحصل قفل شدن حركت همه بود . همونجا توي جاده و كف آسفالت نماز صبحي روكه برنامه داشتيم توي مرز بخونيم ، خونديم . كم كم با مشاركت مردم و اومدن پليس، راه باز شد و طلوع آفتاب وارد مهران شديم . تمام خيابان وها و حتي كوچه پس كوچه هاي مهران ماشين پارك شده بود . توي يه كوچه آشنا جلو در يه خونه ماشين رو پارك كرديم و تا آماده بشيم و راه بيفتيم صاحبخونه هم بيرون اومد و ماشين رو بهش سپرديم و كوله رو بستيم و به سمت مرز راهي شديم . خيابان اصلي مهران مملو از جمعيت بود و به پل زائر كه رسيديم تا جايي كه چشم كار مي كرد مردمي ديده ميشد كه پاي پياده توي راه بودن . اين بار پياده روي از خود مهران شروع شده بود . حدود نیم ساعتی پیاده رفتیم ، جاده مهران به سمت مرز پر بود از آدم هایی که با شوق راه  میرفتن ، پر بود از زن و بچه و ... جالب حضور زیاد شیعیان افغانستان بود که از ایران یا حتی افغانستان اومده بودن و حالا که عبور از مرز بدون مدرک انجام می شد رفتن به کربلا براشون ممکن شده بود .

کمی جلوتر جوانان کرد با موتور مردم رو به مرز می رسوندن و جلوتر با ماشین و این ازدحام جمعیت برای اونها منبع درآمدی شده بود . بالاخره به جایی رسیدم که اتوبوس ها برای انتقال مردم می تونستن دور بزنن . تا چند کیلومتری مرز با اتوبوس رفتیم و دوباره پیاده شدیم تا به گیت برسیم نیم ساعتی راه رفتیم . مرز هم حسابی شلوغ و در عین حال روان بود . بچه های کوچیک از این راهپیمایی خسته شده بودن و من بین شون سربند تقسیم کردم تا کمی حال و هواشون عوض بشه و جالبه که برق چشم هاشون رو با گرفتن سربند می شد دید . حدود ساعت ده از گیت ایران عبور کردیم . متصدی به صندلی اش تکیه زده بود و به اصرار من قبول کرد که توی گذرنامه هامون مهر بزنه . گیت عراق بی نظم تر بود و توی صف وایسادیم و گذر نامه هامون رو مهر کردیم و بعد از گیت یه گوشه موندیم تا رفقا جمع بشن . جمع کردن ده نفر برای هر هماهنگی کوچکی کار سختی بود خصوصا که خیلی هم دقت نداشتن و حرف هم گوش نمی کردن . حسابی تشنه بودیم و خوشحال از نیروهای نظامی که آب نقسیم می کردن گرفتیم و یه گوشه چند تا لقمه نون و پنیر خوردیم . نیروهای نظامی موکبی هم داشتن که غذا تقسیم می کرد و شلوغ بود .

قبلا نزدیک منطقه مرزی چهاردیواری بود گاراژ مانند که می شد ماشین کرایه کنی ولی این بار  خبری از ماشین نبود . جاده ای بود توی بیابون برهوت و تا چشم کار می کرد مردمی با لباس سیاه دیده می شدن که به سمتی نامعلوم میرفتن . هیچ کس نمی دونست این راه تا کجاست و اصلا تا کجا باید پیاده رفت و ... همه بدون هیچ علامت مشخصی توی راه می رفتن . یقینا اینجا هم بخشی از مسیر رفتن به سمت کربلا بود و اتفاقا واقعی تر چون هیچ امکاناتی نداشت ، هیچ معلوم نبود تا کجا باید رفت و همه راه میرفتن تا اونجایی که خسته می شدن و می نشستن . تفاوت توان رفقا از همین جا مشخص شد و چند تایی از دوستان که اتفاقا لحظه آخر به تیم ما اضافه شده بودن توانایی راه رفتن نداشتن و مدام باید به دنبال شون می گشتیم چون گم شدن همراهان در اول مسیر مشکل بزرگی بود . یک ساعتی توی بیابون راه رفتیم تا از دور شلوغی هایی دیده شد و معلوم شد که اونجا تریلی هایی هست که میشه سوار شون شد . سوار تریلی های کفی شدیم به این وعده که ما رو تا نجف ببرن و معلوم شد که این ماشین هخا فقط تا اولین شهر یعنی بدره میرن و چند دقیقه بعد ما رو کنار خیابون های بدره پیاده کردن . اونجا ماشین هایی برای الکوت بود و افرادی که مردم رو به خونه شون می بردن تا پذیرایی کنن . خونه های اطراف هم درب حیاط شون رو باز گذاشته بودن تا مردم از آب و دستشویی استفاده کنن . همونجا نماز خوندیم و به شدت تشنه چای بودیم که گیر نیومد . با سرسختی دنبال ماشینی بودیم که ما رو تا نجف ببره و گشتن مون بی فایده بود چون هیچ ماشینی به نجف نمی رفت . مقصد ماشین ها کاظمین و کربلا بود .

یکی از دوستان گفت یه ون هست که حاضره ما رو برسونه و چون تعداد ده نفره ما توی هر ماشینی جا نمیشد با خوشحالی سوار ون شدیم . راننده جوانی به نام علی بود که کمی فارسی بلد بود . به جز ما یه پسر تهرانی هم بود که کنار راننده نشسته بود و مثلا عربی بلد بود . کم کم حرف زدن من راه افتاد و اولین سیطره توی مسیر وایسادیم تا لقمه نانی و چای بخوریم و چقدر خوب که می شد توی مقر نظامی رفت و از دستشویی هم استفاده کرد و علاوه بر چای ، مرغ آب پز هم خوردیم البته در هجوم مگس ها . علی به من گفت که دولت ماشین اش رو کرایه کرده تا مردم رو رایگان از بدره تا کوت بیاره و اگه از اونجا جلوتر بره جریمه اش می کنن و قرار شد که برای ما ماشین به سمت نجف گیر بیاره . اول مسر به سمت نجف ایستاد تا ماشین برامون بگیره و همونجا جوان تهرانی پیاده شد و ما هم با چند تا صلوات برای سلامتی علی آقا راضی اش کردیم که ما رو تا نجف برسونه و بهش کرایه اش رو بدیم . ساعت سه و نیم بود که از کوت به مست نجف راهی شدیم . مسیر شلوغ بود و کنار راه توی شهرها و محله ههای اطراف پر بود از موکب . از علی خواستیم تا برامون میوه بگیره . جلوتر ایستاد تا بنزین بزنه و ما هم نماز خوندیم .

توی مسیر از علی خواستم تا با شماره فردی که بهمون معرفی کرده بودن تماس بگیره و ما رو توی نجف به خونه اون برسونه ، علی تماس گرفت و گفت که جواب نمیده و بعد با آشنای خودشون تماس گرفت و با خوشحالی گفت که برامون توی نجف جای خواب مهیا کرد . ساعت نه شب بود که به نجف رسیدیم . علی کلی گشت تا خونه فامیل شون رو پیدا کرد صاحبخونه شیخی پا به سن گذاشته بود که کلی از اومدن ما خوشحال بود و خانواده اش در تدارک شام برای ما بودن ، علی هم رفت توی آشپزخونه کمک و معلوم شد که زن خانه خواهر علی است و تا ما دست و صورتی بشوریم ، سفره پهن شد و قیمه نجفی خوردیم با سالاد خیار گوجه و انار دون شده . بعد از شام علی توضیح داد که اینجا جا برای خوابیدن همه نیست و شیخ با برادرش صحبت کرده تا 5 نفر از ما بریم خونه اون که چند تا کوچه اون طرف تره و علی ما رو تا خونه شیخ رسوند . این شیخ ، خانه ای دو طبقه داشت و ما رو از درب آشپزخانه به سمت طبقه دوم راهنمایی کرد . نیم طبقه ای که کتابخانه و محل تحقیق شیخ بود و البته حمام و سرویس مجزا داشت و دوش گرفتن خستگی تن مون رو بیرون کرد.

چهارشنبه

صبح شیخ برای بیدار کردن ما برای نماز صبح اومد و ازش خواستیم تا نماز رو به جماعت بخونیم و شیخ هم با زبون اشاره بهمون فهموند که کمی صبر کنیم تا نماز رو طبقه پایین بخونیم و من فکر کردم می خواد تا جماعت به اتفاق خانواده اش باشه . کمی بعد رفتیم طبقه پایین و اونجا متوجه شدیم که توی اتاق ورودی خانه چند مرد دیگه رو اسکان داده و شب برای اینکه اونها اذیت نشن ما رو از درب آشپزخونه بالا برده و به اتفاق اونها و به امامت شیخ نماز خوندیم . مردهای عرب خواستن راه بیفتن که شیخ جلوشون رو گرفت و اصرار کرد که باید صبحانه بخورن . توی حیاط هم سرویس بهداشتی دیگه ای بود که دوش هم داشت و اون مردهای عرب از حمام اونجا استفاده می کردن . نم نم بارون هم می بارید ، رفتیم توی حیاط تا هم باغچه کوچولوی خونه رو نگاهی بیاندازم و هم روی تاب شیخ لم دادیم . کمی بعد شیخ با نون تازه اومد و با سرعت سفره صبحانه رو پهن کرد و خودش بالای سر و در خدمت ما بود تا صبحانه بخوریم . ازش در مورد علی پرسیدیم که معلوم شد سید علی برادر زن شیخ بزرگ و شیخ بزرگ هم برادر صاحب خانه است . جالب این بود که زن خانه فارسی بلد بود و  پشت در به شیخ گفت که علی برادر زنشه و این برادر زنشه رو شیخ با خودش تکرار می کرد که به ما نسبت شون رو بگه .

رفتیم کتاب خانه شیخ و با خودش و کتاب هاش عکسی گرفتیم و معلوم شد که اهل تالیف هست و چند تایی کتاب داره که البته نذاشت ازشون عکس بگیرم . بالاخره سید علی زنگ زد و با شیخ خداحافظی کردیم و علی ما رو به نزدیک ترین جایی که می شد به حرم برویم رسوند .  از علی شماره گرفتیم و باهاش خداحافظی کردیم و راهی حرم شدیم . چون حتما اطراف حرم ازدحام خیلی بود ،  قبل تر توی یکی از میادین برای ساعت 11 قرار گذاشتیم و اصرار کردم که همه دوستان به موقع برگردن تا حق دیگران ضایع نشه . از هم جدا شدیم ، از بازار گذشتیم و به حرم رسدیم . کوله ها رو زمین گذاشتیم و به نوبت زیارت مختصری کردیم . برای اینکه رفیق هم بتونه زیارت کنه خیلی سریع و از بین ازدحام زیاد جمعیت بیرون اومدم و کنار وسایل نشستم . همونجا زیارت نامه خوندم و با چند تا هموطن خوزستانی همکلام شدم و در مورد پیاده روی براشون گفتم . اطراف مون پر بود از زباله و حیف ام اومد که اطراف حرم مولا اینقدر زباله باشه و شروع کردم به جمع کردن زباله های از زیر پای مردمی که خودشون رعایت نمی کردن . توی مسیر برگشت به محل قرار تمام مغازه های موبال رو گشتیم تا سیم کارت عراقی گیر بیاریم و عجیب اینکه سیم کارت نبود و بد تر اینکه خط های ایران مون هم هیچ کدام فعال نبود و تنها یه خط رایتل بدون شارژ داشتیم که شد تا به خانواده هامون مختصرا اعلام سلامت کنیم .

همونطور که حدس میزدم دوستان خیلی تابع جمع نبودن و بیش از نیم ساعت معطل شدیم تا همه برسن و غر زدن های من هم بی فایده . دوباره از دوستان خواستم که به همدیگه احترام بگذارید و سر وقت تعیین شده بیاین . به سمت جاده کربلا راه افتادیم و مدام توی شلوغی جمعیت رفقا گم می شدن و جا موندن های مکرر شون ، بدون توجه به دیگران، ناراحت ام کرد . خوشبختانه به عمود های شماره گذاری شده توی شهر رسیدیم و قرار شد تا سر عمود های مشخصی بایستیم تا همه جمع بشن . از دغدغه دوستان فارغ شدم و فرصتی بود تا سربند هایی که همراه داشتم تقسیم کنم . اینطور هم کوله ام کمی سبک تر می شد و بچه ها هم از اول مسیر سربند همراهشون بود . اذان بود و جلو یه موکب ایستادیم تا هم استراحت کنیم و هم نماز بخونیم . فرصت بود تا سربند ها رو بین بچه های که از جلومون رد میشن تقسیم کنم . مجبور بودم مدام اعلام کنم که سربند ها فقط برای بچه هاست و این بین به هموطن هایی بر میخوردم که می گفتن خوب ما هم بچه ایم . یا حتی پاکستانی که با اصرار اومد تا بگیره و با "بی بی " گفتن به من فهموند که برای بچه اش که جلوتر توی کالسکه بود می خواد . بالاخره توی مسیر کربلا بودیم . حین حرکت غذا خوردیم و جالب اینکه امسال خرما توی مسیر کمتر بود .

به راه کربلا رسیدیم و عمود از یک شروع شد . از عمود 25 تا 275 بیشتر وقت ام به تقسیم سربند و آجیل های بسته بندی شده رفیق گذشت . هر جا چند تا بچه کنار هم بودن یا داشتن راه میرفتم ما  میرسیدیم و براشون سربند می بستیم و اونها مبهوت این کار ما و بعد لبخند رضایت شون . گاهی هم شوکه می شدن و باید سربند رو نشون شون میدادم . گاهی می ترسیدن و سربند رو به خانواده شون می دادیم و این لذت بردن از اتفاقات مسیر ، راه رو نزدیک کرد و دلم رو خوشحال . همون حوالی عمود 275 دنبال جای خواب گشتیم و موکب بزرگی بود که جا داشت و لی پتو نداشت و ما که کیسه خواب همراهمون بود ، بدون مشکل بیتوته کردیم . موکب کناری حمام گرم داشت و توی سوز هوا دوش گرفتم و کمی که بدن ام خشک شد بیرون اومدم و آجیل تقسیم کردن رو بین بچه های که ساعت 10 تا 11 شب در حرکت بودم ادامه دادم . توی یه موکب که چای میداد یه جوان با لهجه قمی از مردم پذیرایی می کرد . ساعت 11 به موکب برگشتم و توی کیسه خواب خزیدم.

پنج شنبه

نماز صبح بیدار شدیم و به اصرار من و توی سوز هوا راهی شدیم . حین حرکت شیر و حلیم و تخم مرغ خوردیم . تقسیم کردن آجیل بین بچه هایی که از سرما به خودشون پیچیده بودن و یا لای پتو و توی کالسکه بودن لذت وصف ناشدنی داره . هر کجا لازم بود سربند هم همراه آجیل بود . جلوتر کف پام درد گرفت . تا ظهر راه رفتیم و به حومه شهر حیدریه رسیدیم . اونجا هم دنبال سیم کارت گشتیم و گیر نیومد .  توی یه موکب نماز خوندیم و کمی جلوتر استراحت کردیم و ناهار مرغ خوردیم . مرد عربی همراه با خانواده اش کنار مون بودن که شباهت بسیار زیادی به یکی از همراهان ما داشت .  قرار بعدی به موکبی رسیدیم که وای فای داشت و حداقل می شد یه عکس از خودم برای خانوم بفرستم که از سلامت ام مطمئن باشن . توی موکب هم افرادی از قم بودن و توی موکب رفتیم و همه شون رو ماساژ سرپایی دادم و ازشون نون گرم گرفتم . من اصرار داشتم که تا عمود 1000 حرکت کنیم و این همه راهپیمایی برای دوستان سخت بود و درد پای خودم هم بیشتر از قبل شد . بعد از ظهر کنار موکبی ایستادیم تا یکی از رفقا برگرده و کاپشنی که موکب قبلی جا گذاشته برداره و فرصتی بود تا دراز بکشیم ، توی موکب چند تا زن عرب استراحت میکردن و بچه هاشون بیرون موکب و کنار ما بودن ، پسر کوچولویی فندق مانند هم بین شون بود و من به همه شون آجیل و سربند و فتیر دادم . راه افتادیم ، خستگی بیشتر و درد پام هم ناراحت کننده بود . مجبور بودم که سریعتر حرکت کنم تا به عمود هزار و محلی که سالهای قبل حوالی عمود 1027 بیتوته کرده بودیم برسم . همزمان سعی میکردم تا به کمک زنانی که توی راه بودن ، کالسکه هول بدم و این بار به زنانی رسیدیم که فارسی بلد بودن و معنی چند تا کلمه رو ازشون پرسیدیم . بالاخره به عمود مورد نظر رسیدیم و هر چی گشتم موکب آشنا رو پیدا نکردم . بیشتر از ده تا عمود جلو رفتم و برگشتم و دوباره ده تا عمود عقب رفتم و لی موکبی که سال گذشته مونده بودیم و چند تا رفیق بین شون داشتم پیدا نشد . همه موکب ها پر بود و رفقا رسیدن و تلاش من بیهوده بود . یکی ار رفقا که از خستگی در حال غش بود همون کنار خیابون و روی میزهای یکی از موکب ها خوابید و ما کمی جلوتر موکب نیمه سازی پیدا کردیم که در و پنجره درست و حسابی هم نداشت و با کیسه خواب خوابیدیم . رفتن به دستشویی هم مشکلی بود چون کم بود و باید از دستشویی های سیار استفاده می کردیم که شلوغ و کثیف بود .

جمعه

نماز رو توی موکب و کمی جا خوندیم و وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم و بین راه صبحانه خوردیم جالب پنیر کیبی مثلثی بود و خوردن اش با نان تازه . بین بچه های مسیر آجیل تقسیم کردم . به کربلا نزدیک می شدیم و ازدحام جمعیت بیشتر میشد و حرکت کند تر و مسیر باریک تر . برای استراحت ایستادیم و چای مون رو با نباتی که یکی از دوستان آورده بود خوردیم . زن عربی که معلوم بود بارداره نزدیک ما بود و با تعجب به نبات های چوب دار ما نگاه میکرد ، بسته اش رو بهش دادم . به دوستان گفتم که از مسیر مستقیم وارد شهر بشیم و به فرعی سمت راست نرن . وارد شهر شدیم و دوباره کفش هام رو درآوردم. جلوتر جلوی مصلای شهر برای نماز خواندن ایستادیم که شلوغ بود و نشد از دستشویی استفاده کنیم و همون بیرون و توی چمن ها نماز خوندیم و کمی غذا خوردیم و راه افتادیم . دوست داشتم به محلی بریم که سال گذشته رفته بودیم ولی بعد از اتفاق دیشب و پیدا نشدن موکب دیگه از اینکه شرمنده رفقا بشم می ترسیدم و خلاصه با سیل جمعیت راهی شدیم . از یکی از عربها موبایل گرفتم و به سیم کارت عراقی دوستان هم هیاتی زنگ زدم و آدرس گرفتم تا به موکبی بریم که اونها بیتوته کرده بودن . رفتیم خیابان میثم تمار و از روی جسر العباس رد شدیم ، بالای پل از جوانی آدرس شارع میثم تمار رو که پرسیدم با اشاره به جمعیت بهم گفت : این الشمر و این المعاویه ؟ بالاخره به دوستان هم هیاتی رسیدیم . همون اطراف حسینیه ای بود و برای استفاده از دستشویی باید اونجا می رفتیم . دوستان هم توی موکب استراحت کردن . من بیرون اومدم و به جوانان موکب کمک کردم تا پیاز و کلم خورد کنن و برای محل پذیرایی که توی خیابان داشتن ببرن . موقع تیز کردن چاقو انگشت ام هم زخم شد . جوان های موکب که خسته چند روز کار بودن رو ماساژ دادم و چون پاهاشون درد میکرد روغن شتر مرغ آوردم و در نهایت به سید حسین هدیه دادم .

دوستان بعد از خواب بعد از ظهر و رفع خستگی بهتر شدن و ماساژشون دادم تا بهتر تر هم بشن . نزدیک غروب قصد رفتن به سمت حرم و بین الحرمین داشتیم که خبر اومد به شدت شلوغه و منصرف شدیم . نماز رو به جماعت توی موکب خوندیم و اول قصد داشتیم تا عزاداری کنیم و کم کم رفقا استراحت کردن و همینکه رفقا جای خواب پهن کردن موکب دارها اعتراض کردن که قرار بود شما 15 نفر باشین و اینجا جای استراحت خود ماهاست و خلاصه بعد از کلی جر و بحث قرار شد که نصف موکب رو ما فشرده بخوابیم و نصف موکب رو هم خود موکب دارها . قرار حرکت برای  خروج  از کربلا اذان صبح فردا بود  بالاخره تنگ هم خوابیدیم .

شنبه

ساعت 2 بیدار شدیم تا برای زیارت به سمت حرم بریم . شهر نیمه خواب و ریخته پاش بود و پر از موکب . نیم ساعتی طول کشید تا به بین الحرمین برسم . اول سلامی به آقای ادب و بعد حرکت به سمت حرم ارباب . جلوی حرم بسیار شلوغ بود و کفش ها رو گوشه ای گذاشتم و رفتم داخل حرم . با خودم قرار گذاشتم که فقط یک بار برای رفتن به سمت ضریح اقدام کنم و اگه قسمت ام نبود بیرون بیام . تا نزدیکی های زیر قبه رفتم و با سیل جمعیت بیرون اومدم . کنار مقام شهدا زیارت نامه خوندم و فرصت بود تا به نیابت از اونهایی که دلشون رو باهام راهی کرده بودن هم زیارت نامه بخونم . بین الحرمین پر از هیات هایی بود که بین حرمها در حرکت بودن . داخل حرم آقا شدم و سلامی از دور و عرض اراتی و زود حرکت کردم تا جا برای بقیه هم باز بشه، بدون اینکه جرات رفتن به مست حرم کنم . به سمت موکب برگشتم . شهر خلوت تر بود و پیدا کردن مسیر برگشت سخت تر . موکب سر کوچه حلیم مانندی تقسیم می کرد و علی رغم اینکه ظرف هاش فلزی بود ولی قاشق یک بار مصرف داشت و ترغیب شدم تا غذای گرمی بخورم . همین حین که مشغول خوردن غذا بودم متوجه شسته شدن چند باره قاشق ها شدم . حق هم داشتن این روز آخری دیگه ظرف هاشون تموم شده بود. قبل از اذان به موکب رسیدم و کمی با خودم کنار تل ذغال جا مونده از آتیش جوان های موکبی خلوت کردم . وضو گرفتم و منتظر تا ذان بشه و بعد از خوردن تخم مرغی که دوستان همراه آورده بودن نماز خوندیم و اصرار من برای حرکت هر چه سریعتر بی نتیجه بود تا گروه آماده حرکت بشه کلی معطل شدیم . کم کم سیل جمعیت بیشتر و جمع ما هم به هر بهانه ای کند تر می شد . خوردن و دستشویی رفتن رفقا سرعت مون رو اینقدر کند کرد که آفتاب طلوع کرد و سیل جمعیت به راه افتاد . هر بهانه ای برا توقف تیم ما کافی بود ، اینکه نزدیک حرم اتوبوس های شهرداری برای مهران آماده حرکت هستن و اینکه به کدام سمت بریم و ... حتی کلی معطل شدیم تا توی مطب دندانپزشکی دستشویی بریم .

هر چه جلو تر رفتیم ، ازدحام جمعیت بیشتر شد و چاره ای جز حرکت به سمت جلو نبود . بازگشت هم پیاده روی بود تا عمود 1165 . نکته جالب توجه اینکه زنان و بچه ها بدون حرفی راه می رفتن و مردها فاتحانه سوار اندک کامیون ها میشدن . باز پیاده رفتیم و با رفقا تا عمود های50 تایی قرار گذاشتیم. به جاده حله رسیدیم و به پینشهاد یکی از نیروهای نظامی تصمیم گرفتیم تا به سمت حله بریم و از اونجا که حتما خلوت تر هم بود برای مهران ماشین گیر بیاریم . مشکل اصلی جمع کردن دوستان بود . هر چقدر معطل شدیم یکی از دوستان نرسید و ناچار جلو رفتیم جایی که میان ازدحام جمعیت و نبود آب و غذا و بودن گرد و خاک و دود باید سوار کامیون هایی می شدیم که ما رو تا جلوترمیبردن. دو تا از رفقا عجله کردن و زودتر سوار ماشینی شدن که قبل از رسیدن ما حرکت کرد این یعنی جدا شدن جمع .   به سیطره کربلا رسیدیم جایی حدود عمود 786 و دوبار ه پیاده روی بیش از 50 عمود . اینجا می شد ماشین برای مهران گیر آورد و یا با تریلی ها به سمت نجف رفت . رفیق هیاتی اونجا منتظر دیگر دوستان بود که با ما همراه شد و قرا ر شد زنگ بزنن و به دوستان هیات خبر بدن . به دنبال ماشین برای مهران بودیم و ناچار سوار کامیونی شدیم که ما رو به نجف میبرد . کامیون ما رو کنار گاراژی پیاده کرد و اولین کسی که به سمت ما اومد ،مردی بلند بالا و مهربان بود که التماس گونه از ما خواست تا شب رو به خونه اش بریم تا با غذا و حمام ازمون پذیرایی کنه و صبح ما رو به ماشینی برسونه که تا مهران ببره . دوستان قبول نکردن و ما در به در گاراژ شدیم و مرد نجفی میزبان افراد دیگه .

با چندین ماشین برای رفتن به مهران صحبت کردیم ، تا بازار شلوغ شد قیمت هم بالا رفت و با هزار مکافات راننده جمسی رو متقاعد کردیم که با نفری صد هزار تومن تا مهران بره و پول رو شمردیم و توی داشبورد گذاشتیم و قرار شد مهران تحویل اش بدیم . کوله ها رو که بالای جمس جاسازی می کردیم رفیق از گم شدن لیوان اش گفت و تعجب ما که دو تا از رفیقهامون رو اینجا جا گذاشتیم و تو به فکر لیوان ات هستی .  رفتیم پمپ بنزین و بعد هم گاراژی دیگر ، اصرار مرد عراقی برای تبدیل پول و در نهایت دبه کردن و خلاصه برگشتن به همون گاراژ . ما موندیم و" الکوفی و لا یوفی" . هر ماشینی که از راه میرسید باهاش حرف میزدیم و تعداد زیاد مسافران مهران و تعداد زیاد گروه ما کار پیدا کردن ماشین رو سخت تر کرد . شب شد و همون گوشه نمازی خوندم و بالاخره دو تا سواری گیر آوردیم که هر کدوم 5 نفر سوار کنن و ما رو از مسیر بغداد به مهران ببرن و نفری 150 تومن بگیرن . وسط راه موبایل رفیق هم هیاتی زنگ خورد و معلوم شد که خبر گم شدن اش به خانواده اش توی ایران رسیده و دلواپس شدن و دوستان هیات هم به خاطر پیدا کردن اش نجف موندگار شدن .  نمیه های شب به بدره رسیدیم که ترافیک بود و معطلی ، بالاخره چند کیلومتری مرز پیاده شدیم و توی شب و سکوت به مرز رسیدیم . از گیت عراق فوری گذشتیم و توی گیت ایران مهر ورود رو به گذرنامه هامون زدیم . بعد از عبور از مرز دستشویی رفتیم و با رسیدن دوستان به سمت مهران حرکت کردیم . شلوغ بود و اتوبوس های واحدی که برای این منظور در نظر گرفته شده بودن بین سیل جمعیت و سواری های کرایه ای مهران گیر افتاده بودن و با کلی معطلی و چند تا چرت سر پا و نشسته ، بالاخره به پل زائر رسدیم . نماز رو جلوی بانک کشاورزی خوندیم و کمی بعد به ماشین رسیدیم و صاحب خونه رو بیدار کردیم تا سوییچ بگیریم ، نان گرفتیم و توی راه صبحانه خوردیم . مسیر شلوغ بود ، نزدیک ظهر به صحنه رسیدیم و ناهار آبگوشتی خوردیم . غروب به اراک رسیدیم و فوری دوش گرفتم و راهی شدم تا آخرین لحظه به اتوبوس اصفهان برسم .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 15:15  توسط حسین   |