اربعین چهارم

از  اربعین سال قبل همه اش دل به هول بودم که باز هم اربعین قسمت ام میشه یا نه . هر کی هم ازم می پرسید می گفتم ما که دلمون هست تا ببینیم راهمون میدن یا نه ؟

دوستان سال گذشته هم که سراغ می گرفتن به همه میگفتم امسال شما خودتون باید چند نفر ببرین و فعلا وضعیت من معلوم نیست .

این باعث شد تا برنامه ریزی رفتن و افراد همراهمون خیلی بسته نباشه . هر چی خیر باشه پیش بیاد .

با رفیق و استاد قدیمی ام از سال ها قبل در مورد این پیاده روی گفته بودم و دوباره رفتم و بهش گفتم  اگه آمادگی اش رو داره برنامه ریزی کنه . یه بار هم اصفهان سر به رفیق و همپای دو سال گذشته زدم و به اون هم گفتم که اگه میاد زودتر اعلام کنه . ماه صفر که شروع شد دلهره ام هم بیشتر شد . اول اینکه گذرنامه ای رو که پارسال گرفته بودم چک کردم که اعتبار داشته باشه . بعد هم دوباره از رفقا سراغ گرفتم . دوستی که اهل مهاباد بود انصراف داد . رفیق همپا تونست از محل کار مرخصی بگیره و استاد هم اعتبار گذرنامه اش تموم شده بود و برای گرفتن اقدام کرد . برادر استاد هم اعلام آمادگی کرد و به گروه اضافه شد .  اینجوری تا آخر هفته منتظر اومدن گذرنامه استاد بودیم و اخبار هم از شلوغی سفارت می گفت .  اخبار از باز شدن کنسولگری عراق تو قم و اصفهان گفت و سراغ کنسولگری اصفهان رو که گرفتیم معلوم شد خیلی عملی نشده و با آماده شدن ویزای استاد به رفیق زنگ زدم تا گذرنامه هاشون رو بفرسته ، گفت که برادر اش هم میاد و منم نمی تونستم به زائر امام نه بگم و خلاصه  گذرنامه هاشون رو فرستاد .

شنبه گذرنامه ها دستم بود و به دنبال راهی برای ویزا گرفتن . برنامه حرکت مون چهارشنبه شب بود . سفارت تهران شلوغ و دفاتر زیارتی هم بعد از یک هفته می تونستن ویزا بگیرن . سراغ کنسولگری قم رو گرفتم تا شاید بتونم برم و یک روزه با ویزا برگردم که اونجا هم شلوغ بود . در نهایت یکشنبه شب گذرنامه رو فرستادیم تهران تا یه واسطه از سفارت برامون ویزا بگیره و دست به دعا شدیم که گذرنامه ها برای چهارشنبه برسه .

این چند روز مهلت باقی مونده رو هر روز بیش از یک ساعت پیاده روی کردم تا پاهام برای راه رفتن آماده بشه ، به دوستان همسفر هم این تمرین رو توصیه کردم . فرصتی پیش اومد تا بتونم روغن شتر مرغ تهیه کنم و کمی هم اسانس رزماری تا برای  مسیر استفاده کنم . داروخونه هم رفتم و هر چی که فکر می کردم به کار خواهد اومد تهیه کردم . از سال گذشته تصمیم داشتم تعدادی سربند و تعدادی گل سر برای بچه های توی مسیر تهیه کنم ، کاملا برنامه ریزی نشده یه آشنای دنیای مجازی، قول داد که گل سرها رو تهیه کنه و همینطور مبلغ 500 تومن برای خرید آجیل برام فرستاد . زحمت انتقال گل سرها از تهران به گردن برادر استاد افتاد و خودم هم بیش از 12 کیلو پسته خریدم و بسته بندی کردم و با رفقا هم هماهنگ کردم که برای کوله کشی آماده باشن .

همین روزهای شلوغ و به خاطر درگیری با مدیر بر سر مسائل کاری ، برای گرفتن مرخصی یک هفته ای هم کارمون به بحث کشید و مجبور شدم مرخصی استفاده شده طی سال رو محاسبه کنم وبا مکافات مرخصی گرفتم . بستن قرارداد اجاره خونه یکی از رفقا هم که چند ماهی انجام نشده بود توی همین شلوغی ها انجام شد .

مثل همیشه از اول هفته کوله رو آماده کردم و وسایل رو کم کم جمع کردم . سه شنبه بسته گل سرها رو گرفتم و علاوه بر گل سر تعدادی خودکار و با کمال تعجب یه لباس تور دخترونه هم بود و من متحیر که چطور توی اون همه پیراهن مشکی من باید لباس تور ببرم و این لباس نصیب چه کسی خواهد شد ، دختری 4 یا 5 ساله . وسایل رو به همراه بسته گل سرها و 4 کیلو آجیل توی کوله جا دادم ، مثل همیش بیشتر از سی کیلو وزن داشت .

برنامه حرکت ما از اراک به سمت مرز مهران چهارشنبه شب بود و خوشبختانه ظهر چهارشنبه ویزاها آماده شد و برای رساندن خانواده به اصفهان راهی شدیم . خوشحال بودم که غروب ویزاها به اراک میرسه و اگه بتونیم ساعت 9 شب حرکت کنیم حدود اذان صبح مهران خواهیم بود و اول صبح از مرز رد میشیم و قبل از شلوغی می تونیم اونور مرز ، راهی کربلا بشیم . ظهر آماده شدیم و فرصت کم بود و فقط می شد تا حضوری از آقام خداحافظی کنم و اینقدر که طی مسیر عجله داشتم دوبار به خاطر سرعت بالای 120 کیلومتر جریمه شدم . عصر از ویزاها سراغ گرفتم که معلوم شد شخصی که قراره اونها رو بیاره هنوز تهرانه و ساعت 12 شب میرسه . همه برنامه ها بهم خورد ، هر چی سعی کردم تا ویزاها به دست رفیقی که تهران بود برسه تا اون زودتر بیارشون ، نشد . تلاش بی فایده بود و معلوم شد که برنامه حرکت تغییر خواهد کرد . به رفقا برنامه حرکت رو گفتم . غروب اصفهان بودم و کمی استراحت کردم و بعد رفیق برادرش اومدن تا راهی اراک بشیم . طی مسیر برگشت به دوستان اس ام اس زدم و حلالیت خواستم . کمی هم خوابیدم . ساعت یازده و نیم بود که به اراک رسیدیم و رفتیم خونه و شام مختصری خوردیم و راهی خونه استاد شدیم تا با ماشین اش به سمت مرز بریم. 

یه نفر غریبه به استاد تابلو فرش دستبافی با قاب داده بود تا ببریم کربلا . از دیدن اندازه تابلو فرش شوکه شدم و مطمئن که باید فقط قالیچه رو ببریم و قرار شد تا ما بریم ترمینال و ویزاها رو بگیریم و استاد و برادر اش هم قالیچه رو آماده کنن . توی ترمینال منتظر موندیم تا اتوبوس رسید و ویزاها رو گرفتیم . قالیچه هم آماده شده بود و راهی شدیم البته باید قبل اش گذرنامه رو هم می گرفتیم . ساعت از یک گذشته بود که حرکت کردیم و این همه تاخیر باعث می شد تا فردا به ازدحام جمعیت بخوریم ، چاره ای نبود . کرمانشاه رو توی تاریکی شب  رد کردیم، هر چه جلوتر میرفتیم جاده شلوغ تر می شد . نرسیده به ایلام نماز خوندیم و ساعت از هفت گذشته بود که ایلام رو رد کردیم . با آشنایی در مهران برای نگهداشتن ماشین هماهنگ کردیم . همونطور که انتظار داشتم جاده ایلام به مهران شلوغ و ترافیک بود و بد تر اینکه هر جا ترافیک بود همه از شونه خاکی حرکت می کردن و این باعث ازدحام بیشتر و گره خوردن ترافیک می شد . ساعت نه و نیم به مهران رسیدیم ، از کمربندی وارد شهر شدیم و اول باک ماشین رو پر کردیم . ماشین رو توی پارکینگ مسکن مهر های ایلام گذاشتیم و بار پسته رو بین رفقا تقسیم کردم و  با اتوبوس واحد ها راهی مرز شدیم .

دوباره کمی قبل از مرز پیاده شدیم و راه رفتیم تا به مرز برسیم ، خوشبختانه با باز شدن گیت جدید عبور از مرز ایران بدون معطلی انجام شد و وارد خاک عراق شدیم ، از مرز سلامی به ارباب دادم . مرز عراق مثل همیشه شلوغ و کثیف بود . جایی کوله ها رو زمین گذاشتیم و تا رفقا استراحت کنن، من توی صف گرفتن ویزا رفتم ، شلوغی صف و کندی کار بیش از یک ساعت معطل ام کرد و ناچار به گیت دیگه ای رفتم و سریع کارمون انجام شد . پیش رفقا رفتم و راهی شدیم . از ازدحام جمعیت می شد فهمید که ماشین برای سوار شدن نیست . توی محدوده مرزی نماز خوندیم و استراحت مختصری و تغذیه کمی هم خوردیم و  پای پیاده راهی شدیم .

4تا 5 کیلومتر پیاده روی کردیم ، کوله هامون خیلی سنگین بود ولی حین راه رفتن سعی کردیم به دیگر همراهان کمک کنیم . بالاخره به جایی رسیدیم که تریلی ها برای انتقال میومدن ، از دوستان خواستم تا برای سوار شدن عجله نکنن و کمی جلوتر بریم . خوشبختانه اولین نذری هم بهمون رسید و بعد از خوردن غذا و آب سوار سه چرخه ای شدیم که از ماشین های سواری هم تند تر حرکت می کرد . وسط اون ویراژ دادن های پسرک ، به رفقا گفتم که ما بارها برای کوه نوردی کوله کشی کردیم ، پشت وانت نشستیم و ... ولی این بار برای رسیدن به ارباب مونه .  سه چرخه ما رو به وسط شهر بدره برد . اونجا هم شلوغ بود و البته موکب هایی برای پذیرایی از زائرین داشت . کمی راه رفتیم تا دوباره سه چرخه ای رسید و ما رو تا محل ماشین های کرایه ای رسوند . چون شب جمعه بود قصد داشتیم تا مستقیم به کربلا بریم و زیارت کنیم .

بالاخره سوار یه مینی بوس شدیم ، خیلی طول نکشید تا پر بشه ، صندلی هاش خیلی تنگ بود و کوله سنگین هم روی پامون . بین کوت و بدره دشت رو آب گرفته بود . همین طور که چرت میزدم از منظره عجیب اطراف که مثل یه دریا شده بود لذت بردم . بعد از کوت مسیر پر از موکب بود و ما از توی ماشین و ترافیک خوراکی ها رو میدیم و بالاخره  از راننده خواستیم تا جلوی یه موب بایسته تا استراحت کنیم و چیزی بخوریم . چای و بیسکوئیت و خرما خوردم و با دیدن بچه های اطراف موکب یاد آجیل های همراهم افتادم ، کمی تقسیم کردم و سوار شدیم و یه موکب جلوتر وایسادیم تا به اصرار دوستان و البته موکب دار ، نماز مغرب هم بخونیم و شام بخوریم .  بسته آجیل مشگل گشایی که یکی از همکارها داده بود خیلی سریع بین بچه ها تقسیم شد . یاد تل ها افتادم . کمتر از ده دقیقه همه اش تقسیم شد . ته پلاستیک آجیل هم پیرزنی که دم در موکب نشسته بود ازم گرفت . بچه ها میگرفتن و خوشحال میرفتن و لحظه ای بعد با یه دختر دیگه می اومدن . پیر زن قبلی ازم پنج تا تل گرفت اون هم با اقتدار . تل ها تموم شد و من هم گل سر ها رو نگه داشتم برای مراحل بعد . فوری نماز به جماعت خوندم و شام مختصری و سوار شدیم .

مسیر ترافیک بود و حرکت کند . بالاخره به سمت حله پیچیدیم و راه خلوت تر شد . نزدیک حله هم ترافیک دوباره شروع شد . جامون  هم تنگ بود و به سختی می شد خوابید . کنار ام پسری از شهر ری بود که کمی با هم چونه زدیم . کمی جلوتر و توی تاریکی شب و ترافیک کند ، بعضی از همسفر ها پیاده شدن . جا باز شد و کمی خوابیدیم . هوای بیرون سرد بود . بالاخره به آخر مسیر رسیدیم و لباس گرم پوشیدیم و پیاده شدیم . چند کیلومتری توی تاریکی رفتیم تا به ماشین هایی رسیدیم که تا کربلا میرفتن . بالاخره نیمه شب به کربلا رسیدیم تابلویی که فاصله تا حرم رو 3 کیلومتر اعلام کرده بود . اولین موکب سراغ دستشویی رفتیم و بیشتر به دنبال جایی برای استراحت بودیم تا خستگی از تن بیرون کنیم . دو تا از دستشویی ها دوش داشت و وقتی مطمئن شدیم که آب گرم هم داره ، تصمیم بر غسل گرفتیم و ساعت دو بود که همه سر حال به سمت حرم راه افتادیم . مرد موکب دار قبول نکرد کوله هامون رو امانت نگه داره و توضیح داد که مسیر رفتن به نجف در طرف دیگه ای قرار داره و بهتره کوله هاتون رو ببرین . با کوله های سنگین و توی خلوتی شب راه افتادیم سمت حرم ، به پل که رسیدیم  یاد سال گذشته و موکبی افتادم که بعد از پل بود . به دوستان پیشنهاد دادم که کمی راه کج کنیم تا به موکبی که سال گذشته بیتوته کرده بودیم برسیم و شاید بتونیم کوله ها رو اونجا بذاریم و سبک بار به سمت حرم بریم . در امتداد پل جلو رفتیم ولی مسیر آشنا نبود و ناچار از موکب های موجود سراغ گرفتیم . موکبی از اهالی ایران اونجا بود که هر چه اصرار کردیم قبول نکردن کوله ها رو اونجا بذاریم و چاره ای جز حمل کوله ها نبود . از کوچه پس کوچه ها گذشتیم و به مسیر اصلی رسیدیم ، بلواری یا عمود های شماره گذاری شده . رسیدیم باب قبله حضرت ابوالفضل .

از گشت ها گذشتیم و چون امانت داری شلوغ بود و ظرفیت اش تکمیل ، قرار شد تا رفیق اصفهانی و برادرش بمونن و ما بریم حرم و بعد من زود برگردم و اونها برن زیارت . قرار برگشت هم شد بعد از نماز کنار امانت داری . از دوستان جدا شدم و قالیچه به دست و طبق عادت همیشه گی به سمت حرم ارباب رفتم . ساختمان سازی های حرم تمام شده بود و من طبق رسم قبلی کفش هام رو کنار کانکس امانات جاسازی کردم . کفشداری بزرگی ساخته شده بود و من تازه فهمیدم که اشتباه کردم ولی مجال برگشت نبود . از تفتیش گذشتم و لازم بود که قالیچه رو برای بازرسی دقیق باز کنم . دم در اذن دخول خواستم و اول از همه به سمت قسم نذورات رفتم . توی حرم یکی از بزرگان هیات رو دیدم و کلی خوشحال شدم . رفتم قسم نذورات و قالیچه رو تحویل دادم . جوان مسئول با دقت و حوصله قالیچه رو متر کرد و رسید داد به همراه دو تا بسته که یه تیکه پارچه سبز توش بود و کمی برنج .

دلم به ضریح متمایل بود و قبل از خوندن زیارت نامه رفتم سمت ضریح ، توی ازدحام و فشار جمعیت به زیر قبه رسیدم و گوشه ضریح رو لمس کردم ، برای من کافی بود ، توی صحن هم جایی بود و فرصتی تا زیارت بخونم . از حرم بیرون رفتم و توی بین الحرمین گشتی زدم و چون رفقا منتظر بودن از رفتن به حرم آقا منصرف شدم و رفتم سمت امانت داری و رفقا رو راهی کردم به سمت حرم . هنوز امانت داری خلوت نشده بود و چاره ای نبود جز اینکه من کنار کوله بمونم و فرصتی بود تا چرت مختصری بزنم . رفقا قبل از اذن رسیدن و همونجا نماز خوندیم و تا استاد و برادر اش بیان ، من که توی خیابون منتظرشون بودم یکی از رفقاکه سال گذشته همراهمون بود رسید و بعد هم چند تا از دوستان هیات و معلوم شد که همون موکب سال گذشته هستن و راهی شدیم تا هم بقیه دوستان رو ببینیم و هم اینکه مختصر استراحتی کنیم . توی راه صبحانه مختصری هم خوردیم . همراه پارسال که امسال تنها اومده بود و چون فرصت نداشت ،داشت برمی گشت ، آجیل ها و داروهاش رو به من داد و خودش به سمت نجف راه افتاد . ما هم توی موکب رفتیم و جایی برای خوابیدن پیدا کردیم .

ساعت 9 بود که صاحب موکب همه ما رو بیدار کرد تا موکب رو نظافت کنه و دوستان هم هیاتی هم بیدار شدند و روبوسی کردیم . یکی از دوستان پیشنهاد کرد که وقتی برگشتیم کربلا به سمت کاظمین بریم که هم زیارت کنیم و هم مسیر خلوت تر باشه . کمی از پسته ها بین رفقا و اهالی موکب تقسیم کردم . وسایل مون رو آماده کردیم و به سمت نجف راهی شدیم . به این امید بودیم که خلوته و می تونیم توی راه اصلی یا ترمینال ماشین برای سیطره نجف کربلا پیدا کنیم . ناچار کلی پیاده روی کردیم و کمی هم سوار سه چرخه ای شدیم که ما رو تا خیابون اصلی رسوند . با اینکه جاده خلوت بود ولی همه ماشین ها قبل از رسیدن به محل ما پر شده بودند . مردد موندیم که به مست اول جاده بریم یا به سمت نجف حرکت کنیم . کمی برگشتیم و چند نفر ایرانی بهمون گفتن که اون طرف جاده هم ماشین نیست و خلاصه به سمت نجف پای پیاده راهی شدیم ، چند کیلومتری که راه رفتیم وانتی با پلاک حکومیه ایستاد و سوار شدیم . وانت ما رو تا نزدیکی سیطره برد و معلوم شد که فقط به خاطر رسوندن ما تا اونجا اومده و دوباره به سمت کربلا برگشت . نزدیک ظهر بود ، برای خوردن غذا و آماده شدن برای نماز به سمت موکب ها رفتیم . توی اولین موکب توقف کردیم ، موکبی که دو سال قبل، آخر شب از اونجا مرغ سوخاری گرفته بودیم و این بار هم ناهار برنج و مرغ بود . خوردیم و برای نماز آماده شدیم . فرصت بود تا استراحت مختصری هم کنیم و شارژی که برای سیم کارت زین گرفته بودم وارد کنم و با خانواده تماس بگیرم . نماز به جماعت برگزار شد و امام نماز جمعه خوند بدون خطبه .

دوباره به جاده اصلی برگشتیم . در میان ازدحام جمعیت و ترافیک ماشین ها به سمت نجف حرکت کردیم . چون ترافیک گره خورده بود ، بهتر بود تا به سمت جلو ماشین ها پیش بریم و اینطوری هم راحت تر ماشین گیر میومد و هم کمتر توی ترافیک می موندیم . بالاخره سوار یک ون داغون شدیم . کوله ها رو بار کردیم و تعلل راننده باعث شد تا تصمیم بگیریم که به جلوتر بریم ولی قول داد که زود مسافر بگیره و دور بزنه . ماشین زود پر شد ولی طول کشید تا دور بزنه و بتونه از ترافیک بیرون بیاد . همراه ما یه جوان اهل آبادان بود که کلی برامون از کربلا اومدنش گفت و سوال های مختلف ما در مورد قیمت ماشین و امن بودن کاظمین و سامرا رو از عراقی ها پرسید . جالب بود که قیمت پراید 22 میلیون و سمند 20 میلیون می شد اون هم به خاطر مصرف کم بنزین و مانور خوب اش توی شهر ها . ازش خواستم تا برامون یه جا توی نجف پیدا کنه . توضیح داد که خودش با خانواده اومده و چون بهش خبر دادن که مادرو خواهرش هم تو نجف هستن و حال مادرش به هم خورده و بیمارستانه داره میره نجف تا مادراش رو ببینه . شماره تلفن شخصی رو بهمون داد تا بتونیم بریم موکب اش توی کوفه . تازه یاد شماره تلفن هامون افتادیم و به جوان عراقی توی ماشین زنگ زدیم تا شماره مون رو بهمون بگه . اشتباه کردم و شماره تلفن رو روی برگه برای همه همراهان ننوشتم و فقط  شماره سیم کارت عراقی دکتر رو توی گوشی ذخیره کردم . کنار وادی السلام پیاده شدیم ، فرصتی بود تا فاتحه ای برای اهل قبور اونجا بخونیم . سوار سه چرخه به سمت کوفه حرکت کردیم . فاصله زیاد بود و فرصت تا زندگی معمول مردم رو ببینیم . نکته جالب همکاری ماشین ها در عبور کردن از کنار هم بدون لجبازی بود .

بیمارستان حد فاصل مسجد سهله و مسجد کوفه بود و خیلی از زوار این مسیر رو پیاده طی می کردن . رضا توضیح داد که اون موکب دار سرش شلوغه و راننده تاکسی ای که مادراش رو به بیمارستان رسونده میگه بریم خونه اش . ما هم قبول کردیم و سوار ماشین ها شدیم . فاصله خونه راننده تاکسی از کوفه زیاد بود و مجله شون هم خیلی جالب نبود ، رضا به من گفت که در خونه اش که رسیدیم عذر خواهی کنیم که راه دوره و ما نمی تونیم برای زیارت بریم چون خیلی از امنیت این منطقه مطمئن نیستم . خلاصه دوبار به سمت مسجد کوفه برگشتیم و رضا گفت بس که ناراحت مادرش بوده خونه مردی مهربان در نزدیکی مسجد کوفه رو فراموش کرده ، جایی مطمئن با میزبانی مهربان که سالهای گذشته مهمون اش بودن و این شخص که طی سالهای گذشته از برکت زائرهای امام ، وضع مالی اش بهتر شده میزبان همه هست . نزدیک مسجد کوفه پیاده شدیم و چون اطراف مسجد رو برای ساخت و ساز کنده بودن  کلی پیاده روی کردیم تا بتونیم از حرم میثم تمار عبور کنیم و توی محله ای فقیر نشین به یه خونه چند طبقه و نوساز رسیدیم .

وارد خونه شدیم ، کوچک ولی تمیز و پر از ایرانی های عرب زبان بود . مستقر شدیم و نماز خوندیم . با ایرانی های دیگه کمی هم صحبت شدیم و اونها هم از مهمان نوازی نجاح ابوعلی گفتن . اینکه وضع چندان خوبی نداشتن و اوضاع شون بهتر شده و این چند وقت همه اش در تدارک پذیرایی از مهمانان هستن و .... از پسته های همراهم بین همراهان تقسیم کردم و یه بشقاب هم به ابوعلی دادم . برق چند دقیقه ای رفت و داماد آقای سلطانی که اتفاقا اصالتا تفرشی بود زیارت نامه ای خوند و بعد از برق هم صحبت بر سر پیاده روی بود که گفت شیعه اینجا جمع میشه تا آمادگی پید ا کنه برای تجمع ظهور . سفره شام پهن شد ، غذا برنج و مرغ بود ، مرغی که آب پز شده بود و بعد سرخ کرده بودن به همراه یک کاسه آب مرغ که توی اون لیموی سیاه بود ، همچنین سبزی ای مشابه ترتیزک و ماست هم توی سفره گذاشتن . بعد از شام به رسم اعراب چای خوردیم و بر سر رسوم چای و قهوه خوری صحبت شد . قصد ما این بود که بخوابیم و ساعت دو نیمه شب به سمت حرم حرکت کنیم تا زیارت ممکن باشه . به رفقا گفتم که به صاحب خونه بگن من حاضرم ظرف ها رو بشورم چون عادت دارم و این یک ماه گذشته برای اینکه خانوم ام اجازه بده بیام کربلا  ظرف می شستم . در واقع اومدن به عراق رو به خاطر ظرف شستن دارم . چون کار قابلی جز شستن دیگ های هیات انجام ندادم . فرصت بود تا حمام بریم و قبل از خواب هم پیر مردی اهل سوسنگرد در مورد کم شدن ارزش پول ایران و عراق و بعد هم مشکلات کشاورزی منطقه شون صحبت کرد . من هم کمی قاطی بحث شدم و آخر شب شماره تلفن هامون رو رد و بدل کردیم و خاطرات چند روز گذشته رو نوشتم تا فراموش ام نشه .  

ساعت دو صبح بیدار شدیم و با حداقل سر صدا آماده شدیم و به سمت حرم راهی شدیم ، جلو حرم جناب میثم سوار یه رون شدیم که ما رو تا نجف رسوند . توی یه کوچه پیاده مون کرد که تا حرم نیم ساعتی راه بود . میدان و پل ابتدای مسیر برام آشنا بود ، جایی که سال اول پیاده روی رو از همین نقطه آغاز کرده بودیم . توی مسیر و کنار خیابون همه جا مردم خوابیده بودن . تفتیش نزدیک حرم هم خیلی شلوغ تر بود و معطل شدیم . اطراف حرم هم هر کجا که جایی بود مردم خوابیده بودن . امیدوار بودم که ورود به صحن توی نیمه شب ممکن باشه ولی شلوغ بود و به خاطر نزدیکی به اذان ،درها بسته شد . کمی که چرخیدم تونستم بین مردمی که خوابیده بودن جایی پیدا کنم و بنشینم و سر فرصت زیارت نامه و نماز بخونم و برای اونهایی که یادم اومد صلوات فرستادم . موقع نماز صبح همه بیدار شدن و نمازی به جماعت خوندیم . بعد از نماز سر قرار کنار دکل روشنایی رفتم ، کمی بعد بقیه رفقا هم رسیدن و چون جا برای نماز خوندن پیدا نکرده بودن به سمت بیرون راهی شدیم ، کمی بعد از بازار حسینیه ای پیدا شد و اونجا رفقا نماز خوندن . با نشانه هایی که به یاد داشتیم به همون میدان رسیدیم و از چادری که زده بودن معلوم شد که اینجا محل تجمع ایرانی ها برای شروع پیاده روی است . کمی معطل شدیم تا ماشین برای کوفه گیر بیاریم . به خانه ابوعلی که رسیدیم صبح شده بود و وارد که شدیم سفره صبحانه پهن بود . صبحانه خوردیم و به یکی از جوان های اهوازی قرص مسکن دادم . اونها راهی شدن و تا ما صبحانه بخوریم ، آقای گودرزی و سلطانی که طبقه بالا خوابیده بودن پایین اومدن . این بار صحبت مون بیشتر گل کرد و به علی پسر نجاح و دختر بچه های خودش و برادرش هدیه هایی دادم ،تا هم تشکری کرده باشم و هم این بچه ها هم از اومدن مهمان ها خوشحال باشن . به پامون روغن شتر مرغ مالیدیم و از نجاح ظرف گرفتم و به نجاح و دوستان اهوازی روغن دادم تا بین راه استفاده کنن . شماره هامون رو رد و بدل کردیم . از ابوعلی خواستیم تا کوله هامون اونجا بمونه و بعد از خداحافظی با دوستان اهوازی به سمت مسجد کوفه راهی شدیم . هر چند راه نزدیک بود ولی بایستی از سمت حرم میثم وارد می شدیم و همه مسیر هم ازدحام جمعیت بود . از ورود به خانه مولا صرف نظر کردیم و مستقیم وارد مسجد شدیم . با دوستان دوری توی صحن بزرگ مسجد زدیم و مقام ها رو دیدیم، اول به زیارت جناب هانی رفتیم و بعد به حرم باب الحوائج جناب مسلم رفتیم . فاتحه ای برای مختار و زیارت نامه ای برای سفیر الحسین خواندیم . وارد محل اصلی مسجد کوفه شدیم . طبق عادت گوشه ای نشستم و مناجات حضرت امیر رو خوندم . از مسجد بیرون اومدیم و کمی اون طرف تر هم به عنوان مدیر کاروان مناجات رو برای دوستان خوندم . به سمت مسجد سهله راهی شدیم درست جلوی ما ، درب مسیر رو بستن و ناچار به سمت حرم میثم رفتیم و از اونجا پیاده راهی مسجد سهله شدیم کمی که رفتیم سه چرخه ای ما رو سوار کرد تا به مسجد سهله ببره ، چون از مسیر دور شد ازش علت رو پرسیدم که گفت مسجد همینجاست ولی مجبوره از خیابان های دور تر بره تا توی ترافیک گیر نکنیم . بین را از یه موکب برامون نارنگی گرفت و نزدیک مسجد پیاده مون کرد . از یه مسجد دیگه وارد شدیم و توی حیاط مسجد سهله نماز تهیت خوندیم و چون فرصت کم بود برگشتیم . از اونجا تا حرمین  ماشین گرفتیم و اذان بود که به حرم جناب میثم رسیدیم ، قصد مون نماز خوندن بود که چون شلوغ بود و درها بسته، منصرف و راهی خونه نجاح شدیم . خسته و گرسنه بودیم و با خودم فکر کردم که کاش اونجا استراحتی کنیم و بدون اینکه برای اهل خانه زحمتی ایجاد کنیم غذا بخوریم . به خونه رسدیم و کلی در زدیم تا ابوعلی از خانه کناری و با لباس آردی بیرون اومد و معلوم شد که از الان در تدارک شام و پختن نان هستن . نماز خوندیم و فضای خونه خستگی مون رو در کرد . کوله ها رو بستیم و چون صبح دوستان اهوازی مبلغی رو به عنوان هدیه به نجاح داده بودن ما هم همین کار رو کردیم . اون هم به ما نان تازه داد ، نانی داغ که هر چند خالی خوردیم ولی خوشمزه بود و ناهار هم مهمان نجاح شدیم بدون اینکه براش زحمتی ایجاد بشه .

کنار حرم میثم سوار ماشینی شدیم تا ما رو به مسیر پیاده روی برسونه ، توی راه برای رفقا توضیح دادم که 180 عمود داخل شهر شماره گذاری شده و بعد عمود های توی جاده شروع میشه و از همین جا بر سر عمود های 25 و 75 توقف میکنیم تا همدیگه رو پیدا کنیم . قرار شد بین راه برای خوردن و بقیه کارها نایستیم و همه همزمان برسیم و بعد برای رفتن یا موندن و استراحت و ... بسته به نظر جمع تصمیم بگیریم . جایی که راننده پیاده مون کرد عمود 70 داخل شهر نجف بود با دوستان عمود 125 قرار میگذاریم و نیت میکنم و راه می افتم . یک سال منتظر رسیدن به اینجا و قدم زدن توی این مسیر بودم . با ذوق کمی از پسته ها رو بین بچه ها تقسیم می کنم . با اینکه شنبه است و اربعین کشور عراق پنج شنبه ولی مسیر کاملا پر از جمعیته . از روی پل که رد میشیم میشه سیل جمعیت رو از اون بالا دید . درست بالای پل از خانواده ای لقمه آماده ای میگیرم ، نون و کبابه . بعد از پل بیشتر عمود ها شماره ندارن و با مکافات عمود 125 رو پیدا می کنم، درست روی شماره اش هم پرچمی افتاده و احتمال میدم که رفقا نتونن به راحتی محل قرار رو پیدا کنم . چند دقیقه ای که گذشت به استاد زنگ می زنم حدس ام درست بود به اشتباه تا عمود 135 رفته بودن . سریع اونجا میرم و کوله سنگین  ام رو زمین میگذارم و بر میگردم عمود 125 . از رفیق اصفهانی و برادرش خبری نیست . نیم ساعتی منتظر میشینم ، سرم درد گرفت و فکر اینکه از همین ابتدای مسیر همدیگه رو گم کردیم آزارم میداد  ، برادر استاد میاد و من توی موکب نزدیکی میرم تا نماز عصرم رو بخونم و موکب دار با ماساژور اش منو ماساژ داد . من هم به تلافی اون و چند تا موکب دار و زائر دیگه رو ماساژ دادم . از رفیق خبری نشد و چون چاره ای نبود راهی شدیم ، دکتر گفت که دو برادر ، مادرشون رو دیدن و بعد از اون از هم جدا شدن ، چون رفیق قبلا این مسیر رو رفته بود خیالم راحت بود . نزدیک غروب بود که راه افتادیم . عمودهای داخل شهر نجف تموم شد و وارد مسیر اصلی شدیم .  عصر برای نماز خوندن آماده شدیم ، چون بچه های کوچیک باز کردن پسته براشون سخت بود تصمیم گرفتم که پسته ها رو حین راه رفتن مغز کنم و به بچه ها بدم . برای نماز توی یه موکب موندیم به دو تا دختر فسقلی گل سر دادم و ازشون عکس گرفتم . بعد از نماز و حین حرکت شام مختصری هم خوردیم . بین راه برق رفت و ناچار چراق قوه بیرون آوردم تا مسیر رو برای اطرافیان هم روشن کنم . تا عمود 275 حرکت کردیم و به دنبال جایی برای خوابیدن گشتیم و چون ساعت نزدیک 11 بود جای خواب پیدا نمی شد . جلوتر رفتیم و بالاخره توی یه موکب خیلی بزرگ با سوله های تمیز و نوساز جا پیدا کردیم توی هر سوله بیشتر از 2 هزار نفر جا می شد ، مجموعه متعلق به عتبه علویه بود .

صبح بعد از نماز هم کمی خوابیدیم و با تاخیر آماده شدیم ، توی حیاط موکب هم صبحانه نان و تخم مرغ آب پز و چای ن÷تون و لیوان یک بار مصرف آماده بود . دوباره مشغول مغز کردن و تقسیم کردن پسته ها شدم . از مسیر بین موکب ها بیرون اومدم و به جاده رفتم تا به بچه های اونجا پسته بدم . سر قرار دوستان میرسیدن و چون آمادگی بدنی مون خوب بود بعد از چند دقیقه ای استراحت راه می افتادیم . بعد از عمود 475 برای نماز ظهر به سمت عمود ها رفتیم . موکب بزرگی از اهالی نجف بود . دم در، موکب دار ها خسته روی صندلی نشسته بودن . از جوانی که خیلی نالان نشسته بود خواستم تا بیاد و من ماساژ اش بدم ، خیلی زود قبول کرد و توی حیاط روی فرش ها دراز کشید ، مردی جوان اومد که کمی فارسی بلد بود و توضیح داد که بین کتف اش گرفته و درد می کنه و گفتم می تونم خوب اش کنم ولی باید بریم داخل ساختمان و لخت بشه . رفتیم داخل سالن که دو طرف اش مبل چیده بودن و ایرانی های زیادی هم اونجا استراحت می کردن و تا رفقا نماز بخونن من مشغول شدم . بین کتف های جوان که بیش از 120کیلو وزن داشت رو با روغن شتر مرغ ماساژ دادم و چون زور دست هام به شکستن قولنج اش نرسید با پا بالا رفتم و با یه حرکت صدای شکستن قولنج اش بلند شد . چند ثانیه ای بعد بلند شد و از اینکه خستگی اش در رفته بود خیلی متعجب بود . امیر ، همون  جوانی که فارسی بلد بود توضیح داد که همه شون این روز ها خسته ان و من هم قبول کردم که همه شون رو ماساژ بدم ، گفت بیشتر از صد نفر هستن و از اینجا تازه کار من شروع شد . اول بزرگترهای موکب اومدن و دراز کشیدن و من ماساژ مختصری دادم و حین پرسیدن اسم شون قولنج شون رو شکستم . چون آفتاب میزد بدن ام خیس عرق شد ولی می خواستم تا موکبی ها پشت سر هم بیان . چند تا جوون تهرانی اونجا بودن ، اونها رو هم ماساژ دادم و یکی شون با تعجب پرسید خسته نمیشی ؟ بهش گفتم: دیدی یه ورزشکار یک سال تمرین میکنه تا به مسابقات برسه ، مسابقات چند روز بیشتر طول نمی کشه و ورزشکار باید تمام توان اش رو این چند روز به کار بگیره . ماهایی که یک سال منتظر اربعین و اومدن به اینجا بودیم هم الان برامون مسابقه فیناله و باید هر چی تو چنته داریم رو کنیم . دکتر هم به کمک من اومد و ماساژ داد کم کم جوان تر ها و حتی بچه های توی موکب هم اومدن از لباس هاشون معلوم بود که این یکی آشپز و اون یکی نانواست . لباس هام خیس عرق بود ، بچه های شیطون دو بار ماساژ میشدن . ساعت از دو نیم گذشته بود و ما هنوز ناهار نخورده بودیم . رفتیم توی آشپزخونه و نان و خوراک لوبیا خوردیم . امیر عذرخواهی کرد که فراموش کرده برامون غذا بیاره و الان هم دیگه همین غذا رو دارن ، توی نانوایی شون غذا خوردیم . چون حمام هم شلوغ بود ، نیم ساعتی توی سالن استراحت کردیم . چون ساعت نزدیک چهار بود راه افتادیم . حین خداحافظی با جوان های موکبی و دادن شماره تلفن بهشون ، علی بهم گفت که چرا دوش نمی گیرم و گفتم شلوغه و ما هم می خوایم زود تر بریم ، از خواست تا کمی صبر کنم . ، از توی اتاق استراحت شون برام لباس زیر و لیف آورد، خندیدم و بقل اش کردم .

تا عمود 575 حرکت کردیم نزدیک غروب بود که به شهر حیدریه رسیدیم . استاد تمایل داشت تا شبی هم مهمون خانه هایی باشیم که توی مسیر به دنبال مهمون می ایستن . قرار شد با هم راه بریم ، همون اول شهر بچه های کوچولویی که نشسته بودن و کفش ها رو واکس می زدن حال همه مون رو تغییر داد ، چند قدم جلوتر جوانی با لباس عربی ازمون دعوت کرد تا به خونه اش بریم . کمی پیاده رفتیم تا به خونه اش برسیم ، وسایل رو توی اتاق گذاشتیم و حمام و دستشویی رو بهمون نشون داد و خودش رفت تا باز هم مهمون بیاره . سریع حمام رفتم و لباس های زیری که هدیه گرفته بودم به تن کردم . قبل از اینکه شلوغ بشه به برادر صاحب خونه کمی پسته دادم . کمی بعد صاحب خانه با چند مرد شیرازی رسید، به اونها خوش آمد گفتم . بین اونها جوانی اهل فاو بود که کنار من نشست و شروع به تعریف کرد ، لهجه غلیظی داشت و خیلی متوجه حرفهاش نمی شدم ولی بهم قرص و کرم مو تعارف کرد . موبایل اش هم پر بود از فیلم های دستگیری داعش و بمب گذاری ها و .... دوستان شیرازی به اتاق کناری رفتن و صاحب خانه خواست تا همه دور هم و توی این اتاق که تمیز تر هست بمونیم و برای دیدن تلوزیون برن اون اتاق . دوستان شیرازی خون گرم بودن و خیلی زود سر شوخی باهاشون باز شد ، بزرگتر شون برامون چند تا " اطلاعات عمومی " گفت و من هم چند تا تیکه از لهجه شون گرفتم . صاحب خانه خواست تا صبر کنیم و حمام دوباره گرم بشه و ساعت 9 به بعد هم می تونست ماشین لباس شویی رو روشن کنه . ولی ما لباس هامون رو با دست شستیم و توی حیاط پهن کردیم . سفره شام پهن شد دوباره برنج و مرغ و کاسه آب مرغ ، خوشمزه بود . به دوستان گفتم که سعی می کنن بهترین غذا رو برای ما مهیا کنن و چه بسا که خانواده خودش توی اتاق بقلی نمی تونن همین غذا رو بخورن .

بعد از شام به پسر صاحب خانه قلک فلزی رو دادم و به دخترِ مو فِرفری اش هم گل سر دادم . ازش در مورد وایفای پرسیدم ، گفت ما فقیریم و از این چیزها نداریم ، جوان اهل فاو گفت برای وایفای  توی مسیر بریم ولی من خسته بودم و منصرف شدیم. صحبت بین ما و شیرازی ها و مرد صاحب خانه و جوان اهل فاو گل کرد ، اونها کمی فارسی و ما کمی عربی می فهمیدیم و کلی شوخی و خنده توی این ترجمه کردن هامون بود ، جالب این بود که مرد صاحب خانه و برادر اش هم قاطی بحث ما بودن . موبایل جوان اهل فاو زنگ خورد ، وانمود کرد که داره به داعشی ها میگه بیاین اینجا چند تا ایرانی اینجان ، فرد اون طرف گوشی که متعجب شد، توضیح داد که توی خونه ای به همراه ایرانی ها هستم و خواستم بترسونمشون . برای سلامتی صاحب خانه حدیث کسا خوندیم و بحث بعد از اون کمی تغییر کرد ، اینکه هر کدوم مون چه طوری اینجا اومدیم و کی دعوت مون کرده . جوان خوش تیپ شیرازی گفت : بی تعارف من دلم بود بیام ولی خیلی اهل نماز و این چیزها نیستم . سر رشته کلام دست من افتاد و گفتم یقین داشته باش که یکی دیگه دعوت ات کرده و مطمئن باش که لیاقت اش رو داشتی که بیارت اینجا ،حتما یه کاری کردی . گفت :من موندم اگه منو دعوت کردن چرا ظهر کوله من رو به اشتباه یا به عمد بردن ؟ گفتم مطمئن باش یه چیزی همراه ات بوده که نباید میبود ، چشاش داشت خیس می شد و من هم بحث رو عوض کردم . بیرون رفتم تا تلفنی با خانواده صحبت کنم ، یکی از رفقای شیرازی بیرون اومد و حدس منو تایید کرد که شاید فرزاد اهل نماز نباشه ولی اهل کار خیر هست و دعا کنیم که ارباب دست اش رو بگیره . آخر شب هم چند تا عکس یادگاری گرفتیم .

برای نماز صبح بیدار شدیم و برای حرکت آماده شدیم ، تا بچه های شیراز راهی بشن فرصتی بود تا من هم خاطرات ام رو بنویسم . صاحب خانه اصرار داشت تا برای صبحانه خوردن بمونیم ولی ما هم آماده حرکت شدیم ، لباس هایی که شسته بودیم هنوز نم داشت . جوان اهل فاو هم خواب بود که ما با ابوزید خداحافظی کردیم و راه افتادیم . عمود 600 بودیم و به تلافی کم کاری دیروز قرار شد امروز کمتر استراحت کنیم و تا شب به کربلا برسیم . اول صبح بود و فرصتی تا حین حرکت صبحانه و چای بخورم . توی مسیر موکب ها شلوغ تر بود و به سمت جاده اومدم . حین حرکت پسته ها رو مغز می کردم و به بچه ها میدادم . طبق قرار قبلی هر 50 عمود هم کمی استراحت میکردیم و رفقا رو میدیدم . یه دختر بچه کوچولو به اسم سکینه رو هم مدتی توی بقل ام گرفتم . کمی جلوتر یک بار بچه های تهران و یک بار دیگه هم بچه های شیراز رو دیدم . به یه خانواده ایرانی در هول دادن کالسکه کمک کردم ، پسر بچه توی کالسکه که اسم اش علی بود کلی نق زد که فقط مامان ام هولم بده و خلاصه ازشون خداحافظی کردم . تا ظهر به عمود 850 رسیدیم . جایی ایستاده بودم و به دو تا پسر از خودکارهای همراهم دادم در کمتر از یک دقیقه تمام خودکار ها بین مردم تقسیم شد . برای نماز آماده شدیم .حین نماز پیرمرد عرب کنارم ماهی میخورد و باهاش هم غذا شدم و چقدر این لقمه نانو  ماهی خوشمزه بود، یاد تعریف سال گذشته دوستان از ماهی های کپور اینجا که توی توری داخل رودخانه پرورش میدنو شبیه کپور وحشی خوشمزه اس،  افتادم . توی اتاقک آشپزخانه موکب داشتن برنج آبکش می کردن و چون خیس عرق بودن به مساعده من جواب مثبت دادن ، خلاصه قسمت شد تا دیگ برنجی رو آب کش کنم و بعد بار بگذارم ،باهاشون خداحافظی کردم . بیرون اتاق بساط سرخ کردن ماهی بود و توی صف ایستادیم و لقمه ای هم ماهی گرفتیم و حین حرکت خوردیم .

تا عمود 950 حرکت کردیم . بعد از ظهر بود و با توجه به مسافت مونده تا کربلا منطقی بود که استراحت مختصری کنیم . توی موکب فاجعه سامرا رفتیم و به اونهایی که برای شب خوابیدن جا گرفته بودن گفتیم که نیم ساعتی استراحت می کنیم و راهی میشیم . بیدار شده بودیم که   پیرمرد ایرانی با داد و بیداد به سراغ  جوانی عراقی که داخل موکب سیگار می کشید رفت و جوان هم حرف های اونو نمی فهمید ، داد و بیداد کرد و خلاصه یکی از اهالی موکب و من مداخله کردیم تا صلوات بفرستن و جوان هم سیگار اش رو خاموش کرد . آماده شدیم و راه افتادیم. کمی پاهام درد می کرد و مسیر باقی مانده و عزم به رسیدن به کربلا مانع از این بود که حتی درد رو احساس کنم . بین راه کم کم سربند ها رو تقسیم کردم و طوری برنامه ریزی کردم که عمده پسته موجود تا قبل از کربلا تقسیم شده باشه ، اینطوری بارم سبک شد ولی دلم گرفت که چرا پسته ها تموم میشه و ما داریم به پایان مسیر میرسیم . از منظره زیبای آخرین غروب مسیر چند تا عکس گرفتم و مطمئن بودم که دلم برای این لحظه ها بارها تنگ خواهد شد .

دم غروب حدود عمود 1000 بودیم و موکب ها اینقدر تغییر کرده بودن که من به حافظه خودم شک کردم . به دو تا دختر اهل بصره کمک کردم تا چرخ شون رو ببریم و ناخود آگاه یاد دو تا روسری همراهم و این که بهتره به دو تا خواهر داده بشن افتادم، یقین داشتم که روسری ها قسمت این دو دختر هست ، ازشون خواستم تا بایستن و بهشون روسری ها رو دادم . در عین نجابت لبخند زدن تا من ازشون عکس بگیرم . راه که افتادم ، خانواده شون رسیدن و معلوم بود که چقدر از این هدیه خوشحالن ، من هم خوشحال  بودم که ثواب این خوشحالی به صاحب هدیه ها میرسه . اذان شد و جلوی یه موکب برای نماز ایستادیم . ، بسته های پسته رو بیرون آوردم و بین رفقا تقسیم کردم . بعد از اذان مسیر خلوت شد و عمده جمعیت برای بیتوته شبانه ایستادن . این ساعات خلوت تر مسیر رو بیشتر دوست دارم . به سمت جاده رفتم و بین راه به خانواده ای از ذیقار برخوردم ، بچه کوچک توی بقل مادر اش رو گرفتم و با پسر نوجوان شون هم قدم شدم ، مادر و دخترهاش هم کمی عقب تر از ما می اومدن . ام البین رو شونه من خواب بود ، کمی جلوتر احساس کردم که عرق کرده و ممکنه باد مریض اش کنه و توی بقل ام گرفتم اش . برادر اش خواست تا توی کالسکه بگذارم ولی من از اینکه توی بقل ام خوابیده بود بیشتر لذت می بردم . به عمود قرارمون رسیدم و باهاشون خداحافظی کردم ، رفقا رسیدن و بعد از کمی استراحت راه افتادیم . اون خانواده هم برای استراحت ایستاده بودن و بار رسیدن من دوباره راهی شدن و این بار کالسکه رو هول دادم . جلوتر چند تا جوان پاکستانی به ام البنین بادکنک لوله ای دادن و اون هم توی خواب گرفت اش . من هم حین حرکت اونو گرفتم و با تا کردنش یه پروانه ساختم . پسر نوجوان از سفرشون به ایران و زیارت مشهد گفت و عکس شون توی تله کابین نمک آبرود رو نشونم داد . من هم بهشون آدرس دادم تا اگه دوباره به ایران اومدن سری هم به اراک بزنن . عمود قرار بعدی باهاشون خداحافظی کردم .

به دوستان گفته بودم که بعد از عمود 1200 راه دو شاخه میشه و ما برای رفتن به خونه بابا نوفل که احتمال داره رفقای اصفهانی اونجا باشن ، از سمت خیابان اصلی میریم و به سمت راست منحرف نمیشیم . چون شب بود و برای بهتر شدن تردد ماشین ها به داخل شهر کربلا ، راه اصلی رو بسته بودن . یه جوون ایرانی توضیح داد که از بین موکب ها راهی برای دور زدن و رسیدن به خیابان اصلی هست . جلوتر چند تا زن یزدی بودن که از تاریکی مسیر ترسیدن و من همراهشون شدم تا به خیابان اصلی برسیم ، گفتم که اگه لازمه بمونم یا تلفن بهتون بدم تا با همراهاتون صحبت کنین ، تشکر کردن و من باهاشون خداحافظی کردم . نوبت به آجیل ها رسیده بود . توی مسیر هر 50 متر یه نیروی نظامی ایستاده بود و از قیافه هاشون خستگی می بارید ، این تکه از مسیر هیچ موکبی هم نداشت و من باهاشون شوخی میکردم و بهشون آجیل میدادم . مسیر خیلی خلوت بود و من یاد وسایل باقی مونده توی کوله ام افتادم . به کربلا رسیده بودیم و من هنوز لباس تور رو به کسی ندادم . جلوتر چند تا دختر بچه بودن و من استخاره کردم تا به اونها بدم که خوب نیومد . به پل ورودی کربلا رسدیم و به سمت حرم چرخیدیم . موقع اش بود تا کفش دربیارم و این چند قدم باقی مونده رو پابرهنه باشم . آهسته رفتیم و به اولین فرعی سمت چپ پیچیدیم . کمی جلوتر همون چادر کوچولو بود و خانه بابا نوفل . توی چادر دو نفر خوابیده بودن و من از دختر بابانوفل خواستم تا صداش بزنه ، کمی بعد بابانوفل با روی باز اومد و من براش توضیح دادم که دو سال قبل اینجا بودیم و اون هم عذر خواهی کرد که امکان پذیرایی توی خونه اش نیست و پسر اش رو فرستاد تا توی مدرسه روبرویی برامون جا گیر بیاره که ، پر بود . امکان دوش گرفتن بود و یکی از نوه های بابانوفل که دختر بچه ای 10 ساله بود هم از اینکه ما وسایل مون رو کنار خیابون گذاشتیم تعجب کرد و به اینکه اونجا بخوابیم خندید ،ولی پدراش دعواش کرد که اینها زائر ان و ... از بابا نوفل خواستیم که کوله هامون رو به امانت قبول کنه و ما سبک بار به سمت حرم بریم و فردا برگردیم و کوله ها رو بگیریم . برامون چای با قند آورد . خوردیم و راهی شدیم . با اینکه آخر شب بود ولی مسیر به سمت حرم شلوغ بود . بین راه برای برگشتن، نشان هایی گذاشتیم و قرار شد اگر به هر علتی همدیگه رو گم کردیم ساعت 9 صبح فردا خونه بابانوفل باشیم . از جلوی موکب امام صادق رد شدیم و من یاد دو سال قبل و شامی که اونجا خورده بودیم و شبی که خوابیدیم افتادم .

نزدیک حرم تجدید وضو کردیم و همرا با ازدحام جمعیت به محدوده حرم رسیدیم . با رفقا خداحافظی کردم و بعد از نماز صبح  کنار آخرین تفتیش قرار گذاشتیم . طبق معمول اول به سمت حرم امام رفتم . با فرصت، زیارت نامه خوندم و بعد به سمت ضریح رفتم . ازدحام جمعیت بود و بالاخره دستم به گوشه ضریح خورد . بیرون اومدم و به سمت بین الحرمین رفتم ، شلوغ بود  هر جا عده ای مشغول سینه زنی و نوحه خوانی . به سمت حرم آقای ادب رفتم و برای تحویل دادن کفش و گوشی کلی توی نوبت موندم  و بالاخره وارد حرم شدم . یه جا باز شد و تونستم زیارت نامه بخونم و بعد به سمت ضریح رفتم . با تاخیر به ضریح رسیدم و دستم به ضریح خورد ، با این فکر که جا برای دیگران هم باز بشه از حرم بیرون میام . دوباره کلی تو صف موندم تا بتونم گوشی و کفش ام رو بگیرم . به خاطر خستگی روز و نداشتن استراحت چشام توی صف و سرپا هم بسته می شد . دوست داشتم تا جایی برای استراحت نیم ساعتی پیدا میکردم ولی نشد و ناچار برای تجدید وضو رفتم و نزدیک اذان که برای نماز جماعت توی بین الحرمین آماده می شدیم ، کنارمون هیاتی از جوانان ایرانی بود ، نوحه می خوندن و توی سر و صورت شون می زدن و این وضع بیشتر ناراحتم کرد . برای نماز جماعت بین مردها و خانوم ها پرده ای کشیدن و نماز جماعت رو خوندیم . بلافاصله به محل قرار رفتم. کمرم به شدت درد می کرد و بی قرار جایی برای نشستن بودم. بالاخره دوستان رسیدن و حین برگشت به سمت خونه بابانوفل صبحانه ای خوردیم ، موکب امام صادق پر بود و بعد از ساحه الزهرا توی موکبی جا پیدا کردیم و خوابیدیم . شب نخوابی گذشته و تلفن ام که زنگ خورد و مگس هایی که اذیت می کردن و مردی که پشت بلند گو از اتوبوس هایی برای مهران می گفت و ... همین خواب اندک تا ساعت 9 رو هم ناآروم کردن .

بیدار شدیم و به خونه بابانوفل رفتیم . در زدیم و کوله هامون رو گرفتیم . از قصدمون برای رفتن به کاظمین گفتم که توضیح دادن مسیر کاظمین از طرف مقابل شهر کربلاس و باید تمام مسیر رو توی شهر بریم و حتما جاده هم بسته است و توصیه کرد که به سمت نجف بریم ، ولی عزم ما رفتن به کاظمین بود . برامون چای آورد و من هم به نوه هاش پسته دادم و از جمع نوه ها عکس گرفتم . شماره ایران و حتی سیم کارت عراق رو بهش دادم تا اگه دوستان اصفهانی اونجا اومدن بهشون بده تا زنگ بزنن و همدیگه رو پیدا کنیم . به سمت ورودی کربلا رفتیم و کمی همراه با افرادی بودیم که تازه وارد کربلا شده بودن و حال و هوایی تماشایی داشتن . به سمت خیابان میثم تمار پیچیدیم و بعد از روی پل رد شدیم . قبل از پل دختر بچه ای ایرانی بود که هوس کردم لباس تور رو بهش بدم ولی 6 سالش بود و لباس براش کوچک . حین عبور از پل به بچه ها نخود چی دادیم . بعد از پل به موکب آشنای اهالی کاظمین رفتیم و برادر سید حسین بهم گفت که باهاش تماس داشته و به همه سلام رسونده ، گفتم که عزم کاظمین داریم و خواست آدرس بده تا خونه شون بریم ولی من قبول نکردم ، نماز خوندیم و راهی شدیم . بین راه و حین حرکت هم غذا گرفتیم و خوردیم . از روی پل دوم که عبور کردیم می شد گنبد و گلدسته های حرم رو دید ، خداحافظی کردیم به امید اینکه زیارت دوباره قسمت مون بشه .

به میدانی که گاراژ کاظمین بود رسیدیم ولی ازدحام جمعیت و تابلوهای راهنما مشخص می کرد که برای رسید به ماشین باید پیاده روی کنیم. به خیابان ورودی کربلا از سمت کاظمین رسیده بودیم ، جمعیت زیادی از این مسیر پیاده به کربلا وارد می شدن و از این سمت هم که جمعیتی به بیرون کربلا میرفتن . سمت ورود به کربلا موکب بود و سمت خروج از کربلا دست فروش و البته کمی هم موکب . دیگه به غذا خورن حین راه رفتن و خوردن چای عراقی غلیظ و تلخ عادت کرده بودیم . انتهای جمعیت دیده نمی شد و یقینا مسیر زیادی باید پیاده می رفتیم . بالاخره یه دختر بچه عرب با پیرمردی رو دیدم و استخاه برای دادن لباس خوب اومد، اول به دختر پسته دادم و از پیرمرد سن بچه رو پرسیدم و تا گفت چهار سالشه ، خواستم تا لحظه ای صبر کنن و از توی کوله لباس تور رو بیرون آوردم و به همراه آخرین گیر سر به دختر دادم . علی رغم تصور من ، دختر بچه که انگار سر خرید چیزی از دستفروشها با پیرمرد قهر کرده بود خیلی اظهار خوشحالی نکرد، ولی پیرمرد خوشحال لباس رو گرفت و از دختر بچه عکسی به یادگار گرفتم . چند تایی سربند هم باقی مونده بود که بین افراد موکبی که نزدیک مون بود تقسیم کردم .  از دو جوان ایرانی که بر می گشتن در مورد کاظمین پرسدیدیم و اونها هم گفتن چند کیلومتر جلوتر ماشین هست که تا سیطره میره ولی بعد از سیطره ماشین نیست و اونها کلی پیاده رفتن تا فهمیدن که پلیس بغداد جلوی ورود مردم رو گرفته و خلاصه کلام اینکه بهتره به سمت کاظمین نریم . مستاصل مونده بودیم که چه کنیم و در نهایت  توی یه موکب رفتیم تا من نماز عصر بخونم و استراحتی کنیم ، فرصت بود تا گوشی هامون رو هم به شارژ بزنیم . بعد از استراحت به این نتیجه رسیدیم که تا شهر مسیب بریم و از اونجا برای مهران یا حتی نجف ماشین گیر بیاریم . دوباره راه افتادیم ، کمی جلوتر شهر تموم شد و اطراف پر از نخلستان بود و کاملا سرسبز ، این محدوده به خاطر عبور شریعه سبز بود و کمی هم مرطوب . چند کیلومتر جلوتر به محلی رسیدیم که اتوبوس ها دور می زدن و مردم سوار می شدن به جلوتر رفتیم و سوار اتوبوسی شدیم که کمی توی ترافیک گیر کرد و بالاخره راه افتاد . تا سیطره رفتیم . دوباره پیاده شدیم و به سمت جلو حرکت کردیم . خبری از ماشین برای مهران نبود ، از چند نفر که سراغ گرفتم جلوتر رو نشونمون دادن ولی ماشینی پیدا نشد و کمی جلوتر همه مردم سوار کامیون میرفتن و ما پیاده مونده بودیم . کلی جلو رفتیم و ماشینی پیدا نشد ، هوا تاریک می شد و مسیر برامون غریبه بود اطراف پر از نخلستان بود . به سمت مقابل جاده و توی موکب ها رفتیم، آب دستشویی های فلزی قطع شد و برای برداشتن آب به رودخونه رفتم ، بعد هم از یه مغازه نوشابه و آب معدنی خریدیم و به جاده برگشتیم و جلوتر ناچار عقب کامیونی سوار شدیم و چند کیلومتر جلو رفتیم ، چون جامون بد بود ، پیاده شدیم و دوباره به سمت موکب ها رفتیم و  نماز خوندیم . از موکبی ها سراغ ماشین برای مهران رو گرفتم اونها هم امید  دادم که ماشین گیر بیاریم . جوان های موکب با خرما و بامیه داغ ازمون پذیرایی کردن ، با اجازه شون کمی خرما برای ایران برداشتیم و به یکی شون هم شماره دادم و گفتم بیا ایران و برای زیارت در خدمت هستیم .

دوباره به طرف مقابل رفتیم و توی تاریکی به سمت جلو حرکت کردیم ، جاده باریک بود و ناچار به خاکی کنار جاده رفتیم و از ترس غلطیدن پام ، هدست ام رو روشن کردم . کمی جلوتر به خانواده ای اهل ایلام رسدیم که با زن و بچه توی تاریکی هم مسیر ما بودن ، تاریکی و شلوغی جاده وهم آور بود . خانواده ایلامی سوار سه چرخه ای شدن و رفتن ولی ما تا شهر مسیب پیاده رفتیم . امیدوار بودیم که برای مهران ماشین باشه و از موکبی و راننده و پلیس و.. سراغ ماشین مهران رو گرفتم و همه فقط به جلوتر راهنمایی مون کردن . جلوتر ،ترافیک ماشین ها تو شهر مسیب گره خورده بود ، ما پیاده از توی دود و گرد و خاک رفتیم . از یه جوان عرب که فارسی پشت بلند گو حرف میزد هم سراغ ماشین رو گرفتم که به بعد از پل راهنمایی ام کرد ، روی پل رفتیم و رودخانه بزرگ و در عین حال توری های فلزی پرورش ماهی رو نگاه کردیم ، بحث مون بر سر این بود که هر کی اینجاس انتخاب شده و این میون هم افرادی هستن که نمی دونن برای چی اینجان و بد خلقی و کج فهمی های عجیبی دارن . من گفتم اینجا یه سفره بزرگ و پر، پهن شده و هر کی به اندازه فهم و درک اش برمیداره ، یکی فقط خوراکی ها رو می بینه و یکی هم اینجا به دنبال خوش گذرونیه ، بهتر اینه که ما هم فکرمون رو درگیر این چیزها نکنیم و به جای دیدن شلوغی و زباله و بی نظمی ها و.. از بودن توی این مسیر لذت ببریم .

امیدوار بودیم که بعد از پل ، ماشین برای مهران باشه که نبود ، سر یه دوراهی مستاصل رفتن به کدوم طرف بودیم که یه ماشین برای کاظمین مسافر می گرفت ، دو نفر جا داشت و ما سه نفر بودیم ، رفقا جلو کنار راننده و من عقب و کف ماشین سوار شدیم . به جز ما ، دو مرد عرب و ده تا مرد و زن قمی هم توی ماشین بودن . سر صحبت با قمی ها باز شد و تا اونها حدس بزنن که من اهل کدوم شهر هستم کلی باهاشون شوخی کردم . از کوله های بزرگ مون تعجب کرده بودن و بهشون عسل که دادم ، قبول کردن که تو کوله های ما همه چیز پیدا میشه . راه اصلی ترافیک بود و راننده از فرعی ها به سمت بغداد رفت . بالاخره به بغداد رسیدیم و دو مرد عرب پیاده شدن ، قمی ها توی بغداد آشنایی داشتن که سراغشون میومد . دور یه میدان پیاده شدیم و هنوز کوله مون رو نبسته بودیم که مینی بوسی کنارمون ایستاد که برای مهران مسافر میگرفت . ما که با هزار سختی به کاظمین رسیده بودیم ترجیح دادیم زیارت امامین رو از دست ندیم . برای رفتن به سمت حرم تاکسی گرفتیم، جلوتر ایست بازرسی بود و پیاده شدیم تا هم کوله هامون تفتیش بشه و هم سگ های مواد یاب ، ماشین رو چک کنن . راننده برای ورود به کاظمین کارت نشون داد و ما رو دور یه میدان پیاده کرد. تا دور میدان بچرخیم یه ایرانی بهمون آدرس حوزه علمیه رو داد که کمی جلوتره و غذا و جای خواب داشت . صد متری که راه رفتیم به ساختمانی رسیدیم که برای ورود ازمون گذرنامه خواستن ، توی حیاط میز غذا بود و توی سالن اجتماعات اش هم موکت انداخته بودن و جای برای خوابیدن بود . فوری جا گرفتیم و شام که تخم مرغ آب پز و خیار و گوجه بود خوردیم . خستگی مون کمتر شد ، حوزه علمیه صدر بود و این چند روز برای پذیرایی از زوار تغییراتی کرده بود و خدام اش هم با احترام از مردم پذیرایی میکردن .  چون حرم ساعت 12 بسته می شد، زود راهی حرم شدیم . نیم ساعتی تا حرم راه بود ، از باب قبله وارد حرم شدیم . حرم نسبتا خلوت بود و فرصت تا با حوصله زیارتی بخونم . بیرون اومدم و چرخی توی حیاط زدم و دوباره وارد حرم شدم و زیارتی به نیت دوستان خوندم . بلندگو اعلام کرد که درب حرم بسته خواهد شد و برق ها کمی خاموش شدن ، من هم گوشه حیاط نشتم و چند دقیقه ای فقط حرم رو نگاه کردم و لذت بردم . انگار توی حیاط بیرونی مهمانسرایی برای زائرین بود. استاد به دنبال خرید سوغاتی بود و خوشبختانه توی حیاط حرم ، انگشتری نقره با نگینی از سنگ های حرم گرفت . حین برگشت رفیق عطر خرید ، نیمه شب گذشته بود که به حوزه رسیدیم، سالن کاملا پر از جمعیت بود و بالاخره بعد از یک روز راه رفتن  خوابیدیم .

برای نماز که بیدار شدیم ، دستشویی شلوغ و مختلط بود . نماز خوندم و چون بساط صبحانه به راه بود و من هم خوابم نمی اومد رفتم تا صبحانه بگیرم ، خدام خسته و دست تنها و تعداد جمعیت زیاد بود . تا دونه دونه لیوان کاغذی بچینن و شکر بریزن و چای بریزن، صف شلوغی درس شده بود ، من از زیر میز اون طرف رفتم و کمک کردم ، سعی می کردم تند تند چای بریزم و جالب این که یکی از خدام تند تند میرفت و نون صمبون تازه می آورد . همون حین صبحانه هم خوردم و کمی بعد خدام میز پذیرایی رو با من تنها گذاشتن و رفتن . میز رو جمع کردم و چون توی حیاط و سالن آشغال زیاد ریخته شده بود، به همرا دوستان هر چقدر که تونستیم محوطه رو تمیز کردیم . خیلی دوست داشتم که به سمت سامرا بریم ، خصوصا اینکه خیلی ها رفته بودن ، ولی ترس از شلوغی مسیر برگشت و دلواپسی رفقایی که گم کرده بودیم مانع شد . وسایل مون رو جمع کردیم و راه افتادیم . سرباز دم در با یه تاکسی صحبت کرد که ما رو تا ترمینال برسونه . سوار شدیم ، با راننده به عربی و انگلیسی صحبت کردیم ، از مسجد براسا و رودخانه رد شدیم . تا پیاده بشیم راننده ای جوان اومد که با ماشین اوباما به مهران می رفت . وارد ترمینال شدیم و برای ورود علاوه بر تفتیش ،کوله هامون توسط سگ مواد یاب  بررسی شد . توی خط زرباطیه سوار ماشینی شدیم که ساعت 9 از بغداد حرکت کرد . توی مسیر بارون میومد . بعد از یکی از تفتیش ها برای سربازای  روی هامر که خسته توی سرما و بارون پست میدادن تا امنیت ماها تامین بشه  دست تکون دادم و اونها هم زیارت قبول گفتن . نزدیک مرز پر بود از اتوبوس واحد های ایرانی که منتظر بودن تا شب بشه و مسیر خلوت تر و بتونن به سمت کربلا و نجف برن و بعد از نماز صبح از اونجا به سمت مرز حرکت کنن ، من با خودم فکر کردم چقدر از جوون های ما توی این منطقه شهید شدن و یادم افتاد که پشت لباس هاشون می نوشتن مسافر کربلا و الان از مرز تا کربلا اتوبوس واحدهای ایرانی زائرها رو جابه جا می کنه .  بالاخره ساعت یک مرز بودیم و سریع رد شدیم و وارد خاک ایران شدیم . تازه سیم کارت ام رو عوض کرده بودم که رفیق اصفهانی زنگ زد و خوشبختانه دم صبح از مرز رد شده بودن و الان هم کنار ماشین منتظر ما بودن. بیرون مرز از موکب  اوقاف استان مرکزی قیمه گرفتیم و تو اتوبوس واحد خوردیم . مهران بی نهایت شلوغ بود و همه جا ماشین پارک کرده بودن و خیلی از ماشین ها هم که توی زمین خاکی پارک شده بودن حالا توی گل گیر کرده بودن و زائر خسته تازه باید با مکافات ماشین اش رو بیرون می آورد . کمی استراحت کردیم و چون مسیر مهران به ایلام به خاطر ریزش کوه بسته بود به سمت دهلران و اندیمشک رفتیم ، خوشبختانه هم جاده صاف تری داشت و هم خیلی خلوت تر بود . بین راه نماز خوندیم و مختصر شامی خوردیم . قبل از خرم آباد بارون و بعد اش برف می اومد ، نهایتا ساعت حدود 2 بود که رسیدیم و خانواده دکتر ازمون استقبال کردن . چایی خوردیم و راهی اصفهان شدیم . دم طلوع آفتاب به خونه رسیدیم .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 15:17  توسط حسین   |