اولين صبح سفر رو ، توي مهران از خواب بيدار شدم . با اينكه قرار بود تا ساعت 9 بخوابيم ولي مثل همه روز از خواب بيدارشدم و نهايتا تا ساعت 8 بيشتر دوام نياوردم و از جا پا شدم . كمي بعد بقيه هم بيدار شدند و بساط صبحانه به راه افتاد . موقع نماز صبح زير كتري رو روشن كرده بودم و حالا چايي هم درست شد و جالب ، زوج هاي جوان كاروان بودند كه تحمل يك شب دوري از هم براشون سخت بود و حالا به جاي صبحانه خوردن كنار هم بودند .و ما هم در تبادل كوثر ، كه يا اين ور بود و يا اون ور . بعد از صبحانه هم براي اين كه كمي راه رفته باشه ، توي كوچه افتاديم دنبال مرغ و خروس هاي همسايه ها و چون ازهمون اول صبح گرم بود و غبار زياد، اومديم تو و كم كم مهياي رفتن شديم .

من وسايل رو تا اتوبوس كه توي صف و دورتر از زائرسرا وايساده بود بردم و دوباره دويدم تا توي كلمن كوچكي كه همراه داشتيم يخ بندازم و البته آبميوه كه كوثر بتونه بخوره .

توي ترافيك و كم كم به سمت خروجي شهر رفتيم و بعد از عبور از چند تا ايست ،‌به مرز رسيديم . نكته جالب توجه تعداد زياد كاميون هاي حامل سوخت بود . دوستان ناراحت بودند كه توي كشور بنزين سهميه بنديه و ما خودمون وارد كننده ولي به عراق صادر مي كنيم . ولي من برعكس اعتقاد داشتم كه خيلي خوبه كه ما اين بازار رو توي رقابت جهاني از دست نديم . چون كشورهاي حاشيه خليج بيشترين وارد كنندگان دنيا هستند و ايران با وجود داشتن محصول ،‌ از اين بازار خوب جا مونده . پس خيلي خوبه كه حداقل بازار عراق رو از دست نديم .

بالاخره به مرز مهران رسيديم و بايد منتظر مي مونديم تا نوبتمون بشه . سايه بانهاي آهني و گرماي هوا و غبار زياد ، ‌منو مجبور كرد كه فكري براي كوثر كنم و بعد از كمي گشتن ،‌گيت ورود به خاك ايران رو كشف كردم كه هم خلوت بود و هم كسي كاري نداشت كه اونجا كنار كولر گازي وايسي . هم اينكه دستگاه اشعه كه ساكها از توش رد مي شدن براي كوثر با اون غلطك هاي چرخانش تبديل به سرگرمي شد و ديگه بهونه نگرفت .

 توي اوج شلوغي و گرماي ظهر از خاك ايران خارج شديم و منطقه بين مرزي و البته تونل وحشت كه كثيف و غبار گرفته بود و در انتهاي اون سربازان آمريكاي وايساده بودند . ساك ها كه جلوتر رفتند . صف زن و مرد ها از هم جدا شد . و همه جوونهاي كاروان رو ميون كش كردند و براي عكس برداري از چهره و چشم توي يه صف ديگه بردند . سربازهاي  آمريكاي جوون بودند و من توي فكر پوتين هاشون كه براي كوهنوردي خيلي خوبه . نكته جالب وجود يه جوان ايراني بود كه با لهجه داش مشتي ، براي ما توضيح داد كه مواظب باشيم تا آمريكايي ها بهمون توهين نكنند . وايسيم تا نوبتمون بشه ،‌بعد بازرسي بدني و بريم داخل كيوسك  ،‌وسايلمون رو نبريم و بعد هم جا نذاريم و راستي يادش اومد كه اگه نعشه جات همراهمونه بندازيم چون 5 سال زنداني داره .آخر سر هم گفت  : "حله ،‌ يا علي" . بعدا فهيميدم كه اگه بخواهي گرين كارت بگيري با خدمت توي عراق و افغانستان كار راحت تر ميشه . به هر حال همين كه بود و كمك كرد تا كسي توهين نشنوه خوب بود . بعد از ما سراغ جوون هاي كاروان هندي ها رفت و اون ها رو براي ورود به كيوسك نظم داد .

توي اتاقك خيلي خنك بود . سه نفر پشت ميز نشسته بودند و بعد از اسكن گذر نامه ، ‌از صورت عكس مي گرفتن . بعد اثر انگشت ديجيتالي از همه انگشتها و در نهايت عكس چشم  . با هم حرف مي زدن و مي خنديدند و ما هم با دوستان پچ پچ مي كرديم . يكي از اونها كه اسم روي لباسش مايكل بود رفت و از اتاق پشتي كه ورود ممنوع بود ساندويچ آورد و جالب اين كه هر وقت مي خواست گاز بزنه ، سرش رو توي اتاق پشتي مي برد تا رعايت ادب كرده باشه .

با خودم فكر مي كردم كه عراقي ها چقدر بيچاره اند كه از يه كشور ديگه اومدن  براي ورود به كشور اونها بهشون  امر ونهي مي كنن . بالاخره از اتاقك اومدم بيرون . چون زن و فرزند تنها بودند ، خيلي زود وسايلم رو برداشتم و به سمت اونها دويدم . اينجا گيت ورود به خاك عراق بود . سايه باني آهني و صندلي هاي پلاستيكي و غبار و گرما . كوثر توي بقل عيال خواب بود . توي گيت ايران بهش كيك داده بودم و پارچه اي رو خيس رو صورتش انداخته بوديم تا هم خنكش بشه و هم اينكه كمتر غبار بخوره . آب و راني خنك بود . گرفتم و خورديم و دنبال يه محل خنك ، به سمت داخل گيت عراق رفتم . يكي از سربازها تا منو بچه بقل ديد اشاره كرد و در رو باز كرد و وقتي داخل شدم ،‌گفت : خيلي جلو نرم و برام پنكه آورد كمي بعد هم صندلي تا بشينم . نوبتم كه شد بعد از بررسي گذر نامه و عكس از صورت و مهر گذر نامه ،‌رسما وارد خاك عراق شديم . موقع گرفتن عكس از كوثر ، بيدارشد و بلافاصله به سمت اتوبوس ها به راه افتاديم . اتوبوس رو پيدا كرديم . داخل اتوبوس خنك بود و آب خنك هم موجود . من بعد از سوار كردن عيال و فسقل ،‌برگشتم تا هم ساكها رو بار بزنيم و هم اينكه كمك كنم تا بقيه هم اتوبوس رو پيدا كنن.

كمي توي اتوبوس هم معطل شديم تا نيروهاي امنيتي برسن . يه ماشين مسلح جلو مي رفت و كارواني از چند اتوبوس به همراهش .  كمي تنقلات خورديم  تا به الكوت برسيم . براي نهار و نماز . مسير خراب بود و رانندگي عرب ها هم بد و همراه با تكان هاي شديد و البته بوق زدن هاي مكرر كه باعث شد نتونيم يه چرت بزنيم .

الكوت براي دستشويي و نماز وايساديم و غذا رو تحويل گرفتن و راه افتاديم . چون امنيت كم بود ، غذا رو توي ماشين خورديم . اون هم از نوع چيكاي مرغ و با سختي فراوان . جاده ها خراب بود و هر چند كيلومتر ايست بازرسي . بعد از كلي خستگي و بعد از غروب به نجف رسيديم . روحاني توضيح داد كه ني جف به معناي شهر پر از ني بوده و كم كم به نجف تغيير كرده و از كرامات اين شهر و قدمتش گفت و جاهايي كه خواهيم رفت . من فقط منتظر ديد ن ايوان طلا بودم  و بس . به هتل رسيديم . ظاهرش بد نبود ولي از حرم خيلي فاصله داشت . وسايل رو توي اتاق گذاشتيم . دوش گرفتيم و شام خورديم و راهي حرم شديم . براي اولين بار به سمت حرم علي مي رفتيم و دل توي دلم نبود . كلي راه هم پياده رفتيم و سه بار تفتيش شديم تا به حرم برسيم و از درب روبروي ايوان طلا وارد شديم . باورش برام سخت بود . ورود به حرم بزرگ مردي كه با ذره اي از عظمت هاش توي كتاب "علي" دكترشريعتي آشنا شده بودم . ورود به حرم برام سخت بود . پس به بهانه نگه داشتن كوثر كه دوباره خواب بود ، توي حياط نشستم . نماز خوندم و زل زدم به ايوان طلا . بهت داشتم و ترس از ورد به حرم ،‌ همراه با اشتياقي كه باعث شده بود همه سختي هاي روز گذشته رو به جون بخرم .

بالاخره وارد حرم شدم ، آروم آروم ،‌ شيرين و جذاب بود و در عين حال براي من سنگين . يه زيارت مختصر كردم و چون ساعت 11 حرم بسته مي شد اومدم بيرون . بالاخره از حرم دل كنديم و به سمت هتل راهي شديم . اطراف حرم خيلي كثيف و آشفته بود . چون روزي چند ساعت بيشتر برق شهري نبود ، و بقيه ساعات از موتور برق استفاده مي كردن، همون چند ساعت كولر روشن بود و بقيه روز بايستي گرما رو با پنكه سقفي تحمل كنيم . چون توي خونه كولر روشن نكرده بوديم ، به گرما عادت داشتيم و خستگي فراوانمون باعث شد بلا فاصله بخوابيم .  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد ۱۳۸۸ساعت 14:24  توسط حسین   |