اول صبح دوشنبه بيدار شديم و بعد از خوردن صبحانه ،آماده حركت به سمت مسجد كوفه شديم . فاصله نجف تا كوفه كمه و كمتر از 20 دقيقه رسيديم . كوفه شهري است كه براي سازمان دهي لشكر اسلام ساخته شده ، يه شهر كه از اول نظامي بوده و بعدا خانواده هاي نظاميان اونجا اومدن. شايد نفرين شده باشه ، چون نه سابقه تاريخي خوبي نداره كه الان هم يه شهر خراب و داغون بود . با مردمي تند خو. با خودم فكر مي كردم اين مردم كه توي قرن 21 و بعد از اين همه تغيير در دنيا ، به خاطر كوچكترين مسئله اي اينجوري توي سر و صورت بچه خودشون مي زدن ، 14 – 15 قرن قبل چه جوري بودند . بماند .
اتوبوس توي پاركينگ توقف كرد و ما به سمت حرم ميثم تمار رفتيم : يار خرما فروش علي . همون كه خرماهاي خوب و بد رو جدا كرده بود و به دو قيمت مي فروخت و حضرت علي ازش ناراحت شد كه با اين كار مردم رو به دو دسته تقسيم كردي و به قول شريعتي اين يعني مساوات در مصرف . نمي دونم اين تفكر با اين همه سورتينگ و تنوع محصول امروز چه جوري ، جور ميشه .
پياده رفتيم تا به خونه حضرت علي رسيديم . اين خونه در اصل متعلق به خواهر حضرت بوده و بعد از اومدن حضرت از مدينه به اينجا و استقرار پايگاه حكومت اسلام در اين شهر ، اين خونه هم در واقع مقر زمامدار بوده . خونه اي آجري با چند تا حجره و اتاق و يه چاه . البته خنك و با صفا .
پياده رفتيم تا به مسجد كوفه رسيديم . مسجدي با 1200 متر مربع مساحت ، اطراف شبستان و وسط حياطي كه معلوم بود به تازگي سنگ فرش شده و ما كه بايد 12 تا مقام رو نماز مي خونديم . اون هم با عجله و توي گرما . من جمله اون مقام ها "بيت التشت" بود كه حضرت علي در اونجا مشكل يه خانواده رو حل كرده بود : دختري باكره كه به ظاهر باردار شده بود و حضرت دستور مي دن توي تشتي بشينه و در نهايت زالويي كه در رحم دختر خونه كرده بود از بدنش بيرون مياد .
تعدد مقام ها ، شلوغي و گرما خسته كننده بود . هر وقت ميشد به كوثر آب يا آبميوه مي دادم و مقام هاي آخر كه كلافه شده بود ، عروسك گربه اي كه ديشب براش خريده بودم و رو كردم. خلاصه تا آخر دوام آورد ولي بعضي دوستان خسته شدند و رفتند . حرم مسلم و هاني كنار مسجد بود . رفتم دستشويي و آبي به سر و صورزت زدم تا حالم بهتر بشه ، كوثر پيش مامانش خوابيده بود و براي نماز جماعت ظهر رفتيم داخل مسجد كوفه اصلي كه هم خنك بود و هم نماز اونجا كامل خونده ميشه . فسقل رو يه گوشه خوابوندم و رفتم تا محرابي كه حضرت شهيد شده . بعد مناجات حضرت امير در مسجد كوفه رو زمزمه كردم . روز تولد مولا بود و مسجد شلوغ و خيلي از اعراب هم از نقاط مختلف عراق براي زيارت اومده بودند . كوثر تا بين دو نماز خواب بود . چند تا بچه شيطون ايراني از روش رد شدند و يكي شون اونو بيدار كرد و با مكافات تا آخر نماز ساكت موند . توي ازدحام جمعيت و گرماي ظهر به سمت اوتوبوس راه افتاديم و چفيه خيس رو روي فسقل انداختم . ماشين هم زير آفتاب گرم بود و آب خنك هم نداشت و راننده كه انگار ارث پدر طلب داشت . بالاخره به هتل رسيديم و نهار و استراحت .
قرار بعد از ظهر رفتن به قبرستان وادي السلام بود ، يه قبرستان بزرگ 30 هكتاري كه قبرهاش به صورت سردابه و خيلي پيامبران و بزرگان اونجا دفن هستند و به روايتي يكي از درهاي بهشت اونجا باز ميشه و روح مومنان از اونجا به بهشت مي رن . چون بارها از كنارش رد شده بوديم و در عين حال به خاطر گرما و كثيفي اونجا ، رفتن با كوثر كار درستي نبود ، ما هم نرفتيم .
در عوض رفتيم به سمت حرم و البته سر راه بازار ، قصد خريد نداشتيم ، ولي كمي توي بازار اصلي نجف راه رفتيم ، چند جايي هم هلهله و جشن بود . رفتيم سمت حرم . بعد از تفتيش ، كلي طول كشيد تا عيال بياد و معلوم شد كه زنهاي عرب و حتي خود نگهبانها ، توي محل تفتيش مي رقصيدن و اين باعث تاخير شده و من هم كوثر رو انداختم گردن عيال تا كمي هم فارغ باشم و قبل از رفتن از نجف يه زيارت راحت و دل بچسب برم . رفتم توي حرم و بعد از خوندن نماز و زيارت جام رو به ديگران دادم و اومدم توي حياط ، عيال هم نبود . همون جا نشستم . نزديك نماز بود و يه شرطه با چند تا پير زن ايراني مشغول بحث بود ، نزديك شدم ، من حرف پير زنها رو كه با لهجه غليظ اصفهاني حرف مي زدن به زور متوجه شدم كه : اينجا با بچه مون وعده كرديم . توضيح دادم كه چون اول صف نماز جماعته، بايد پا شن و بيرون از صف بشينن. رو سكوي كنار حياط نشسته بودم ، پير زن عرب از من تربت خواست و اشاره كه كرد فهميدم منظورش مهره و كمي بعد زيارت نامه خواست ، گشتم تا پيدا كردم و از زن عربي كه جام رو بهش دادم تا بچه اش رو اونجا بذاره هم خواست تا براش زيارت نامه رو بخونه . حرم و اطرافش از ديشب شلوغ تر بود ما با عجله رفتيم هتل تا شام بخوريم ، كمي استراحت كرديم و براي زيارت وداع برگشتيم . با رفيق همراه ، توي حرم زيارت امين ا... رو همنوايي كرديم . توي راه برگشت ، عرب ها مشغول جشن و هلهله بودند و ديگ غذا به پا كرده بودند . رسيديم هتل ، با خستگي زياد، وسايل رو جمع كرديم چون بايد ساعت 2 بيدار مي شديم و دو و نيم راه مي افتاديم، به سمت كربلا .