قرار بود ساعت 4 حركت كنيم ،پس ساعت سه و نيم همه دوستان رو بيدار كردم ،چايي درست كرديم و صبحانه اندكي ،شامل كمي عسل و نون به همراه چاي و خرما خورديم ،نماز خونديم و كلي هم معطل شديم تا دوستان ديگر هم آماده بشن . ساعت سه و نيم كه براي دستشويي ،بيرون رفتم ،آسمون صاف بود و مهتاب و ستاره ها به خوبي ديده ميشدند و هر چه به حركت نزديك تر مي شديم ،باد بيشتر و آسمون ابري تر مي شد . قله هم پشت مه غليظي مخفي شد . لباس پوشيديم و چون ارتاعات بالاتر سردتر بود ،حتي الامكان كلاه و بادگير رو براي ارتفاع بالا نگه داشتيم . بالاخره ساعت پنج و نيم گروه به راه افتاد . هوا سرد و تاريك بود و هر چه بالاتر مي رفتيم ،مه غليظ تر و سرما بيشتر مي شد . ما از روي يال پيش مي رفتيم و دو طرفمون يخچال هاي بزرگي بود با برفهاي كله قندي كه شكل رشته كوه بودند .
باد سردي مي اومد و باعث شد تا بسياري از گروههايي كه قبل از ما حركت كرده بودند ، برگردند ،معمولا هواي قله هاي بزرگ تا قبل از ظهر آرومه و هواشناسي هم اون روز رو صاف و حداقل دما رو در ارتفاع 5 هزار متري 5- اعلام كرده بود ،ولي مطمئنا اشتباه بود چون اوضاع خيلي خراب تر بود .
مه اينقدر غليظ بود كه آبشار يخي رو نديديم و سرما اينقدر كه رو لباس ، مو و كوله همنوردان به خاطر مه ،سرما و وزش باد ،گل يخ تشكيل شده بود . هر ساعت يكبار در حدود 5 دقيقه استراحت مي كرديم ،مي نشستيم و براي اينكه خستگي پايمان كمتر شود ،پاهارو مي كشيديم . بايستي انرژي از دست رفته رو با ريزه خواري جبران كنيم ،كمي آجيل و بيسكويت و آب مي خورديم ، مكيدن ليمو ترش تازه هم ذائقه مون رو عوض مي كرد و هم حالت تهوع رو كم .
از ارتفاع 4800 متر مه بود و بخبندان شديد . به ارتفاع 5000 متري رسيديم ،به دوستان گفتم :توي اين ارتفاع ،بالاتر از همه قله هاي ايران هستيم و چون دومين قله ايران ،علم كوه با ارتفاع 4850 متره ،هر كس تا اينجا اومده ،همه قله هاي ايران رو فتح كرده. بيشتر از اين به خودتون فشار نياريد ،اگه اذيت ميشيد ،برگرديد . كوهنورد بايد انرژي بدني و جيره همراه خودش رو به سه قسمت كنه : يك سوم براي صعود ،يك سوم براي نزول و يك سوم هم براي مسائل پيش بيني نشده و خطرات احتمالي .
بعد از ارتفاع 5200 متري و با رسيدن به تپه گوگردي ،برف كمتر شد و به جاي اون خاك گوگردي با اون بوي بد كه تا توي ريه هامون نفوذ مي كرد ،زير پامون بود . حركتمون ديگه كاملا شبيه آفتاب پرست ، شده بود . يه پا با يه دست به باطوم با هم و به كندي و البته با درنگ حركت مي كرد . به سختي نفس مي كشيديم . هرچي اكسيژن كم بود ،گوگرد زياد مي شد ،نزديك قله بوديم و شيب كمي ملايم تر ، ولي به اون خاك گوگردي ،حفره هاي خروج گاز گوگرد هم اضافه شد و گاز گوگرد رو تا 10 متر به آسمون مي پاشيد و باد اون رو به سر و صورت ما مي ماليد . چشمهامون بد جوري مي سوخت . بالاخره ساعت يك به قله رسيديم ،چند تا عكس گرفتيم . جالب بز كوهي بود كه اونجا مرده و خشك شده بود و به خاطر سرما و گوگرد زياد و اكسيژن كم ،بعد از گذشت سالها هنوز نپوسيده بود .
جالب تر تشت آتشفشاني دماوند بود ،خاموش و با يخچالي در يك گوشه ،به اندازه يه سالن ورزشي كه وسط اون گود باشه . چون توقف طولاني در قله خطرناك بود و تغيير شرايط آب و هوايي زياد و همچنين احتمال داشت بر اثر فشار زياد خون ، و افزايش آب ميان بافتي ،دچار ادم مغزي يا ريوي بشيم ، گوگرد هم حلق و چشم و بيني مون رو داغون كرده بود ،خيلي سريع كاهش ارتفاع داديم ، افسوس خوردم كه مه شديد نگذاشت تا از بلنداي دماوند ،اطراف و رشته كوه البرز رو ببينم .
به لطف شن اسكي خوبي كه بود با سرعت كاهش ارتفاع داديم ، چون چشمهام خيلي مي سوخت ،اونها رو بسته بودم و توي شن اسكي به سمت پايين مي دويدم ،چند باري زمين خوردم تا بعد از تموم شدن گوگرد ،ايستادم و با دستمال صورت و چشمهام رو تميز كردم . كمي از مسير رو هم روي يخچال پايين اومدم ،كمي ليز خوردم و كمي هم پاكوبه . معمولا بيشتر اتفاقات در هنگام نزول مي افته و چون 10 رو زقبل تاندوم مچ پاي راستم ، براي چندمين بار كشيده شده بود و يك ضربه ممكن بود باعث پارگي اون بشه ،خيلي آهسته پايين اومدم . ساعت 3 بود كه به قرارگاه رسيدم ،اول صورتمو شستم و با اين كار سوزش چشمم چند برابر شد ،چون تمام صورت ،مژه ها ،پلك ها و دستهام گوگردي بود . چاي آماده كرديم و هر كدوم از دوستان كه از راه مي رسيدند ،كمك مي كردم تا لباس كم كنند . بعد از شستن صورت ،بهشون چاي و كمپوت مي داديم ،تا انرژي از دست رفته شون جبران بشه .
براي نهار كنسرو كشك و بادمجون باز كرديم ،تا هم تامين انرژي بشه و هم تغيير ذائقه . وسايل رو جمع كرديم و آماده برگشت به پايين شديم . ساعت شش و نيم با قرار گاه سوم ، ارتفاع 4200 متري و قله زيباي دماوند كه حالا ديگه نه ابر داشت و نه مه ،خداحافظي كرديم . هميشه موقع برگشت از قله ،حالم دگرگون ميشه ،خدا رو شاكرم كه تني سالم بهم داده كه به قله برم و هميشه اين احتمال رو مي دم كه بار آخرم باشه ، عمرم كفاف نده يا سلامتي ام از دست بره يا هزار و يك علت ديگه .
توي گرگ و ميش هوا و بعد از كلي سختي و خستگي ، ساعت 9 به گوسفند سرا رسيديم ،آبي خورديم و سوار نيسان وانت شديم تا به قرار گاه اول برسيم . توي مهتاب شب نيمه شعبان ،دماوند به خوبي ديده ميشد و بر خلاف شب گذشته ،نه ابري بود و نه مه .
اولين كار ، شستن كامل دست و صورت بود و بلافاصله حمام رفتن ،تمام بدنم بوي گوگرد مي داد ،همه لباس ها رو عوض كردم و با آب گرم بدنم رو شستم تا هم خستگي عضلات كم بشه و هم بوي گوگرد . به كمك قطره شستشوي چشم ،سوزش چشمم كمتر شد . شام استامبولي بود و ماست كيسه شده با موسير ،هنوز بعضي از دوستان احساس تهوع و كم اشتهايي داشتند ، ولي من تلافي دو روز فقر غذايي رو در آوردم و بعد شام هم چند تا ليوان چاي .
بالاخره تونستيم بالاي بام ايران بريم ، با خودم فكر كردم كه من دو ساله كوهنوردي مي كنم ،سال گذشته كه سال اول من بود ،دومين قله ايران يعني علم كوه با ارتفاع 4850 متر در بالاي كلاردشت رو به كمك خدا و همراهي دوستان رفتيم و سال دوم تونستم بلندترين قله خاور ميانه ،يعني دماوند زيبا با ارتفاع 5671 متري رو فتح كنم . دماوند توي البرز مركزي يه تك قله اتشفشاني و منحصره ،با اين كه البرز بيش از 170 قله بالاي 4000 متري داره ولي همه اونها تا كمر دماوند مي رسند . دماوند آتشفشاني ،مخروطي و تك قله است و جز در يال غربي و شرقي ، شيب اون زياده و به هيچ كوه ديگري متصل نيست .
پی نوشت : راستی دوست خوبم علی شریفی زحمت کشیده و عکسها و فیلم صعود رو توی وبلاگ کوهستان گذاشته . می تونید ببینید . منم توی عکس بالای قله هستم .