ساعت سه و نيم بيدار شديم ،‌ نماز صبح و غسل و آماده حركت . مدير كاروان يه ميني بوس و يه ون گرفته بود و ما و دوستان به تعداد 11 نفر ، سوار ون هيوندا شديم. صندلي آخر هم به خانواده ما اختصاص پيدا كرد . راننده ، جوان مودب و مهرباني بود و ماشين هم نو ، ولي تميز نبود . تازه فهمديم كه فاصله بين كربلا تا بغداد فقط 85 كيلومتره و علي رغم اين كه سرعت ماشين گاهي به 140 كيلومتر در ساعت هم مي رسيد ،‌حدود دو ساعت طول كشيد تا به بغداد برسيم و دليل هم جاده خراب و ايست بازرسي هاي مكرر بود . ساعت 9 رسيديم ،‌ از دور برج آجري و قديمي سامراء‌معلوم بود و من براي دوستان توضيح دادم كه در اصل نام اين شهر" سر من رءا "بوده يعني شهري كه هر كس آنرا ببيند خوشحال مي شود . ولي در حال حاضر كه خيلي خراب و نا امن بود . پشت وانت نشستيم تا به ورودي حرم برسيم ،‌تونلي از بلوك هاي سيماني با ارتفاع 4 متر بين خانه ها و مسير زوار بود تا احتمال درگيري كم بشه و چند بار هم ايست بازرسي . ما اولين كارواني بوديم كه رسيديم ، هنوز حرم خلوت  بود و تنها كارگران مشغول ساخت گنبد و مناره ها بودند. دستشويي ، وضو و اذن دخولي كه يكي از دوستان خواند .

من هيچ وقت عادت ندارم كه درب حرم و ديوار رو ببوسم يا حتي دست بكشم ، ولي ورودي حرم سامرا درب نداشت و ديوار ها هم خراب و آجري ،‌ مي دونستم كه اين حرم در واقع خونه امام هادي و امام عسگري بوده و اونها توي خونه خودشون زنداني در يه منطقه نظامي بودند ، امام زمان اينجا به دنيا اومده و امام هادي و امام عسگري و مادر و عمه امام زمان اينجا مدفون هستند ، حالا اين خونه و حرم نه در داشت و نه ديوار ،‌ خودم رو به خاكها ي ديوارهاي حرم مي ماليدم و جلو مي رفتم و جاي درب خونه رو مي بوسيدم . ضريحي در كار نبود ،‌چهار ديواري از چوب كه روش يه پارچه سبز كشيده بودند ، هر چي تا حالا خودم رو نگه داشته بودم ،‌ در درونم منفجر شد ، ‌بلند بلند و بي مهابا گريه مي كردم ، سر روي ضريح چوبي و روكش پارچه اي گذاشتم ، ‌دلم آروم نشد ،‌سرم رو وي سنگ كف گذاشتم و با هم نوايي يكي از دوستان ، صداي ناله بقيه هم در اومد ، كمي بعد كه بقيه كاروان ها رسيدن ،‌ به مكافات خودمون رو جمع و جور كرديم هر كدوم يه گوشه نماز و زيارت نامه خونديم . من مشتاق رفتن به سرداب بودم . بيرون اومدم و مسير رو تا ورودي سرداب رفتم ،‌ پله ها رو پايين رفتم و نالون اسم آقام رو زمزمه كردم . متولي مودب اونجا برا ي تازه وارد ها توضيح مي داد كه زيارت كنن و كنار تر نماز بخونن . بيرون اومدم و رفتم تا دوستان رو راهنمايي كنم تا برن سرداب . وقت رو به پايان بود ، ‌فسقل رو گرفتم تا عيال هم بتونه بره سرداب ، خودم هم روبروي اون ضريح نشستم و براي پدر و مادرم نماز خوندم . غبار حرم رو روي سر خودم و دوستان ماليدم تا با خودمون از اين جا غباري برده باشيم . خدام حرم توي حياط از زوار با چاي عربي و بيسكويت پذيرايي مي كردند ،‌خورديم و راهي شديم . قبل از سوار وانت شدن براي عيال و خودم آب ميوه خريدم ، به راننده كه رسيديم از تاخير ما گله كرد كه راه طولاني است و مقصد بعدي حرم سيد محمد بن امام هادي . اين آقا كه در بين اعراب به ابوالفضل ثاني معروفه ، كرامات زيادي داره و من شنيده بودم كه افراد حزب بعث فقط در حرم حضرت ابوالفضل و ابوالفضل ثاني رعايت ادب و احترام مي كردند . با ورود به راه فرعي و طي 20 كيلومتر رسيديم .  كلي سر ظهر پياده رفتيم تا رسيديم و بعد از رسوندن عيال و فسقل برگشتم تا به بقيه كمك كنم . يكي از پير زنهاي كاروان گرما زده شده بود ، دويدم و از بيرون براش آب معدني خنك خريدم . حالش رو كه پرسيدم گفت :‌ دارم ميميرم . من هم به شوخي گفتم جا براي مردن بهتر از اينجا گير نمياري . گفت : نگو ،‌دختر هام گناه دارن . گفتم : اتفاقا داماد هات هم از دستت راحت مي شن .

بعد از نماز قرار شد نهار رو در يكي از شبستان هاي  اطراف بخوريم ، با فسقل رفتيم سراغ گوسفندي كه براي قرباني آورده بودند . جوجه نپخته اي خورديم و با عجله و در گرماي شديد برگشتيم سمت ماشين . سوار كه شديم ،‌يادم افتاد كه موبايل رو از امانات پس نگرفتم ، ‌دوباره برگشتم ، چون هوا گرم بود و نمي خواستم ديگران اذيت بشن همه مسير رو دويدم . براي عيال از دفتر پزشكي كنار امانت ، آنتي بيوتيك گرفتم تا قبل از شديد شدن عفونت گلو ،‌بخوره .

بعد از ظهر گرمي بود و من هم به خاطر تنگي جا و البته رعايت عيال و فسقل خوابم نبرد و بيشتر سرگرم ديدن اطراف شدم و سعي كردم زندگي مردم عراق رو بيشتر و بهتر ببينم . مسير به سمت بغداد بود و پر از ايست بازرسي ، ‌اين كشور با اين همه خرابي و اين همه مردم آواره و زجر كشيده  ،‌اين همه ايست بازرسي و نظامي كه شايد يك پنجم مردم اين كشور باشن . كشوري بدون در آمد ، كه زماني اولين توليد كننده خرما و سومين صادر كننده نفت بود . توقف ها زياد بود و ترافيك اطراف بغداد شديد . روي ديوار ها شعار هايي نوشته شده بود كه بيشتر شامل  اتحاد و همدلي و ساخت كشور عراق بود . از كنار گورستان ماشين و خونه هاي خرابه گذشتيم . در نهايت ساعت نزديك 5 بود كه به كربلا رسيديم . چند بار ايست و تفتيش و بالاخره ساعت 6 هتل بوديم . با كمي استراحت و خوردن چاي و حمام توان رفتن  به حرم رو پيدا كرديم .  غافل كه شب جمعه ، كربلا مقصد خيلي از زائرين عراقي بود و حرم آنچنان شلوغ كه وصف نا شدني . قبل از ورود ، فسقل آب خواست و بيش از 20 مغازه رو براي خريد آب معدني كوچك ، توي اون شلوغي و ازدحام جمعيت گشتم ، آخر سر هم از يه مغازه بستني فروشي يه ظرف بستني گرفتم و از سقا خونه بهش آْب دادم . به مكافات نماز خونديم و بعد رفتيم بين الحرمين  . يه كاروان ايراني ،  از حرم حضرت ابوالفضل سينه زنان به سمت حرم امام حسين مي اومدن و همون دو دمه معروف رو نجوا مي كردن :‌"اي اهل مير و علمدار نيامد     سقاي حسين سرور و سالار نيامد" . برگشتيم هتل و چون آخرين فرصت خريد سوغاتي بود ، چند تا عروسك خريديم و من هم پيراهن و خودكار و مهر . بعد از شام زود وسايل رو جمع كرديم ، باقيمانده سهم ميوه و نوشابه و ماست هايي كه از رستوران با خودمون به اتاق برده بوديم ، بين خانواده هاي عربي كه توي پارك نزديك ، نشسته بودند تا شام بخورند تقسيم كردم . ساك رو بستيم و زود خوابيديم تا سحر جمعه به حرم بريم .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 7:47  توسط حسین   |