ساعت دو و نيم بيدار شديم و رفتيم بين الحرمين ،همه جا مردم خوابيده بودند . بعد از زيارت و نماز توي حرم حضرت ابوالفضل ،كمي از دعاي كميل رو خوندم . برگشتيم حرم امام حسين ،دور ضريح شلوغ بود و كوثر هم توي بقل من خواب ، تا زيارت كنيم همه اش بوي سيب مي اومد ، انگار كه ضريح رو با عطر سيب شسته باشن . بعد از نماز صبح ، بيرون منتظر عيال موندم ،ولي نيومد ، كوثر هم توي بقل من خسته شده بود و توي خواب ناله مي زد ،ناچار به اين اميد كه عيال بعد از پيدا نكردن من ، خودش به هتل بياد رفتم هتل ، مجبور بودم كنار فسقل بخوابم تا بيدار نشه ،توي همون حالت از خواب پريدم ، ولي هنوز عيال نيومده بود ، ترسون از هتل بيرون اومدم و دويدم سمت حرم ، عيال همچنان توي قرار هميشگي منتظر من بود ، با هم برگشتيم هتل و صبحانه خورديم ، قرار حركت ساعت 8 بود : يك ساعتي فرصت تا من تنها و بدون دغدغه زيارت وداعي بكنم . دويدم سمت حرم حضرت ابوالفضل و توي خلوتي حرم ، نماز و زيارت و دعاي ندبه اي خوندم . بقيه دعاي ندبه رو توي بين الحرمين خوندم و بعد از زيارت امام حسين از ته دل خواستم كه زيارت بارها و بارها نصيبم من و همه مشتاقان بشه . وقت بود ، يه زيارت حضرت زهرا و زيارت عاشورا هم به نيابت خوندم و با عجله رفتم سمت هتل . همه آماده حركت بودن . دوباره سوار موتورهاي سه چرخه شديم و رفتيم ترمينال ، فسقل از اين وسيله نقليه خيلي خوشش اومده بود .
آه از نهاد همه مون در اومد چون اتوبوس برگشت ، حتي از اتوبوس قبلي هم خراب تر بود ، اعتراض كرديم و من با مدير كاروان سر و صدا كه :تو مسئول هستي و بايد اتوبوس رو درست كني ، اون كه : بريد بعثه بگيد . من كه ديگه عنان از كف دادم و فريادي با تمام وجود . چند نفري راه افتاديم سمت بعثه و بعد از رسيدن شرح ما وقع رو گفتيم و زير آب مدير كاروان رو هم زديم ، قول دادند كه اتوبوس عوض بشه ،تا وقتي دوستان از ترمينال خبر تعويض ماشين رو ندادند دم در هتل بعثه مونديم .
بالاخره اتوبوس عوض شد و عجيب كه همه معترضان رفتيم ته اتوبوس . من كه سردسته بودم موندم بي صندلي ،كنار صندلي عيال و فسقل رو زمين نشستم . كوثر دل درد خفيفي داشت ،به دكترش توي ايران زنگ زدم و اميدواري داد كه اگر تهوع و اسهال نداره خطري نيست و بعد از رسيدن به ايران بريم پيشش . رفتيم سمت بغداد و بعد به سمت الكوت . توي راه نماز خونديم و توي اتوبوس نهار . به منطقه مرزي رسيديم ، از گيت عراق با كمي تاخير رد شديم و وارد خاك ايران شديم ،انگار از زندان آزاد شده باشيم . گيت ايران خنك بود ، من عيال و فسقل رو رسوندم و خودم برگشتم تا ساك رو ببرم . از گيت رد شديم و بعد از كلي معطلي اتوبوس رسيد و ما سوار شديم . به مهران رسيديم ، مهراني كه موقع رفتن براي ما يه شهر بي امكانات و مرزي بود ، حالا به چشم ما براي خودش پاريسي بود . ايلام نماز مغرب رو خونديم ، كوثر گاها از دل درد شكايت مي كرد . شام خورديم و كرمانشاه هم براي خريد نان برنجي توقف .
من كه از دل درد هاي گاه گاه كوثر ترسيده بودم ، فقط منتظر رسيدن به اراك ، راننده هم كه انگار ماشين عروس مي بره . بالاخره ساعت هشت و نيم رسيديم اراك . به داداشم زنگ زدم كه بدون اينكه به كسي بگه ، يا كسي رو همراه بياره ، با ماشين بياد سراغمون . اواخر مسير ، دل درد كوثر بيشتر شد و تشويش من چند برابر . بالاخره رسيدم و زود رفتيم خونه و بلافاصله تعويض لباس و حركت به سمت مطب دكتر . معاينه اوليه خوب بود و فقط مسكن تجويز شد و آزمايش . خوشبختانه يك روز بعد دل درد كوثر هم به لطف خدا خوب شد .
در كل اين يك هفته خيلي زود گذشت ، فرصت كم بود و ما بايد خيلي جاها مي رفتيم . همراه بودن عيال و فسقل هم باعث شد تا من بيشتر درگير اونها باشم و كمتر به زيارت و خلوت و خداي خودم برسم .
با همه سختي ها و اين فرصت كم ، خوشحالم كه رفتم و اون جا ها رو ديدم ،ديدن باعث شد شناختم بيشتر بشه و دركم كامل تر و همين از سر من هم زياد .