به نام کس بیکسان

ما يه خانواده شلوغ هستيم 4 تا پسر و 3 تا دختر ، كه حالا ديگه فقط دو تا از پسر ها خونه پدري موندن و بقيه رفتن سر خونه و زندگي خودشون . عيد 1380 مادرمون رو از دست داديم و من فكر مي كردم هر چي بگذره ،‌ نبودنش كمتر حس بشه ولي هر روز كمبودش رو بيشتر احساس مي كنم :

 

اوايل كه نبود تا برام دلسوزي كنه و من سرم رو پاش بذارم و تموم خستگي هام در بره .

بعد نبود تا سركار رفتن و زن گرفن و بچه دار شدنم رو ببينه .

نبود تا برام مادري كنه و براي عروسش مادر شوهر باشه و توي همه مراسم جاش خالي .

نبود تا موقع دنيا اومدن دخترم ذوق كنه و شب نخوابي بكشه و نوه داري كنه .

نبود تا به خونه ام مهمونش كنم .

 

توي روابط  برادر خواهري ،‌ هميشه مسائلي پيش مياد و خيلي از اين كشش ها رو مادر حل مي كنه و حالا كسي رو نداريم تا خودش رو فداي اين گيرها كنه و بين ما مثل يه رشته تسبيح باعث اتصال باشه .

 

خلاصه بچه هاي يه خونه كه تا ديروز با هم بوديم ، هر روز از هم دورتر و دورتر ميشيم و غريبه تر . 

 

براي اينكه خانواده بهتر و بيشتر دور هم جمع بشن و تعداد اين در كنار هم بودنها از ماهي يك بار ، به هفته اي يكبار برسه ، در عين حال براي اينكه هميشه يكي توي زحمت نيفته و تكلف و تجمل بين خونواده ها كم بشه . من از همه خواستم تا هفته اي يكبار دور هم و خونه يكي از بچه ها جمع بشيم و هر خانواده اي غذاي اون شبش رو بياره و دور هم و با هم بخوريم و سهم صاحبخانه فقط چاي و ميوه باشه .

پي نوشت :

  1. اميدوارم به دعاي مادرم جمع خانوادگي مون دور هم و گرم باشه .
  2. و هر كي مادر داره قدرشو بيشتر بدونه .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۷ساعت 15:58  توسط حسین   |